Tuesday, December 8, 2015

تایتانیک

تخت سینه یی که مث تخته چوب شکسته رو آب جا باز می کنه به اندازه ی سر و گردن و یه دست غریقی که هفته به هفته میره تو آبها گم میشه و باز به این جزیره ی کوچیک می رسه. تخته یی که رو تخت دراز می کشه و نصف تنتو رو خودش می گیره. مث دری که جک تو تایتانیک آویزون بود ازش. که همین جور که باقی تن بیرون از تنش تو امواج ملحفه ها و اضطراب امواج بیرون از این تخت سِر تر و سردتر میشه، نگران باشی از اون لحظه یی که پا شه عمود بشینه و به ساعتش نگاه کنه و تو از رو تخت سینه ش سُر بخوری بیفتی لای ملحفه ها و اقیانوس خودت.

تخته چوب بلند می شه. می ره طرف در که بره. سر راه دستش می ره سمت کلید برق. بهش می گم نکن. روشن نکن. نمی خوام ببینم اتاقمو. بذا دلمو خوش کنم اینی که منو باز انداختی توش اقیانوسه نه یه حوض کوچیک ۳ در ۳ اجاره یی.  محلم نمی کنه. می گه آدمی که دوس داره غرق شه تو حوضم می تونه غرق می شه. چراغ و می زنه و علی رو می ندازه تو حوضش.