Saturday, December 20, 2025

جریان سیال خاک

شده تا حالا بری تو نخ اون ذره های ریزی که تو نور آفتاب اتاقت موج می خورن و تو هم و با هم می رقصن؟
 
قبل خوندن متن، این آهنگو پلی کن و به ویدیوی زیریش نگاه کن:
 
 
 
نصفی از ذرات معلق هوای اتاق سلول‌های مرده پوست تواِ. 
تویی این خاک پراکنده در چهارسوی اتاق. رقصان در نور خمیده پنجره ی صبح. کنار میز. پشت صندلی. اونورتر بالای قاب عکس ها.
 
تویی شاهد خاک شدنت با سرعت سوپراسلوموشن. هر روز. همین جا.
 
ببین که مرز این بودن تن تو و هرآنچه غبار اتاقه، مرز نیست. 
 
ببین اون سلولهای مرده معلق خاک شده، خاک مرده یی که تا دیروز تو بودی، چطور رقص کنان در رهگذر رهایی از کوچکی و گرفتگی دنیای تو به هوای آزاد بیرون پنجره، بوسه می زنند بر سلول‌های زنده پوستت و رد می شن و می رن، همین طور که بر مبل لمیده یی بی خیال و بی خبر، خاک زنده یی که تویی. 
 
بوسه ی سلولهای مرده بر زنده.
بوسه خاک منقضی بر خاک تازه.
بوسه جریان سیال این رودخونه غبارآلود بر گرداب چند میلیمتری گیر کرده روی مبل. که دیر نکنی. زودتر اضافه شی. 

"هر ذره که در خاک زمینی بوده‌ست
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده‌ست
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کآن هم رخ خوب نازنینی بوده‌ست"

و یادتم باشه که:
 
"این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده‌ست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردنِ او می‌بینی
دستی‌ست که بر گردنِ یاری بوده‌ست"
 

 

Thursday, October 30, 2025

"God is the name of the blanket we throw over mystery to give it a shape." 

Barry Taylor, Road manager for AC/DC 

Wednesday, October 29, 2025

راز زیبایی سمفونی هستی

در این سمفونی عظیم، سکوت، مرگ‌ موقت نت ه. 
یا بعبارتی مرگ، سکوت موقت نت ه. 
 
اگر‌ سکوتی بین نت ها نباشه چی از زیبایی خارق العاده زندگی می مونه، جز نویز و سوت ممتد کر کننده؟

Monday, October 6, 2025

خوابهای پراکنده: معلم نقاشی

 خانم معلم شصت هفتاد ساله ی هنری داشتیم که بهمون نقاشی درس می داد. دستهای زمخت و دراز و زشتی داشت. به رنگ چوب. یا پوست سوخته. یا چرم کهنه. این دستها همیشه واسه ما معمایی بود. که آخه چطور میشه از این همه زمختی و زشتی این همه زیبایی و ظرافت درآد بریزه رو کاغذ. 
 
اگه می دیدیش تو نگاه اول ولی معلوم نبود یغری دستاش. همیشه یه دامن سبز پررنگ با گلهای ریز قرمز می پوشید که سوای نافرم بودن انگشتاش خوب با اون رنگ قهوه یی سوخته آشتی داشت. دستاش و سعی می کرد هیچ وقت از کمر بالاتر نیاره که تا میشه تو بک گراند دامنش بمونه و بیامیزه و قایم شه. اون شم زیبایی شناسی ش اینجاها بدادش رسیده بود. از یه فیلم ترسناک که همیشه توش گیر کرده بود یه تابلوی نقاشی ساخته بود و قابشو مث یه صلیب شرمساری یه عمر به دوش کشیده بود این ور اون ور.
 
کلاس درس ما یه کارخونه متروکه بود با سقف بلند و نور کم. میزهای کارمون دستگاههای پرس ۱۰۰ ساله. باید جاهای مختلقشو با آچار ور می رفتیم و می پیچوندیم که یه تیکه ش بیاد بیرون واسه گذاشتن دفتر مداد.
با همه این تمهیدات خانوم معلم همچنان از زشتی دستاش معذبه. یه روزی پشت همین میزها نشسته. خاک همین جا رو خورده. دستاش زیر همین پرس ها رفته. سرنوشت مام در بهترین حالت همین سر و وضع الان خانم معلمه.
 
۵ اکتبر ۲۰۲۵ 

Thursday, September 25, 2025

خوابهای پراکنده: دو هم سلولی

در انباری قفل شده. گیر افتادم اینجا. روبروی این آینه قدی خاکی نیمه زنگ زده. با قابی که شاید یه زمان از نقره بوده. دارم احضارمی کنم هر سنی از خودمو توش: ۷، ۸.. ..۱۵، ۱۶. به ۱۶ که رسید با دو تا دست گرفتم از دو ور کتفشو کشیدم بیرون تصویرو. تصویر دوبعدی شد خود من سه بعدی. با ریش سبیلی که داره تازه در میاد. اما اصلا شبیه من نبود‌. حس کردم بی خود و بی جهت یه شرایط بغرنج تولید کردم. حالا چه کاری بود آخه این. اونم تو این اتاق نیمه تاریک ۳ در ۴ تنگ و پر آشغال و کارتن با اون در همیشه قفلش.
 
 روبروم وایساده بود. مطمئن بودم فاشیسته. نشون نمی داد ولی. هر‌کاری میکردم ادامو درمیاورد. انگار هنوز تصویر تو آیینه س و موجود مستقلی نیست. یه جا بالاخره مچشو گرفتم. دستمو آوردم بالا واسه هایل هیتلر اما وسط راه سریع کشیدم عقب. ولی اون گول خورد و کامل رفت تا تهش. وقتی فهمید همه چی رو شده اونم ترسید. دست از کپی کردن ورداشت و عقب عقب رفت پشت یه ستون جعبه وایساد. کامل قایم نشد ولی. سرشو کجکی از اون پشت بیرون نگه داشت که منو بپاد. ترکیبی از قایم شدن و کمین کردن. همزمان ترس منم بیشتر شد. که بهم حمله کنه. پس همونجا کنار آینه منجمد وایسادم. بی هیچ حرکت اضافه یی. یه تکون اضافه می تونست براحتی باعث برداشت خصمانه بشه و کار به درگیری بکشه.
 
دو هم سلولی فریز شده...چشم تو چشم هم قفل شده... منتظر میکروسکپی ترین حرکت. که یا فرار کنن یا حمله.
 
ما دو تا آدم ترس خورده از هم روبروی هم تو یه اتاق بی در و پنجره و پر آت و آشغال گیر کردیم. بازی مساوی شده بود. ولی پنالتی نداشت. داور هم نداشت. کسی هم نبود نگرانمون شه اون بیرون بیاد درمون بیاره.
 پس... همونجا همونجوری فریز شده گیر کردیم. واسه همیشه. تا ابد.
  توی ترس از دیگری. وقتی دیگری وجود نداشت.
 
دوربین خواب زوم اوت کرد آروم آروم. از بالای اتاق اومد بیرون. دیدم اون انباری با دو تا زندانی ش معلق ه تو آسمون. دوربین به زوم اوت کردنش ادامه داد. اینقدر که اهمیت این رویارویی وسترن طور قد سایز اتاق شد. یه نقطه ناچیز وسط بی نهایت همه چیز. 
 
---------
نقاشی زیر نزدیکترین چیزیه که پیدا کردم به اون وضع. نه می دونستم نقاش خوابهاشو می کشه و نه اینکه داره توش دوپاره گی ترس و وحشی گری آدمیزاد و نشون میده. سال ۱۹۵۳. که هنوز غبار و دود جنگ جهانی دوم رو سر خیلی ها سنگین بود. فکر کنم از ورای یه پل ۷۰ و چند ساله ضمیرناخودآگاه نقاش و من، بهم که نه، به یه نقطه وصل شد. به همون نقطه که اتاق تبدیل شد بهش سر زوم اوت کردن دوربین.
 
"The World's Wound" (1953) by Swiss artist Peter Birkhäuser. 

-- from some random online source:  
"This man was desperately trying to reach the painter. He personifies the tragic inner split of modern man, who through reliance on rationality has lost the spirituality of natural man. We can no longer overcome this split, but we can become conscious of it. Then the creative spirit of the unconscious could be reintegrated with our consciousness. The eye on the left is opened in fearful vision, that on the right remains skeptical and cool. It was after this encounter that P. B. felt urged to give up painting motifs of his own choice and devote himself to representing the sufferings of our age as reflected in the collective unconscious." 

آگوست ۲۰۲۵
 

Tuesday, September 16, 2025

خوابهای پراکنده: بودای ضد مسیح

خواب دیدم تو ماشین داشتم میرفتم لابلای کوهها. ماموریت خطیری داشتم. باید بودای پرنده رو که داشت میرفت به پیروانش برسه ترور می کردم. ظاهرا ظهور کرده بود و اومده بود یه حالی به نظم جهانی بده. ولی از راه خون و کشتار. 
بودای پرنده رو دیدم سمت چپ ماشین. جوری با سرعت میرفت که انگار نسبت به ماشین ثابت بود تو آسمون. مث ماه که انگار چسبیده به ماشین وقتی تو آسمون می بینیش.
فرصت طلایی بود. اسنایپ و از تو کیف درآوردم و لوله ش و گذاشتم رو ساعد چپم همین جور که دستم رو فرمون بود. بعد هر پیچی تا خمش مار جاده یکم آروم می گرفت یه شلیکی می کردم. حلقه ی دور بودا انگار که خط جونش. از هر ۶ ۷ تا تیر یکی که می خورد بهش یه درجه خونش کم می شد. غول مرحله آخر طور بود و سرسخت و پرجون. هرچند وقت یه بار هم میفتاد پشت کوهها و نمی شد زدتش.

یه جا جاده طوری به راست پیچید که دیگه ندیدمش. ترورش نافرجام شد. تنها یه راه مونده بود. برم پیروانش و بکشم قبل اینکه بودا برسه بهشون.

پیروانش یه مشت بچه ی ۱۰ ۱۲ ساله بودن. در دوصف منظم تو جاده ی خاکی و سنگلاخ داشتن از معبدشون که بالای کوه بود پایین میومدن. ماشینم که نزدیکشون شد فرمونو گرفتم طرف یه کپه خاک که مث سکوی پرتاب بود. ماشین رفت رو سکوی پرش و پرواز کرد به سمتشون. رو هوا چرخید و فرود اومد از عرض رو دو تا صف و شروع کرد ملق زدن و صاف کردن بچه ها. 

وقتی ماشین وایساد پشت سرم دو ردیف گوشت کوبیده و سنگهای خونی بود. فکر کنم موفق شده بودم جهانو از دست یه ضدمسیح نجات بدم. فقط این وسط خودم هزینه تبدیل شدن به یه هیولای بچه کش و تقبل کرده بودم. تاریخ منو چطور قضاوت می کنه؟ امیدوارم عمل گرایی م به قسی القلب بودنم بچربه تو متون کتابهای درسی. ترجیح میدم ریزعلی باشم تا مائو. 
 
آگوست  ۲۰۲۵

Monday, August 11, 2025

رخداد -- عباس -- ۱۴۰۲

 

شعری که یار غار چند دهه و دور، عباس، افتخار داده وخطاب به من گم و گور تو کتاب جدیدش نوشته. همون اسنپ شاتهایی که واسم فرستاده رو میذارم که لطف خودشو حفظ کنه.

و باز چه به موقع سر و کله ش پیدا شد... آینه حال رو دقیق گرفت جلوم... معجزه آسا دقیق. مخصوصا اگر شعر رو ۲ سال پیشتر نوشته و الان فرستاده.






Monday, June 9, 2025

خوابهای پراکنده: نبولا با طرح فرش ایرانی

یه موبایل تازه خریده بودم. واسه تست کردن دوربینش کرفتمش سمت آسمون شب و هی زوم کردم. زومش ته نداشت. رسیدم به جایی که پخش مستقیم تولد یه نبولای (Nebula) نسبتا جوونو دیدم. نفس گیر قشنگ و عظیم بود. یه رینگ طلایی دورش با نقشهای فرش ایرانی. رنگارنگ. طرح لوتوس ایرانی وRosette داشت غبار انفجارش.

پا شدم و هی کشتی گرفتم با انواع و اقسام AI ها و نشد اونی که دیدم بشه. حالا شما فرض کن یه چیزی تو این مایه ها:




 June 7, 2025



 

Monday, March 31, 2025

خوابهای پراکنده: فیلسوفان سر میز ناهار

به اتاقی وارد شدم که نباید می شدم. ۷ ۸ تا آدم توش بودن که ظاهرا به خودشون می‌گفتن فیلسوف. من در اشتباهی رو باز کرده بودم و با دمپایی اومده بودم وسط یه بحث سنگین فلسفی.‌ اینو از سکوت ناگهانی و سنگینی که صدای در باز کردن باعث شده بود فهمیدم. نگاههای با افاده و پرقضاوت که تو اسکل اینجا چیکار می کنی‌؟ به روی مبارک نیاوردم. رفتم نشستم سر میز. بغل دستی گفت ببینم کف دستتو. دست راستو آوردم بالا نشونش دادم. روی کف دست انگار نقشه ی جغرافیا بود. با جزیره های نمکی که هیچ موجود زنده یی رو تو خودشون تحمل نمی کردن. با ناخن سبابه روشون خراش داد. بی حس بودن. می خواست ببینه آخِ موجود زنده یی در میاد از اون جزیره ها یا نه. مث اینکه مجوز نشستن سر اون میز کویر داشتن کف دست بود. صدایی در نمیومد از جای خراش ها. امتحانو پاس کرده بودم. رو صندلی راحت تر جابجا شدم و اونام به بحثشون ادامه دادن.

موضوع بحث این بود که اگه سر این میز گرد به تعداد همه بشقاب غذا بذارن ولی به تعداد کافی قاشق چنگال نباشه چجوری همه می تونن همزمان غذا بخورن بدون اینکه کسی بیکار بمونه. مشکل اینجا بود که طرف راست همه بشقابها فقط یه چنگال بود و طرف چپ همه بشقابها فقط یه قاشق. واسه غذا خوردن به هردوش نیاز بود. اگه مثلا من قاشق چنگال و ور میداشتم نفر چپ و راستم یا قاشق کم میاوردن یا چنگال. پس باید می شستن تا من کارم تموم شه با غذا تا بتونن غذا بخورن. حالا اگه یکی تصمیم‌ می‌گرفت تا ابد کش بده غذا خوردنشو احتمال سَقَط شدن بغل دستی هاش زیاد می شد. بحث این بود که آیا میشه تو این شرایط راه حلی پیدا کرد که عدالت رعایت شه و کسی از گشنگی نمیره.

بشقابو ورداشتم و با دهن و زبون هرت کشیدم غذا رو بالا. فیلسوفا مث گاو مبهوت نگاه می‌کردن. این‌همه بی کلاسی تو اون اتاق سابقه نداشته. پاشدم دهنمو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون. حیف نون که جلوی اینا میذارن با این مغزهای بیکار و بدرد نخور. حیف نون. حیف جون. حیف‌ وقت.

Tuesday, March 25, 2025

خوابهای پراکنده: جنازه پتوپیچ

جنازه ی پیچیده شده توی پتوی به رنگ آبی آسمانی. حمل فقط ازطریق شناور کردنش تو رودخونه ممکنه بس که سنگینه. رودخونه طویل‌ اما‌ باریک و کم عمقی که قراره به دریا بریزه. می گن سنگهای چند تنی اهرام ثلاثه روهم مصری ها همین جوری از کیلومترها اون ور تر آورده بودن سر سایت. با کشوندنشون تو رود نیل. پس دیگه یه جنازه چند ده کیلویی رو حتما باید بشه اینجوری کشوند به دریا.

من تا کمر تو آبم و سر پتو رو می کشونم رو آب. جنازه هنوز زنده اس. اما شکایتی نداره. حتی همکاری هم می کنه با شل کردن خودش که راحت تر سر بخوره رو آب..
 
می رسیم به اونجا که رود قراره بریزه به دریا. اما انتهای رود بن بسته. یه فاصله ۲۰ ۳۰ متری هست بین انتهای رود و اول دریا. یه ساحل شنی با یه دیواری که رودخونه رو از دریا جدا می کنه. دیواری که از دو ور تو عرض رفته تا بی نهایت. اما یه در کوچیک داره که بازه. جنازه رو از در رد می کنم. 
 
حالا نوبت مرحله بعده: کشوندنش تا وسط دریا. 
 
دست و پایی به آب زدم. یخ بود. نمی شد. فکر خودم نبود زیاد. جنازه سردش می شد. حتی با همون پتویی که دورش پچیده بودم. 
 
بین دو چیز گیر کردم: اینکه ماموریتو به درستی تموم کنم و برم تا وسط دریا و جنازه رو اونجا ولش کنم، اما به قیمت ریسک کردن جون خودم وسط طوفان و زجرکش کردن این بدبخت تو آب یخ؛ و یا اینکه همونجا ولش کنم تو ساحل، که می شد شکست عملیاتی واسه من و خطر جدی خشک شدن جنازه و گندیدنش رو شنها.
 
در نهایت تصمیم گرفتم همونجا بذارمش رو شنها. اما برنگشتم. موندم پیشش با یه سطل. که هی برم آب بیارم بریزم روش خشک نشه. مث نهنگی که برای خودکشی اومده ساحل و مردم با ریختن آب نمیذارن بمیره. فقط این بار این من بودم که با پای خودم نهنگمو واسه خودکشی آورده بودم ساحل. یه نهنگ ساکت و خجالتی که روش نمی شد از مرگ حرف بزنه. نهنگی که برعکس همه نهنگها از لابلای درختا و سنگها به ساحل موعود رسیده بود.
 
این نهنگ یه روز نوزادی بوده که مثل موسی مادرش اونو به امنیت نیل سپردتش. به امید اینکه این مسیربه آرامش دریا و بچه ش ختم شه. جایی که وسعت کافی واسه تاختن و کشف و کنجکاوی داشته باشه. و حالا، بعد از سالها کلنجار رفتن با سنگهای تیزاین رود تنگ و به گل نشستن های پیاپی، از جنگیدن دست کشیده. رود شده یه زندان دراز و طویل. و بن بست. و انتهاش ساحل خشکی که جای آغاز، پایان همه ی رویاهاس. از اون مادر خبری نیست. شاید من جنازه کش سطل به دست بیشتر واسش پدری کردم تا اون مادر مادری.

Sunday, March 16, 2025

"صورت سیلی خورده ی خواب زده"

من رفته ام با خواب
                            من خفته ام با شب
رستنی ها رستند سبز
                            من اما هنوز پی خورشیدی گمشده درخاک این پا و آن پامیکنم
 

من نپرسیدم هیچ
                           از شمار روزهایی که خواهم شمرد
                                               بی آنکه بدانم اعداد را اصلا پایانی نیست!
                          اما باز می گویی ام تو:
                          "گر تو نمی پسندی، تغییر کن قضا را" !  
****
"امید" باز آمدم
با دو چشم پر فریب ، نعره کشان
وحشی و سخت مردانه                                      
                                        فریاد می زند : های مرثیه سرای ، هلا ناتوان
                                        تو ای داغدار ویرانه تاریخ خود نوشته ات
                                        گر از خود دو پای رفتن هم نداری     

                           با من شو.

                                         با من باش،
                                                          که من اسبم، تنومند و رام

                                                          ترا بر گرده بنشانم و بالا کشانم
                                                          تافتح قلعه ها
                                                          تا فراز قله ها
                                                          تا فنا ، غرور و استغنا،
                                                          تا بد مستی عارفان ،
                                                          و تا مرگ.
تا مرگ،
چشم خواهم داشت ترا
تقدیس خواهم کرد خستگی هایت
آرزوهایت
پا بر زمین زدنهای کودکانه ات
( حتی بر آنچه که سهمی برایت ننوشته اند)

                                                ترا در بر گرده ام چنان چشم خواهم داشت،
                                                که مادر نوزاد را به آغوش،
                                                خادم رنجهایت
                                                پاسدار شیشه خوابهایت
                                                       
الا انسان بدان!
من آن پیامبرم
                  که گرچه خدایش با او کلامی نگفت
                  اما در ایمان امتش به  سرودهای  جبرائیلی
                  خود را به نبوت برانگیخت.

و ببین که نطفه شعرم
              در هزار شاعر باکره،
                                  آن هنگام که هیچ یک سرودنم را انتظار ندارند.

پس چگونه است که در یالم چنگ نمی زنی؟
در رسالت این پیر منجی،
چرا چنان مردد، چرا چنین بی ایمان؟

چه می گفتم من؟
هزاران بار پیش تر هم هیچ نگفته بودم
پاسخی نداشتم که هر دو قانع شویم.

تنها می دانستم که بر گرده هیچ اسب بالداری دل نباید بست
گویند بالهای هیچ یک خورشید را تاب نمی آورد.

هفتمین روز از یکی از همین سالها

مارچ ۲۸، ۲۰۰۶

Monday, March 3, 2025

خوابهای پراکنده: اکت شعبده باز

زن شعبده باز کوچک جثه و لاغری بود که اکت خیابونی ش تموم شد. سکه هایی که ملت واسش ریخته بودن و جمع کرد از دور و برش و ریخت جیبش. واسه امروز بس بود دیگه. خونه ش همون بغل میدون فواره دار بالای نخ دراز پرده ی قاب یه پنجره بود. قاب بلند ۵ ۶ متری بی شیشه بود. اصلا معلوم نیست کی و چرا تصمیم گرفته همچین چیزی نصب کنه کنار میدون. تازه نخ پرده آویزون پرده یی نداشت که بخواد بالا پایین کنه. اونم بی سبب بود. خلاصه ولی خونه زن ریز اندام شعبده باز بالای اون نخ بود. همه دار و ندارش اون بالا از نخ آویزون بود.

رفت بالا. مردم متفرق شدن ولی من یواشکی از دور می پاییدمش. همین جور که بالا می رفت ابزار و آلات شعبده بازیشو میدیدم که از زیر شلوار مشکی و چسبونش زده بیرون. همه چی رو با چسب کتونی بسته بود به ساقاش.

اون بالا که رسید دم یه قاب عکس که پرتره خودش بود توقف کرد. انگشت سبابه شو زد تو یه جعبه جوهر سبز استمپ و زد زیر عکس خودش. بعدشم امضاش کرد.‌ نه تنها خودشو تایید کرد که زندگیشو و امضا و تایید کرد. راضی راضی بود. چقدر آدم باید با خودش تو صلح باشه که عکس پرتره خودشو تو خونه آویزون کنه، چه برسه به اینکه بعد هر روز کاری بیاد و زیرش و امضای تایید بندازه. اونم وقتی همه چیت به یه نخ وصل باشه به معنی واقعی کلمه.

ریختم بهم.‌ که این پای کار هنریش و با چه افتخاری امضا کرد. کار هنری که این مدل زندگی کردنشه.‌ اون وقت من بی مایه ی بی ...


Thursday, February 20, 2025

خوابهای پراکنده: جنگ جهانی یک و نیم

بین آلمان و انگلیس جنگ بود. حدود ۱۹۳۰. نه جنگ‌ جهانی اول بود نه دوم. جنگ جهانی یک و نیم بود. لندن متروکه و پر از لاشه ی خونه های قدیمی. من یه پرستار زن تنها و جا مونده تو یه بیمارستان مخروبه.

آلمان دست از بمبارون ورداشته بود و به یه تاکتیک جدید رو آورده بود. چون دیگه کسی نمونده بود بکشه جای بمب هرنیم ساعت یه بار یه نوزاد تحویل انگلیس میداد. از آسمون با چتر می ریخت پایین. ظاهرا دیگه رفته بود تو کثافت جنگ‌ اقتصادی. می خواست اینقدر جمعیت تولید کنه که از قحطی و گشنگی بمیرن. هی تقلا کنن و هی زندگی سگی کنن و هی تلف شن و باز هی بچه ی جدید بریزه سرشون.
 
اون روز من وامونده تو راهروهای خاکی و خالی بیمارستان پی صدای گریه نوزاد می دویدم. پیداشون کردم. یه اتاق پر نوزاد چند روزه. مث ساندویچ تو آلومینیوم رولشون کرده بودن و بغل هم روی یه میز بزرگ دراز خوابونده بودنشون. چیزی بین شم مادری و تعهد کاری می کشونمم سر میز. یکیشونو ورمیدارم و هق هق کنان از پله های شکسته و خاکی میرم پایین . کجا ببرمش؟ عذاب وجدان، پاهای پر ضعف غذا نخورده مو شل تر می کنه. چرا این؟ چرا یکی دیگه رو ورنداشتم؟ چرا همه رو ورنداشتم؟ از اینهمه کی رو کجا ببرم؟ چجوری غذا بدم تا نمیرن؟ آرزو می کنم من زودتر بمیرم تا این بچه. تجربه ی دو مرگ ظرفیتی می خواد که من ندارم. 

فوریه ۱۷، ۲۰۲۵

خوابهای پراکنده: نقشه ی نصفه

من و مامان قم بودیم و ماشینو گم کرده بودیم و سرگردون تو خیابونا. کلا هرچی می تونست غلط پیش بره غلط رفته بود. از جمله اینکه من نابغه موبایلو تو ماشین جا گذاشته بودم. دیگه چیزی نبود باهاش نقشه چک کنم. مامان ولی اون موبایل گوشکوب قدیمی شو داشت. هیچی ش کار نمی کرد ولی. گوگل مپ و که روش باز کرده بودم فریز شده‌ بود بس که سی پی یوی این بیلبیلک قدیمی و کند بود. خسته شدم. شاکی قاب شیشه یی موبایل و کندم و نقشه گوگل مپ و از زیرش کشیدم بیرون. یه تیکه کاغذ تا کرده بود. تای نقشه رو باز کردم. یه نقشه ی بزرگتر شد. تازه بعضی جاهاشم می شد رو هاپیرلینکها کلیک کرد رو همون کاغذ (هرچند هیچ اتفاقی نمیافتاد). یه لحظه بارقه امید‌ توم حلول کرد. که لااقل نقشه یی هست و یه جوری راهو پیدا می کنیم. طبق رصد من، ما یه جا نزدیک نوک دست راست بالای کاغذه بودیم. حدس می زدم ماشین یکی دو کیلومتر شرق تره. کافی بود یه تای دیگه از نقشه رو باز کنم تا راهو ببینم. ولی تایی در کار نبود. تصور اینکه این نقشه کاغذی مث دیجیتالیش جادویی ه و تا ابد میشه ازش تا باز کرد احمقانه بود. اینم به هیچ دردی نخورد. 
 
نشستیم لب جوب تا شاید ماشین خودش بیاد مارو پیدا کنه. ماشین ما اهلی و بامرام بود. مث ژیان چاق و لاغر. 

اما... نیومد.

من و مامان هنوز لب جوبیم تو قم. اگه کسی اینو می خونه بیاد مارو ورداره.

فوریه ۱۷، ۲۰۲۵

Thursday, January 30, 2025

یادگار دوست

سالها پیش و کمی بعد از مهاجرت این شعرو رفیق شفیقی به اسم بهرام (عباس) گفت و فرستاد واسم. یادم رفته بود تا اینکه بی هوا دیروز واسم فرستاد باز. چه خوشبختم من که جایی تو ذهن یه آدم نازنین به حیات نباتی ام ادامه دادم این همه سال.

------------
(برای ش. ر.
که یقین های رایج مه آلود را به دور ریخت   
و به سمت تردیدهای زلال خویش گریخت) 

بُهت
پرشدم باز امروز از 
پونه و شبنم وگلبرگ
خاک وباران وعلف 
و پرازبهت تفکر از،
دیدن آن همه سبز

میل جاری شدن است 
این که می بینم 
درعکسم درآب
لمس سنگی کوچک 
می برد ذهنم را تا 
شب اسرار اساطیری دور
صبر سنگین مرا 
وین سکوتی که مرا دوخته دندان بر لب
همه را می بیند، می خندد، می رود آب

به پراکندگی حالت من 
ابر ها هم همه می گریند 
شاخه ها هم همه می رقصند 
رقصشان باز تمنای نبودن را 
در همه بود و نبودم رقصاند
من چه از شعبده ها بیزارم 

فکر می کردم،
می توانم یک آن 
در تو آرام بگیرم و برقصم پرشور 
من کجا و تو کجا؟
تو پر از هلهله و آتش و فواره و موجی، من 
همه ی خستگی خاکم و سنگ 
تو کجا و من و آرام شدن در تو کجا ؟!!
من چه اشفته، چه بی حوصله، بیمارم 

مر مرموز کسالت و نشاط، 
اَه ... چه محواست امرو .

فکر می کردم،
می شود با تو نشست 
خیره شد در افق دور تمنایی دیر
آخ ... 
که این فکر از من، توده ای دود نهاده است به جای 
من کجا و توکجا؟!...

تو به تو آینه ای تو 
تابش رمزی و راز 
من همه سادگی و..
خستگی سنگم و خاک 

بازهم من 
باز هم تو 
باز هم کاسه ی لبریز گوارای سلام 
باز هم درمن،
جرأت نوشیدن یک جرعه نماند
باز هم پوشاند 
وسعت منظره ناب رهایی را 
اخم خاکستریم 
فکر سیمانی من

تفرش 
اردیبهشت ۱۳۸۶

Sunday, January 26, 2025

التزام تو

 تو واسه زمین لازمی، واسه زمان،

تو واسه زندگی لازمی.

مث یه فوت نرم که خاکو از جلد یه کتاب قدیمی بلند می کنه،

مث یه سمت چپ کوچه که آفتاب افتاده روش وقتی سمت راستش پر یخ و برف و سرما و سایه اس،

مث یه «آخییییش» زیر دوش آب داغ ته یه روز خسته،

مث خواب کوتاه دم صبح وقتی اشتباهی زود پامیشه آدم،

مث ترکیب خاص شکلات، ویسکی و سیگار،

لازمی، اعتیادی، شوقی، عشقی.

 

آره تو لازمی،

مث عطر باغچه نم بارون خورده آخر یه تابستون خشک بی مروت،

مث اعتماد به خورشید دم غروبی که می دونی میره ولی برمیگرده.

 

مث اون یک در یک میلیون آهنگی که می تونی رو لوپ یه شب تا صبح گوش کنی و خسته نشی.

تکرار میشی و تکراری نه.

تکرار میشی و تکراری نه.

Tuesday, January 21, 2025

Secret Dam

The toddler boy falls, legs broken, chasing his big brother onto the roof. Nobody saw him fall, not even his brother. Now he’s crying in the backyard. He wanted to touch the stars. He thought climbing the stairs to the roof would do it. It didn’t. There’s a plane up there, swimming among the stars. He thinks the plane’s blinking lights are the stars. He stops crying. He thinks the stars are coming down to hug him. They don’t. He learns how to keep stopping crying.

It’s getting too late to be a little toddler. So he grows up to a big toddler. The broken legs become crooked roots. He’s stuck in the little backyard garden, where he fell. He knows the only way to the stars is to grow wings. He thinks  one day I’ll be a huge tree with the biggest wings ever. I’ll flap them so hard I’ll carry the whole planet closer to the sky, and then I can touch the stars. The real ones, not those dumb airplane lights.

The twenty-three-year-old toddler falls and breaks his wings. He was chasing the stars in the sea’s sparkles. When the sun breaks into a million pieces and shines over the waves on a long afternoon. Nobody saw him fall. Now he’s on the sand, not crying. Because he knows how to keep stopping crying. Instead, he swallows all the sea sparkles, pushes them down into a little reservoir in his belly.

The thirty-one-year-old toddler built a dam in his closet. His belly was too small for all the tears. Every night, when everyone’s asleep, he goes to his secret dam and empties all the sparkling tears he collected that day. He’s seen other people with lots of tears. But nobody else has a secret dam. Everyone else sits in a little boat floating in a narrow stream of tears, they call it a river. They cry into their little river to keep the boat moving. They call it a river, but he thinks it’s not even a tiny stream. What a joke. He wants more than that. He wants a great flood. Wild, too powerful to control. Too destructive to be liked. Too messy to be respected. He wants it wild.

The forty-two-year-old toddler has a plan. His legs are still crooked, he’s still stuck in the backyard, his wings are still broken. There’s only one way left to the stars: break the dam and flood his world with sea sparkles. Those magical sparkles he’s been saving in his secret closet dam aren’t exactly stars, but they’re close.

There’s a problem. The dam is too big and too strong to break. He doesn’t have anything that can break a dam that big… except sin tears. Sin tears come when he doesn’t let himself cry the sparkling tears. But they’re still tears. They can fill up the dam even faster. Then there’s hope… when he’s worthy of a flood, the dam will break.

But the more he sins, the less worthy he is of a flood, and the stronger the dam gets. He thinks those millions of gallons of tears will wash away his sins, by drowning him in sweet dreams.

He weeps. For he has sinned. Will the dam break? 

He weeps. For he has sinned. Will the dam break?

Will the dam break?

Will 

the dam

br e

      a

           k



          b



        r

  a k b r e a k