Monday, November 8, 2010

میلرزم. با فرکانس خیلی پایین مثل موبایل رو ویبره. تو لانج دانشگاه دنباله یه جا واسه ولو شدن این ور و اون ور میکنم... سرمو کردم زیر آب . صداها مبهم و بم اند... رنگها روی تخم چشمهام ناخن میکشن...
ابروهای کشیده و کمانی، موهای بسته شده پشت سر که منحنی پیشونیشو آزاد کرده، چشماش که غرق  چیزی رو مونیتور مک ش با اغراق زیادی میخنده و سفیدی نوری که سرمای  ملایمی به پوست  صافش پاشیده ...
چیزی رو سینه م جوری سنگینه که دنده هام مثل بدنه ی یه لنج پیر  با هر جزر و مد نفس قج قج میناله...
کاش میشد اهسته تر نفس بردارم ...
مثل  تو یی که زیباییت رو میشناسی و با هر حرکت انگشت ، لب و سر به نگاه هایی که رو تو موج میزنه سلام میکنی
...مثل تویی که انگار تنهاوظیفه ات تو زندگی  انتخاب بین ناز کردن آگاهانه و نا آگاهانست

No comments:

Post a Comment