Saturday, April 10, 2021

۴ × ۴

 اتاقی است اینجا :

                      یک نفر را کم

                                            دو نفر را بسیار.

آن کنج پنجره ای

سمت من دیواری


در  این میانه ی از هرچه تهی

آه می کشد سقف

از غم

از جبر تنهایی


خانه ام بی غوغا ست

ضیافت شب اما قندیل باران ش گرفته

امشب پنجره باز در کار گره انداختن به ابروی خواب

از کنج خوف انگیز خود می دهد رنجور آواز

نجوای وهم انگیز پریزادی است پیچیده در ناقوس ترس


بر فراز نیم بند تن شناور شولای مرگ

نشسته کمین فرو غلتیدنم را در گود مسخ

نگهبان صبح را ترسم خواب رفته باشد باز، گرم گرم

من ام و پنجره ای دهان بازمانده

که می بلعد روانم را آهسته آهسته

ژرفاژرف غارش قیراندود

می کشانم خسته جانم را در قاب او.

***


می کشانم خسته جانم را در قاب:

سر بر دهان شیشه می خوابانم

نجوای شب را می مکم آرام در گوش

شیار مغزم را پس می زند جامه

دست بر آماسیده شکنک بلند و پستش می کشد

مسخ علامات مگو مست می پیچم

 تسلیم می چرخم

و یک آن

به طرفتی که هیچ دفاعی را میسر نیست تدارک

به ناخن چنگ می زند در گوشت نرم مغز

آوخ!!

دیگرم رفت صبر و تاب

آمده است آوار

می گریزم به عقب

فریاد! فریاد!

پناه بر دیوار!

پناه بر دیوار!


<تترق ... تترق>

خانه ام؟ نه! همه چیزی جان گرفته است

ز هرسو دست است که پرتاب می شود به عزم کاسه سر

می چرخم به حول خود

می شوم بر زمین نقش

و ناگاه سایه دو پا که صورتم بر خاکش فرود آمده

نگهبان صبح به نجاتم آمده.
     

Sherbrooke, 5 November 2006