یادم نمیاد چند وقت بود یه ماهی قرمز داشتم. از اونجا یادم می آد که تنگش شکست. منم تو هول و ولع حفظ جونش دستامو کاسه ش کردم و آی بدو. رفتم سر سینک آشپزخونه که پر ظرف کثیف بود. وقت نبود در پلاستیکی شو بذارم. ماهی و انداختم لای ظرفا و آب و تا خرتناقش باز کردم. به امید اینکه سرعت جمع شدن آب از سرعت پایین رفتنش از سوراخ بیشتر باشه و در نهایت آب توش بیاد بالا. یهو دیدم فشار آب داره مستقیم می خوره تو مغز ماهی مادر مرده. دست کردم نجاتش بدم دیدم آب داغ و باز کرده بودم. ماهی بنده خدا که داشت کباب می شد زور می زد که نگیرمش. ظاهرا به این نتیجه رسیده بود که من تهدید بزرگتریم تا خفگی. اینطوری نمی شد. زمان به سرعت به نفع حریف و به ضرر ما می رفت. آب داغ و بستم و آب سرد و باز کردم. تو طرفه العینی همه چی تو سینک یخ زد. ماهیه هم فریز شد کامل. هول تر شدم. دوباره آب داغ و باز کردم که یخه آب شه. همین که یه ذره یخا شل کردن ماهی پرید از سینک بیرون رو بشقابای تمیز تو جا ظرفی. مث سگ بال بال می زد. تمثیل نیست منظورم. واقعا با باله هاش بال بال می زد. انگار حس می کرد تو این شرایط خطرناکی که خود منم بخشیش بودم احتمال پرواز کردن و فرارش از زنده موندش بیشتره. همین که دیدم لای بشقابا گیر کرده از فرصت استفاده کردم و دمشو گرفتم. ماهیه بدخت عین آدامسی که سر پله ی یه ظهر داغ چسبیده باشه کش اومد. یعنی وا رفت. آروم جر خورد. سرش چسبیده بود به بشقاب و دمش نیم متر اینورتر لای انگشتای من بی دست و پا بود.
bemiram barash :I
ReplyDelete