Sunday, December 26, 2010

The price of being a sheep is BOREDOM, the price of being a wolf is LONELINESS. Choose one or the other with great care

I might be a wolf... a hungry one, and an injured one.. a being that does not know when it transformed into its role... and a bad one because he enjoys watching the emptiness of a sheep-like life ... like a condolence for all the unnecessary pains he is drinking on... while secretly suffering from his own sheepness deep inside

Or I might be a sheep... bored to death by the extreme idiocy of a happy routine that keeps alive... indifferent to everyone... which makes everyone so small and unimportant... not knowing his destined death... not knowing why being protected from wolves... not knowing the "knowing"... life is the taste of grass... and noting else matters!
 

Or perhaps none... not a wolf nor a sheep... just a numb frame that carries a picture... of both.. and it itself is yet none..

Sunday, December 12, 2010

The tunnel...or simple instructions on how to get back to the end

The light at the end of the tunnel is sometimes just another train coming straight to you... to crush your face, your thirst, your unprotected hope... it comes to end the stubborn patience of an old man waiting for his freedom, his heroic death...

And there comes a moment when the truth lands humbly on your smashed shoulders : "does not it really matter anymore?"...

Should you die in the darkness of a circular tunnel there it is your true savior... screaming smoky light crawling out of his cave... to devour the darkness, the "You"...

You do not have to go to the end... the end always finds you..
You do not take it to the end... it comes to the end itself

Saturday, December 4, 2010

باز باران


باز باران
باز او که چشمش چیزی برای آب کردن ندارد
باز او که یا بی چیز است یا بی همه چیز
    
باز باران
باز درد ترکهای پوست گونه ام
باز انتخاب غلط در انتخاب نرم کننده باران

بابا نیامد؟
هه!...بابا که دوا ندارد!
پس استعمال «همین است که هست» روزی ۳ بار قبل از باران و ۳ بار بعد و ۳ بار قبل و بعد هر بار و  هر بار ۳ بار
تا این شعر لعنتی بالاخره یکجا تمام شود...

سبکی غیر قابل تحمل هستی

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد 


i broke your doll,
it was cross eyed, that's all,
i only wanted it to help it see straight...
but like a half broken moon,
sooner than soon,
i was up on your wall,
smaller than small,
in a half painted frame,
the wood wouldn't stain,
and i hope that reminds you
of the part you couldn't change in me...

if you push me i'll fall,
if you pull me i'll drown,
if you're gonna be nailin me down
i won't rise again

i scratched your car,
where the bird left a stain,
but i only wanted to help you see straight...
but like a half broken moon,
sooner than soon,
i was up on your wall,
smaller than small,
in a half painted frame,
where the wood wouldn't stain,
and I hope that reminds you
of the part you couldn't change in me...

if you push me i'll fall,
if you pull me i'll drown,
if you're gonna be nailin me down
i won't rise again...
i won't rise again...

i'm not god, i'm not god...
i love you but i'm not god...

Monday, November 22, 2010

Sunk in thoughts




Listen to the tales and romanticize,
How we'd follow the path of the hero.
Boast about the day when the rivers overrun.
How we rise to the height of our halo.
Listen to the tales as we all rationalize
Our way into the arms of the savior,
Feigning all the trials and the tribulations;
None of us have actually been there.
Not like you.
Ignorant siblings in the congregation
Gather around spewing sympathy,
Spare me.
None of them can even hold a candle up to you.
Blinded by choice, these hypocrites won't see.
But, enough about the collective Judas.
Who could deny you were the one who
Illuminated your little piece of the divine?
And this little light of mine, a gift you passed on to me;
I'm gonna let it shine to guide you safely on your way,
Your way home ...
Oh, what are they going to do when the lights go down
Without you to guide them all to Zion?
What are they going to do when the rivers overrun
Other than tremble incessantly?
High is the way, but all eyes are upon the ground.
You were the light and the way they'll only read about.
I only pray, Heaven knows when to lift you out.
Ten thousand days in the fire is long enough;
You're going home.
You're the only one who can hold your head up high,
Shake your fists at the gates saying:
"I've come home now!
Fetch me the spirit, the son, and the father.
Tell them their pillar of faith has ascended.
It's time now!
My time now!
Give me my, give me my wings!"
You are the light and way that they will only read about.
Set as I am in my ways and my arrogance,
(With the) burden of proof tossed upon the believers.
You were my witness, my eyes, my evidence,
Judith Marie, unconditional one.
Daylight dims leaving cold fluorescents.
Difficult to see you in this light.
Please forgive this bold suggestion, but
Should you see your Maker's face tonight,
Look Him in the eye, look Him in the eye, and tell Him:
"I never lived a lie, never took a life, but surely saved one.
Hallelujah, it's time for you to bring me home."

Wednesday, November 17, 2010

ایده آلیسم لخت و وحشی عهد دبیرستان .. این بابک بیات ما رو ..همونجور که یکی یه روزی خودشو.... حالا هی خاطره ها میان تو دهن و نشخوار میشن و پایین نمیرن...لا اله الا لله  
 
 

دروغ های دوست داشتنی

جوونتر که بودم تو رویاهام همیشه فکر میکردم یه جایی ام لابلای کوه های راکی ... غرب آمریکا .. زندگیم یه رودخانه اس و یه الک و یه امید ماسیده به آب .. که طلا بیاره واسم


ولی حتی تو رویاهام هم بودنم تو اون کارت پستال دخلی به طلا نداشت .. من تو یه لوپ بینهایت دنبال یه چیزی میگشتم که نباید بهش میرسیدم.. یه چیزی اونقدر دور که هیجان رسیدن بهش آرامشمو تو اون کوه و کمر به هم نزنه... مثل خر آسیاب که صوفی شد هر چی هی چرخید حول یه محور عمودی فرضی که از تو سنگ آسیاب میاد بالا و میشه ستون طاق  بقای خره  .. که اگه اون ستون فرضی نباشه یعنی سنگی هم نیست و اگه سنگی نباشه یعنی گندمی هم نیست و اگه گندمی نباشه آسیابانی هم نیست که اصولا خری بخواد.. بگذریم ... منم میخواستم یه چیزی بشم مثل همون خره.. با ذهنی آروم و قلبی آسوده که از یه روتین احمقانه به یه آرامش نسبی رسیده
حالا پوچ بودنشو بی خیال  ...


آخرش وقتی بزرگ شدم دیدم که افتادم توی همون کارت پستال غرب امریکا منتها شرق تهران ش.. ادامه ش شد آدمایی که سنگریزه و خیابونا شد رودخونه و من همون جوینده طلا با الکش ... اما اینبار از آرامش پوچ و لذتبخشی که به کشفش افتخار میکردم خبری نبود. هر روز در مسیر مردم می ایستادم و آب رو الک می کردم تا مثلا کسی بیفته به تورم که ارزش دور نیانداختن داشته باشه. و این آغاز پرورش بخشی از مغزم بود که الان مسوول تمام خود فریبی هامه

گاهی که اقبال  شوخی ش می گرفت برق خرده سنگی روزمو روشن می کرد...کوتاهی ش عادت شده بود اما ... مثل  صدای جیییییز کبریتی که تا بفهه چی شده تموم می شد می رفت که می رفت پی کارش که به آخر آتش بازی عمرش رسیده  ... گاه برق خرده سنگی شاد می کرد واقعا... جیییییز!... اما قلب بود سکه ش و برقش بی اساس... درست مثل خود همون فلسفه ی بی هدفی که منو تو خیابون رسونده بود بهش. اصول مکتب من در آوردی لوپ و الک میگفت ولش کن... اون که مال تو نیست.. تو هم که نمیخوای طلا ...بذارو برو و حال منظره راکی رو ببر  ... اما نمی کردم! ... من زمین خورده ی ایده های ناب جرات دور انداختن همون سنگریزه ی به قولی ناچیز و بی اصالت رو  نداشتم...

قبل از اونکه کسی از چیزی بو ببره تو جیب  میذاشتمش بی سر و صدا... من که پشت دست فردا روز رو بو نکرده بودم شاید یه روز مجبور بشم  از مدارسنگ آسیاب بیام بیرون و مثل قطار مستقیم برم .. شاید یه روز مجبور شم طلا بخوام.. یا از اون بدتر.. مجبور شم سنگریزه رو با طلا اشتباه بگیرم... شاید یه روز پیر بشم  ونخوام فرق هیچ چی رو با هیچ چیز دیگه تشخیص بدم.... شاید یه روز صبح بیدار شم و وسوسه ی هیچ پوچی شیرینی تو دلم  نجوشه .. اون وقت چه کنم؟ ... نباید اون روز بتونم که بی هوا دست تو جیبم کنم و ناخواسته پی چیزی که آرومم کنه بگردم؟ البته که ..... نه

دروغای دوست داشتنی آدمو قادر می کنن در زندگی سرشو به اون سمتی که می خواد نگه داره و چیزایی رو ببینه و بشنوه که ادامه ی حیاتشو ممکن کنن ... که چی؟ که آرامش ش بیاد. اعتیادی که اسمش می شه آرامش و نشئه یی که همه چی تو میکنه تو مردمکای گشادت بر روال.


  فاجعه نیست که میدونم جملات بالا همشون توهماتی ان از جنس همون دروغای دوست داشتنی که دلداری بدم  به خودم که نیستی مثلا تو یکی از این حرومزاده های خوشبخت!؟

به پاس حماقت بی پایان همه آدما من جمله خودم از جا برمی خیزم و به عالیجناب گاو عرض سلام می کنم


Saturday, November 13, 2010

Shshshshshsh

A predictable bothering... that is what I need at my door... please... argue no more... just let me chew my simplicity!


بلوغ در نزد ما نمو جسم و زوال امیدهای روحانی است ... چون به بزرگسالان نگریستم کودکانی دیدم با ملعبه های بزرگ و آرزوهای کوچک

سرپیچی کن

عاقل باش
سرپیچی کن از هر چه بود
از هر چه هست
از درها و زدن ها و آری ها و آدمی
از دستور و از گرفتن
از گفتن ... از سکوت
سرپیچی کن از وزیدن باد
از پرده از پنجره از سایه از پاسبان
او که از آشناترین تنگه ها
به منزل امکان رسیده است
حتما نزدیک ترین مقصد زندگی را گم خواهد کرد
دریغا مسیر مستقیم
میان بر بی راه و بی هودگی
او که جهانش از جسارت یکی پشه ی کور کوچک تر است
هرگز لذت عبور از راه های نا آشنا را نخواهد چشید
سرپیچی کن پروانه ی خوش نشین یکی نسترن
عنکبوت ها نیز
گاهی شبیه ما
همزادان همین خرداد خسته اند
 
سید

Monday, November 8, 2010

مصلوب

آنگاه که تراویده شد خون قطره قطره از عمق میخها
مصلوب نظاره می کرد ریشه الوارهای پوک را که می رقصیدند
که به اندام همدگر وحشیانه می تافتند 

که می بافیدند و در خاک پایین می رفتند
مصلوب می خندید

آنگاه که  ریشه ها به خون رسیدند
آنگاه که الوارهای پیر سبز شدند
آنگاه که هوای سرد گرگ و میش راه شش های منقبض را باز کرد
 

ریسه های نور می سوخت در هوا
آنگاه که دعایی از عمق خاک مصلوب را کشت





...بلیط یه طرفه به مالیخولیا

آن چیز که لای انگشتهای لاغرم دود میکند
بر سر عمر کم خود می لرزد
و آنانکه چیزی لایشان درد میکند
از پیر شدن
میلرزم. با فرکانس خیلی پایین مثل موبایل رو ویبره. تو لانج دانشگاه دنباله یه جا واسه ولو شدن این ور و اون ور میکنم... سرمو کردم زیر آب . صداها مبهم و بم اند... رنگها روی تخم چشمهام ناخن میکشن...
ابروهای کشیده و کمانی، موهای بسته شده پشت سر که منحنی پیشونیشو آزاد کرده، چشماش که غرق  چیزی رو مونیتور مک ش با اغراق زیادی میخنده و سفیدی نوری که سرمای  ملایمی به پوست  صافش پاشیده ...
چیزی رو سینه م جوری سنگینه که دنده هام مثل بدنه ی یه لنج پیر  با هر جزر و مد نفس قج قج میناله...
کاش میشد اهسته تر نفس بردارم ...
مثل  تو یی که زیباییت رو میشناسی و با هر حرکت انگشت ، لب و سر به نگاه هایی که رو تو موج میزنه سلام میکنی
...مثل تویی که انگار تنهاوظیفه ات تو زندگی  انتخاب بین ناز کردن آگاهانه و نا آگاهانست


اینک منم بر آستانه
سرازیر
بی رخصت ورود به دالان ترسهایم

تو را می بینم که کاری به کار تاریکی نداری
که کاری نداری به کاری که تو را می بینم در تاریکی

در این خوف دالان
هراسهایم می چرخند
چرخند کلمات می 
د ن خ ر چ ی م   م ه   ف و ر ح

...گریه کودک
گریه کودک بلوغم که در مسیر آغوشت بسیار زمین می خورد و بلندش نمی کنی

...گریه کودک بلوغ
..در مسیر
..زمین
..گریه
بلندش نمی کند
آغوشت
کودکم
...کو
دکم

زادنم را به یاد ندارم
و زنده ماندنم را به یاد کسی نخواهم سپرد
و خاطره خطیری که در این خوف گاه کهن به شوق تو می سازم
اگر تو پایان شیرین ش نباشی
 آن شیرین ش نباشی...........
آشی .......................


Wednesday, November 3, 2010

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم


ساعت حوالی یازده ظهراست
مفلوک و کتک خورده هجمه ملخ وار کلمات
سبزه ای خیس پیدا می کنم و می نشینم
با منظره ای باز از شهری که مرا چون قطعه شعری کثیف و ناخوانا در خود دفن کرده
رو به روشنی آسمانی که وسعت گریز از خیابان کشی های تنگ و دیوارهای تنبل بلند است
چهره های نا آشنای تکراری
از اینجا که من نشستم چقدرهمه چیز پر از زندگی است
انتظار اینکه ناگهان ببینم یا دیده شوم را ندارم
دیدن و دیده نشدن... شیرین است، درست به همان اندازه که ندیدن و دیده شدن

...حوالی ظهر است هنوز
تنم پر زخم
نگاه پرسشگر هر عابری که بر تنم دست می کشد از درد جمع می شوم

اینجا به گل نشستم
با شلوار خیس و چمنی
همراه با تداوم مستمر ضربه ای آرام بر تکمه پیانو
و تنها یک تکمه
و همیشه یک تکمه
اوجی در کار نیست
آکورد طولانی و بی انقطاع که د رانتظار جسارت نخستین ملودی زیبا همیشه زندگی را می پاید
اما اوجی نیست ، می دانم
...صبر خواهم کرد


The Pianist

DEluxe15 | Myspace Video

Wednesday, October 27, 2010


تو میگی پوچ پوچی ... و چه حسیه این پوچ پوچی
عوضش من پرم ... پر از نبودن، نرفتن ، نگفتن، نداشتن..
هرچقدر تو با صبر و آرامش و احتیاط مینویسی من حتی به مونیتورم نگاه نمیکنم وقتی اینتر میزنم.. این روزها وا دادم...
حس گس تسلیم که جفتک پرونی ها رو زیر دست قصاب ساکت میکنه ....
پذیرش محض...
و گوش دادن به آخرین لحظات ذبح....
و به خاطر سپردن قلقلک پایین رونده ی گرم خون مذبوح روی سینه ش ... قلقلکی که خنده نداره ... مثل جهان ابسترکت من و تو ..


بسه .. پرت نمیکنم ... پوچ بمون

Sunday, October 17, 2010

یک ثانیه خفه خون

از له له هار دقایق که بگذریم
طعم بوسه ی تو هرگز دیر نمی شود

من و تو کنار هم بارها
نشستیم آرام
بی آنکه از کنار بودن هم آرام گرفته باشیم


می توان خوابید زیر یک سقف و باز دلتنگ دیگری شد

هه!
آری هنوز می توان خندید!
به شره کردن ریخت خود در آینه
به لاشه ی آویزان سلام از دهان  یک مثلا  دوست
به دهن دره ی اعصاب پای یک مشت حرف مفت
به چهار رقمی نشدن حساب بانکی
می توان به زیبایی یک دروغ خندید
می توان حتی به بیهودگی خندیدن خندید
می توان خندید
می توان گندید
می توان همواره زایید و سر زا ننالید

می توان رفت و گور خود را پشت فحشی آبدار به زندگی گم کرد
می توان ماند و در حسرت رفتن دوباره پکی داغ به سیگار زد

حالا هم فرکانس من
بگذار خاطره بگویم

یک روز که احتمال آفتاب بیش از ۱۰ درصد بود
تو را تا بازداشتگاه خیابان بالا رساندم
سر راه بازگشت
بغضهایم را که تو بسیار داشتی
برداشتم و دویدم
و دویدم
آنقدر دوستشان داشتم
که محکم فشردم در مشتانم
دویدم و فشردم
به تختم که رسیدم
دیدم تمام بغضهایم را از لای انگشتهایم چکانده ام
 
...!
حالا به احترام تویی که از روی اندوه پشت پیشخوان لبخند می زنی
یک ثانیه خفه خون

Saturday, October 16, 2010

حریم شخصی

گاهی وقتها حریم شخصی یه آدم می شه قد یه تخت خواب دو نفره ...
قد لبه ی یه تخت خواب دونفره
قد منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره
قد رو به سمت مخالف خوابیدن در منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره
قد مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره
قد میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره

قد انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره

قد لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره

قد توهم لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره


قد مبارزه با توهم لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره


قد شروع نکردن مبارزه با توهم لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره


قد سوزش سر معده در تقلای شروع نکردن مبارزه با توهم لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره


قد تکرار همه ی تکرارهای شبهای قبل
قد تکرار سردرد همه تکرارهای شبهای قبل
قد کلید، شلوار رو یواشکی پا کردن و در رو آروم بستن برای فرار از تکرار سردرد همه تکرارهای شبهای قبل

حباب


باز هم زاییدم... گیلیک..! یک بچه حباب از گوشم در اومد و یواش یواش رفت بالا تا سقف اتاق گرفتتش.. از الان تا ۵ که بشمرم ترکیده.. یک..دو..سه...چهار....

گیلیک...! یه بچه حبابم که از گوش خونه ام در اومدم و دارم می رم بالا که به ابری بچسبم... از الان تا ۵ که بشمرم ترکیدم... یک... دو ... سه ... چهار...

گیلیک...! زمین یه بچه حبابه که یادش نمی آد از گوش کی دراومده.. آخه اون موقع شیر تو شیری بوده.. واسه همینم یادش نمی آد که قراره بالا بره یا پایین.. یا اینکه باید بره به چیزی بچسبه یا نچسبه... ولی حباب حبابه دیگه... از الان تا ۵ که بشمری ترکیده... یک.. دو...سه...چهار...
 
۲۰۰۹
 
(متمم ۱۵ سال بعد)

ما چه بسا حباب هایی هستیم زاییده ی فوتهای محکم یه بچه ذوق زده تو حلقه پلاستیکی آب صابون دارش در یه حیاط پشتی خونه یی که پدر سرکار و مادر پای تلفن، درمیاییم و زیر نور آفتاب بعدازظهر تابستون، رنگین کمونهای خوشگل می سازیم و بچه رو با رقص نرممون به بالا سرگرم می کنیم. همین. و نه بیشتر از این. تصور کن چقدر ساده انگارانه تو اون مسیر چند ثانیه یی حبابهای نزدیک خودمونو دوست خطاب می کنیم و با دیدن انعکاس رنگین کمونمون تو حبابهای اطرافمون عاشقشون میشیم وشعر میگیم و فلسفه می بافیم و قبیله تشکیل میدیم و می جنگیم و صلح می کنیم و ادعای کشف حقیقت می کنیم و سر این که هدف بودنمون چیه بحث و حتی خونریزی می کنیم و آخرش....یه کم بالاتر، یه کم اونورتر، یه کم دیرتر یا زودتر از بقیه، می ترکیم. و بچه از صدای بی صدای این ترکیدن از ته دل ریسه میره.
 
میگی همین؟
آره. همین.
همین بس نیست؟  

هه!

هم مرگی های مسالمت آمیز. عنوان کتابی حراج خورده بر جلد مقوای نیم شیرازه ی آفتاب زده پشت ویترین کتاب فروشی. در کمایی بی صدا بر تلنبار متزلزل بلند کتاب های کهنه. کودک پیر در ننو جا مانده.
هم مرگی های مسالمت آمیز.

Friday, October 15, 2010

بی نام

ساده می آیم ... بی صدا می نشینم ... بی خبر می روم
همین جا است که آدمی زاده می شود
بسان ابری بی باران در گذر از صحرا
هیچ چشمی او را نمی پاید
هیچ خیالی با او پرواز نمی کند
تنها نرم می آید ، نرم تر هم می رود


چنان بر تو گذر خواهم کرد که آب از آب نجنبد
میان این همه همهمه، لبهای سکوت من چه سنگین اند امشب

نخواستن یا نتوانستن ... هیچکدام مساله یی نیست

همه چیز از نخواستن است که آغاز می شود. همه چیز از آن بی تفاوتی ناشی از تهی بودن. آن زمان که تمام جبهه های نبرد دود می شوند و به آسمان می روند چون برای تو همانقدر جنگیدن برای یک ایده آل مهم است که برای دیگری. همانقدر اثبات درستی یک جهان بینی مقدس است که همه جهان بینی ها متضاد با آن. و این دیوانگی است به حتم. و این نخواستن تو است که مردم را معذب می کند

 اگر تو هیچ چیز را حق خود ندانی هیچ انگیزشی، هرچند عمیق و انسانی، قادر نخواهد بود در تو مسوولیتی ایجاد کند. اگر هیچ چیز نداری و نمی خواهی که داشته باشی، پس هیچ چیزی نخواهد توانست تو را از آن خود کند. حتی زیباترین نگاهها و مرموزترین جاده های مه آلود. و این نقطه شگرف آزادی بی قید و بند است. ذره ی بی بار و خنثی یی هستی که قوانین فیزیک را به رسمیت نمی شناسی( بی آنکه حتی خود تو بخواهی که خواهان به رسمیت نشناختن چیزی باشی) موجودی هستی پاکیزه از آرزو و باکره از رویا که واقعیت را چون ناظر بیرونی می بیند که وجودش دیگر قطعیت ندارد   .

نه مثل مکث بی مکالمه خود جلوی ویترین یک لباس فروشی تعطیل که تصور می کردم چیزی در انعکاس شیشه هست که سند محکم موجودیت من است. وجودی که نمی داند چیست. چون نمی خواهد که بداند که چرا اصلا باید به چیستن خود بیاندیشد...
درمیان توده یی که خود را مردم می نامند می نشینم و نگاهشان می کنم. مانندشان شدن دشوار است که خود به هیچ چیز نمی مانند. ذرات غباری هستند با حرکات کاتوره ای. بی سبب می دوند، در فضای حول خود تصادم می کنند، می آمیزند، و باز راه خود را سمتی دیگر می گیرند و می دوند. مثل شن های رم کرده در باد صحرا.
سر را میان زانوان زیر دستهایم پنهان می کنم تا فرسایش تدریجی ام را در این مهلکه نبینم...  حالا آماده میشوم تا خود را به دورترین نقطه درون تبعید کنم.. ..

آنقدر از رفتن ناتوان بودم که سرانجام محکم ایستادن را آموختم. آنگاه که شن های سست قادر به سراندنم به سمت چیزی نبودند به صخره ای تیز و رفیع بدل گشتند که مرا بر ماندنم یاری کردند. و من ماندم. و به آرامی به فانوسی دریایی تبدیل شدم که در سکوت، دریای فرضی پیش روی خود را رصد می کند. همانقدر بیهوده که روحانی. و حالا قایق هایی می بینم که به سمتم می آیند. کشتی شکستگانی که به لطف ناتوان بودن ام در یافتن، مرا یافتند

میعاد

جایی را بلدم که می شود در آن گم شد
هرشب، سرساعت 9
چند دقیقه بیش و کم
دو چهار راه از خانه که می شماری آنی گم می شوی
آنقدر طولانی که حتی مظنون ترین ها گمان به زنده بودن ات نبرند

پشت یک قاب بی پرده
پشت چهار زاویه ساده
میان چهار پاره خط متقاطع
شاید چشمهایش بیدار است اینبار

که پس مانده کاسه خواب را بسراند در خون سردم

بی صدا..آرام
بسرد در روح سردم...

عبور کور عابر
نفس تنگ ابر قبل رگبار
سکوت خنگ خیابان در فهم این لحظه
بازدم خیس شال گردن آبان ماه
ائتلاف نورون ها در تصویب آلزایمر
حکم قاضی به ارتکاب جرم ، پیش از فرار خود!

اما من همین جا
پای کشاله پنجره ش 
ایستاده به خواب رفته ام


باز زانوی بغضم می لرزد
باز چیزی آرام می سرد در خون سردم

خر خر نوت سفید

 
از عمق شب چند ساعتی مانده. صبح تعجیلی در آمدن ندارد. برف هم می بارد.

-
برف می بارید. با فروتنی هرچه تمام تر. ساکت و نرم آنسان که نگاهی به بخار گرم چای صبحانه چند دقیقه ای خیره ماند و با خم و پیچ آن خم و پیج خورد.در همه چیز حسی هست. اما این حس در همه یک چیز نیست.

حقیقتی پنهان است. نه آنجا که او را می جویند و می پندارند که جایگاه همیشگی اوست. عظمت حقیقت در سادگی معجزه آسای اوست. او را می یابی آنجا که هیچ چیز نشان از بزرگی یا جذبه یی رازآلود از سری پنهان ندارد. آنجا که منم؛ خسته از تمرین امروز سلام و ادب، از قانون نانوشته همزیستن های بی روح تر از مرگ، در غروب بی خورشید یک عصر برفی خود را خیس و وامانده، در مسیر برف های لگدکوب یک سرازیری پیدا می کنم. انگار که سالهاست جایی خود را نیافته بودم.

حقیقت شاید همین بعد از ظهر آرام باشد که از فرط تکرار از یاد همه رفته است. همین من که شیب خیابان را دید می زنم و خیابان که نگاه مرا نگاه می کند. کسی نیست. انگار هم قرار نیست کسی باشد. آنقدر همه جا از آدم خالی است که هر جا بروی کوچه ها یکطرفه می شوند و همه طرف تو .. و تو طرف هیچکس.

بگذار زندگی کنم

دشنه ات را از پهلویم بیرون بکش
بگذار زندگی کنم
بگذار با دیگری آشنا شوم
که یاد ترا از خاطرم پاک کند
و موهایت را که به دور گردنم پیچان است پاره کند
بگذار راه های بی تو را بروم
صندلی های بی تو را بنشینم
و قهوه خانه هایی را که تو در حافظه شان نیستی
بگذار ... زندگی کنم

نزار قبانی

به کلنل همیشه استوار و دلواپسم


یکی بود، یکی نبود...

من بودم، تو نبودی
بعد هم اندکی باران آمد

قصه که به اینجا رسید کلاغ ما دیگر خسته بود
پیر شده بود

قرن وخیمی است
خدایی نیست که به بودنش ختم شویم

"غیر از خدا هیچ کی نبود"
واقعا؟
نمی دانم چطور بودن خدایی وقتی کسی وجود ندارد را باور باید کرد

دیگر حواله سلامم به تبر، اگر چه پی جوابم هنوز.