Friday, December 2, 2022

خوابهای پراکنده: پرده های ترس

 رابطه من با شیطان رابطه سالم و مبتنی بر احترامی نبوده هیچ وقت. مخصوصا که طی این سالها بارها به خوابم اومده بود و هربار یه جوری ترس رو توم فرو کرده بود. از اون موقعی که با نگاهش یه بار rape ام کرد و بچه ش و حامله شدم. تا اون موقع که از نفوذ چشاش و سنگینی حضورش جلوش زانو زدم و ورد لاتین خوندم تا کاریم نکنه.

این بار ولی فرق می کرد ماجرا.

منی که پنجره هامو هیچ وقت با پرده خفه نکرده بودم، که نور بیاد بریزه تو اتاق، که به آدمای دیگه بگم من نمی فهمم چرا اول سوراخ می ذارین تو دیوار که آسمون و درخت بینین، بعد پرده های کلفت آویزون می کنین جلوش که آسمون و درخت نبیننتون، همین من ولی این بار پنجره هام پرده های ضخیم بلند داشت. یه موجود نامريی هم داشت پشتشون وول می خورد و تکونشون می داد. که چی؟ که هیچی. کرم داشت. می خواست بترسونه. شیطلان سر و کله ش پیدا شده بود باز.

این بار ولی من اون آدم همیشه نبودم. از سالها ملعبه دست بودن و با وحشت حضور مدام این موجود زندگی کردن خسته شده بودم. جای ترسیدن شاکی شدم. استیصال به جرات تبدیل شد. رفتم پرده رو زدم کنار. دیدم شیطان اون پشت متعجب و مبهوت خشکش زده. که چرا نترسیدم. که اون پشت چیکار می کنم. شروع کردم بهش تشر زدن. « تو خجالت نمی کشی؟ مگه تو فرشته خدا نیستی؟ چرا مث باقی فرشته ها نیستی؟ چرا اینقدر کرم می ریزی آخه؟ چرا آدم نمی شی؟»

و اون عمق سیاهی چاه چشاش، بی روح و خالی، مث گاو بهم نگاه میکرد.

Tuesday, November 15, 2022

 Clouds will go away, before they come back and stay forever.

Thursday, October 20, 2022

Thursday, August 25, 2022

بازگشت به گهواره

من همیشه از تولد گرفتن بیزار بودم. این بار ولی چهل سالم که شد گفتم یه حرکت سمبولیک کنم و به مهد انسان برگردم. Savannah. تانزانیا. جایی که شامپانزه واسه اولین بار رو دوتاپاش وایساد تا شیر و پلنگ و غزال و گورخر و بهتر ببینه.

پریروز فهمیدم واقعا قدیمیترین انسان مدرن و یه جا نزدیک چادر اقامتم پیدا کردن. مال ۱.۶ میلیون سال پیش. پاشدم رفتم زیارت جد بزرگ. یه دره ی خشک و ساکت که فقط صدای باد توش بود. صدای ارواح گذشته.

خیلی دوس دارم تجربه ش کنی (تویی که اینو می خونی). تو راه برگشت نابود بودم. از عظمت تاریخ و کوچیکی ما که فکر می کنیم گهی هستیم.

اینو نوشتم تو یادداشتم:

ای کاش در اون آخرین نفس در مواجهه با مرگ توان یه لبخند نهایی رو داشته باشم. و دلیلشو.

که کامل زندگی کردم. که به تمامی زیستم.
که عاشق شدم و درد کشیدم و بخشیدم و عبور کردم و سبک شدم و تمام شدم. و باز عطشناک و هوسناک همه رو تکرار کردم.

که به خاک نشستم و از خاکستر برخاستم و در آخر خاک شدم.
که به عمق نرسیدم اما در همون سطح غرق شدم.

که جاودانگی طلب کردم وتسلیم زیبایی نیستی در هستی هر‌چرخه شدم.
چرخی که چرخ گردونه و ما کودکانیم سوار و تاب خوران این چرخ فلک.

که اگه مرگی اینجا نباشه تولدی هم نیس جای دیگه. که اگه مرگ‌ دیگری‌ نبود بودِ منم نبود. پس باشه تا مرگ منم فرصت زندگی باشه برای دیگری. 




Pole Pole (Swahili)

(Means slowly - read Polé Polé)

Exhausted as I am, bad dancer as I am, just learned from John, the taxi driver in Moshi (Tanzania), to slow down. Something is wrong. The rhythm is gone, the dance is clumsy. I am drowning like when you hastily grab, claw and clutch chunks of water in an attempt to swim faster, but it only makes you drown faster. Need a pause between each stroke to stay surfaced. To smoothly glide the water. To enjoy not swimming while swimming.

The rhythm...

"Pole pole my friend, pole pole!".

Sunday, February 13, 2022

خوابهای پراکنده: کفشهای رنگی

 لب یه ضخره عظیم من و یه مشت آدم دیگه بودیم. اون پایین موجای سنگین میسابید پاهای صخره رو. اینجا سطح زمین سنگهای آهکی سفیدی بود که چاله چاله شده بودن از شستن مدام کف موجها که تا این بالا می رسید. تیز بود همه چی. لبه چاله ها مث چاقو برآمده و تیز بود. تو بعضی هاشون یه کم آب. تو بعضی هاشون ولی سبزه نرم. یه عالمه کفش رنگی رندوم هم با فاصله چند ده متری ریخته بود این ور اون ور. باید پا برهنه می رفتیم تا بهشون برسیم. کفشهای نزدیکتر کوچیک بود واسه پا و ناراحت. هر چی جلوتر بری سایزها بهتر می شه. می تونستی آخ و اوخ کنان یه جا رو سبزه یه جا رو سنگ تیز ورجه ورجه بری تا به اولین جفت برسی. که فیت هم نیست. ولی بعد با اونا بری سراغ کفشهای سایز بهتر. و همین جور هی بری تا بالاخره اندازه راحتتو پیدا کنی. به نظر نمی اومد ولی این داستان تهی داشته باشه و گارانتی باشه سایز فیتتو پیدا کنی هیچوقت.

یه عده زدن تو داستان. یه عده ترجیح دادن بشینن تماشا کنن و وارد این بازیها نشن. هرکیم اون یکی رو با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگاه می کرد. که زندگیت چقدر بی هدف و پوچ و خالیه.

سوال این بود که چرا اصلا باید رفت رو تیزی واسه کفشی که پاتو حفاظت کنه در برابر همون تیزیا. از یه ور دیگه اگه بمونی سر جاتم هیچی ندیدی تو زندگی.

این کاملترین تابلویی بود که از زندگی دیدم. هر سناریویی توش صدق می کرد. حق با هیچکی نبود و با همه.

ژانویه ۲۰۲۲

خوابهای پراکنده: شیشه های عطر

رو طاقچه ۴ تا بطری شیشه ایی کت و کلفت و قدیمی بود. مث شیشیه های بزرگ ادویه، سرپوش های سنگین و جا دستی گرد. به دخترک که پاشون وایساده بود میگم اینا واسه حبس کردن خاطرات ۱۸ تا ۲۱ سالگیه. میگم اینا بهترین سالهای عمرن. عطرشونو تو این شیشه ها نگه داشتم که همینجور که کم کم پیر میشم برم و بوشون کنم. از یه وری می ترسم هربار در شیشه ها رو که برمی دارم بو کنم کم و کمتر شن. از یه ور هم که میگم به چه دردی می خوره اگه این ترس نذاره هیچوقت درشونو وردارم.

دخترک ۱۹ سالش بود. از هیجان صدام خنده ش گرفت که چی میگی بابا. بعدش هم رفت از در بیرون. منم پی ش بوکشان لیز خوردم تو رد قریحه ی جوونیش. بی حس جنسی. شاید دیگه لازم نباشه از بطریهای خودم خرج کنم تا دو سه سال.


ژانویه ۲۰۲۲

بطری نامه

به تویی که عزیزت کند و رفت...
 
جاش نمیگم خالی نباشه که معلومه هست. تو این همه سال آدمای زیادی از پیشم رفتن یا از پیششون رفتم. هربار یه تیکه کنده شد. هر بار یه حفره جدید. ولی دیدم اگه بهش یه جور دیگه نیگا کنم شاید تحملش آسونتر شه. مثلا این آدما نامه هایی ان که تو بطری میذاری و پرت می کنی تو آب. اینجوری حتی وقتی اینقدر دور شد که دیگه دیده نمیشه می دونی یه جایی به یه سمتی داره راشو ادامه میده. اینکه محتوای اون نامه از خود کاغذی که کنارت بوده مهمتره. اینکه از کنارت بودن مهمتره. اینکه شاید اون سر دنیا کسی فرصتشو پیدا کنه از خوندن نامه ی مورد علاقت لذت ببره. باهم از راه دور یه عشق‌مشترک و تقسیم کنین. اینکه شاید یه‌روز اون بطری رو آب برگردونه به ساحلت و ببینی چند صفحه ی دیگه هم بهش اضافه شده. پرتر شده. و هنوز نامه ی تو اِ.
 
عشق‌خودخواه اِ. دوست داشتن اما فرق می کنه. بخشنده س. اون بطری رو فقط کسی جرات داره پرت کنه تو آب که دوست داشتن بلده.