Friday, November 17, 2023

خوابهای پراکنده:‌ زبون

زبونی که از ساقه جدا شده. مث Venus Flytrap (گیاه مگس خوار) که از ساقه ش کنده شده. ساقه یی که تو ریه م ریشه داره و صاف از مجرای نای راه باز کرده و از دهنم زده بیرون. 

هل شدم. موبایلو ورداشتم که ۹۱۱ رو بگیرم. ولی دیدم چه جوری میشه درخواست کمک کرد وقتی زبون ام افتاده رو زمین و نمیشه حرف زد. 

همایون شجریان آشپز بود تو یه ساندویچی. زبون طبخ می داد. بعد دیدم یهو زبون اونم افتاد رو زمین کنار زبون من. خاکی و کثیف شد. همایون هم که هل شده بود تا دید زبون بدرد نخور و نازنینش الانه که ازدستش بره پرید ورش داره. ولی با اون کفش آج دار و یغورش صاف پا گذاشت رو زبون من. آخ ام دراومد. آخ گفتن زبون نمی خواست واسه همین شنید و شرمنده پاشو ورداشت از روش.

 زبونمو هی با دست می گرفتم بالا به آدمای رهگذر تو پیاده رو نشون می دادم بلکه یکی بفهمه چی می گم. به دادم برسه و ببرتم بیمارستان که بدوزمش سر جاش.

 هیچی. هیچکس محل سگم نذاشت. زبونو در یه حرکت تاریخی گذاشتم تو دهنم. جوییدم و قورتش دادم. بلکه این جوری به خودم برش گردونم. 

ADHD

یکی داره غرق میشه. ولی کاملا نمیشه.‌ همش فقط در حال آب خوردن و خفگی تو یه گودال کوچیک آبه. یه عده کم کم دور گودال جمع‌میشن. هیچکی نمیره درش بیاره.‌ عوضش شروع می کنن آینه social media شدن.
یکی پیشنهاد میده چطوره همه یه روبان قرمز به گردنمون ببندیم به نشانه ی همدردی سمبلیک. 
یکی تو شلوغ پلوغی داد میزنه همه رو ساکت می کنه. بعد که توجه همه جلب میشه میگه: دوستان می خواستم با صدای بلند و رسا این خفگی تراژیک رو محکوم کنم. متشکرم! 
یه عده راه میفتن دور گودال رژه رفتن شعار دادن و آواز نوحه وار خوندن و تو سرشون زدن. 
یه عده گیر میدن این تقصیر دولته. 
یه عده می گن تقصیر انگلیسه. 
یه عده می گن تقصیر خودشه و پدرمادرش که درست تربیتش‌نکردن. 
ملت به جون هم میفتن. خلاصه همه هرکاری می کنن الا نجات اون بدبخت.‌ در حالیکه گودال آب خیلی هم بزرگ نیست. 
 
 اون خفه میشه. 
 
یه مدت همه در شرم و سکوت ان. تا اینکه یکیشون یهو داد میزنه: اونجارو! یکی داره غرق میشه.‌ بعد همه می دوون می رن اونوری و کادر خالی می مونه. 
جنازه ی آدم خفه شده آروم میاد رو آب.

Sunday, August 20, 2023

The Lamb

Sometimes you have to be a lion so you get to live the lamb that you really are.

Thursday, August 17, 2023

مکالمه تو لندن

رفته بودم Camden flea market خنزل پنزلی بگیرم. که یعنی تجربه لندن رو به غایت استاد کردیم. 

تو راه برگشت یه زن تیره پوست با شمایل هندی نگه م داشت. زنی که  مُصر بود یه حرف خردمندانه بگیره ازم. می گفت یالا به جمله بگو که پر از خرد باشه! به همین رندومی. وسط یه خیابون شلوغ و بی ربط. منم یه چیزی پرت کردم تو این مایه ها که باورت نمیشه چقدر زیبایی می تونه از هیچی بوجود بیاد. اونم لبخندی زد و قبول کرد. تهش نه دینی فروخت و نه پولی خرید. فقط بعنوان جایزه یه پر نامرئی داد دستم که آرزو کنم و فوتش کنم هوا. منم کردم. پر نامرئی سر خورد رفت بالای خشکشویی که جلوش بودیم و به نوک تابلوش گیر کرد. زن خوشحال بود از هدیه یی که بهم داده. بهش نگفتم ولی وزن پری که آرزوم توش بود سنگین تر از هوای صاف و آفتابی بالا سرمونه. هیچ جای دوری نمی تونه پرواز کنه. همین گوشه تابلوی خشکشویی قایم میشه تا کسی نفهمه چقدر سنگینه. مخصوصا تو. زن سیه چرده ی هندی خندان و خوش قلب. 

خوابهای پراکنده: کمی پیش از سقوط

فاجعه ی قریب الوقوع برخورد هواپیما به کوه. و کنار هم نشستن ته بلیط سینما و کارت پرواز تو جیب شلوار منی که عن قریب برم تو کوه. همراه با تلخ خندی بر لب از این همه تفاوت اسکیل در دغدغه.‌ از اینکه چقدر دلم می خواد باز بزرگترین دغدغه ام حرص خوردن از چس فیل خوردن نفر پشتیم باشه سر اون فیلم آخری که ته بلیطش الان تو جیبمه کنار کارت پرواز. دوتا کاغذ هرکدوم مدرکی از دغدغه مصائب زندگی در دو اشلی که اساسا متفاوتن. یکی مدرک حقارتهام و یکی حکم مرگ به دست سنگهای روی کوه. یکیش درگیر کوچیکی دنیام و یکیش درگیر اصل بودنم تواین دنیا. خودشونم خبر ندارن چقدر فرق می کنن همینجور که بغل کردن همدیگرو اون ته جیب...

آهن ربا

آدم مث یه تکه آهن سرگشته س. با اتمهای آشفته و باری به هر جهت. وقتی توی یه میدان مغناطیسی قوی میفته یهو همه چی جهت می گیره. منظم میشه. اینقد که حتی خودشم آهن ربا میشه. که یه آهن دیگه رو هم کناردستش جهت بده‌.

عشق همینه. عرفان همینه. این حس جادویی یکی شدن و یکی بودن و همه ذراتت یک جهت داشتن. این تمرکز فوق العاده. که میدان حضورتو بسط میده جوری که محیط اطرافت هم تحت تاثیر تو خم میشه و جادوی مغناطیس و نیرو تو حس می کنه.

عشق زمینی یا الهی فرقی نمی کنه. یکیه تاثیرش. مهم نیس اون چیزی که تو رو آهن ربا کرده خودش وجود اصیلی بوده یا مجاز. Muse خیلی خواننده های شاهکار آدمهای عوضی بودن. اما چیزی که موند یادگار خطهای منظم گَرد آهن سیاهیه که رو کاغذ، دوار و حلقوی، طرح انداختن تو موزیک. و فیلم. و شعر.

به همین صورت عشق به خدایان. به خالق. ادیان مختلف بحث می کنن شمال و جنوب آهن ربای من مطلقا درست تره. اما هیچکدوم نه درست تره نه غلط تر. آهن ربا سر و ته ش مهم نیست کجا باشه. مهم اون نیرویی که پراکندگی ذرات تو رو به یه سمت جارو کنه. می خواد عشق به خدا باشه، یا دختر همسایه، یا یه شی. آدمها عاشق یه خدا یا یه آدم نمی شن.‌عاشق عشق میشن. بهشون معنی میده. جهت میده. زنده شون می کنه. و اونی که هم می زنه، که کارش هم زدنه، چه بسا خود از حقیقت به تمامی عاری باشه. مث کعبه که عینا میدان مغناطیسی ریز ذراتی رو به شکل آدم تو خطوط متحدالمرکزش می چرخونه‌ و خود اون خونه خالیه... آدما گرد هیچ می گردن. میلیونها انسان به خدا تعظیم نمی کنن. بهم تعظیم می کنن. رو به یه خونه ی خالی که اگه ورش دارن خودشونو تو صف روبرویی می بینن. چیزی مث داستان سی مرغ عطار. طواف می کنن حول مَکِشِ نیستی. مث گرداب که حول خلا اون وسط می چرخه. با نیرویی که بزرگترین ناوها رو قورت میده. مث گردباد که حول خلا اون وسط می چرخه. با نیرویی که تریلی رو مث پر هوا می کنه. امکان تولید نیرویی عظیم به دست خلا رو دست کم نگیریم. اصلا تمام جادو دست همون خلا ه. 

از "نبود" ه نه "بود" که حرکت بوجود میاد.

درد از این نیست که چرا سر بود و نبود یه خالق بحثه. درد این جاست که این زیبایی سنگین و مصیبت بارِ تولید حرکت از هیچ و به خاطر هیچ رو نمی بینیم. اگر غلط هم باشه این فکر دست کم جادوی زیباتریه از یه نجاری که جهان و اره کرده و میخ و پیچ کرده و رو هم سوار. 


چون نیست زِ هرچه هست جُز باد به دست،

چون هست زِ هرچه هست نُقصان و شکست،

 

انگار که هست، هرچه در عالَم نیست،

پندار که نیست، هرچه در عالَم هست.

 


Sunday, April 23, 2023

Truth & White

The true nature of truth is unknowable and inexplicable. Here is the reason:

To explain something we fall back on different tools and techniques, one of which is "contrasting". Like to explain darkness we contrast it with light. The same goes for good and bad, and many other concepts with discrete properties fitting in discrete categories. The contrasting works because we implicitly assume and rely on the fact that we already have an understanding on the thing we are contrasting the other thing with. 

This technique is simple and powerful. It works by drawing boundaries between concepts to distinguish them, but it has its own limitations.

Imagine everything is white... EVERYTHING. And nobody has never seen black. Imagine some lucky person has encountered black, and back to all white people wants to explain it, using contrasting. The person says: "Black is the opposite of white, where there is no white it is black." But how do you imagine the absence of white, if all you have seen in your life has been white? You do not even exactly know what white is. Probably you do not even have a name for it. If there has been no way of differentiating whiteness from anything else, i.e. no separable characteristics to highlight, or any boundaries between the white areas (like if there was different shades of white), why would you want to name or define that "everything" that is "everywhere" in the first place?

So contrasting with white in order to define black fails, primarily because we had no means (or incentive for that matter) to define white as a starter.

Same goes for truth...

If truth is a fundamental nature of existence, it must be omnipresent. It does not have different shades, nor grades, nor forms. It is one. It lives in everything. It is just very much hidden* under layers of our biases and pattern recognition mechanics (hidden is not absence - being undetectable is not absence either, if you do not know what your neighbor's name is, and he or she never wants to communicate his/her name with you, it does not mean he or she does not have a name). 

* We assume truth is masked. Meanwhile, and to make the matter even worse, the mask itself is also part of the masked. Even the thing that hides the truth possesses it.

But even not falling for this sort of complication (the mask being part of the masked) does not help with anything either. So let's play this game of assuming truth is hidden.

Consider this: To uncover the hidden we first need to know what is it that we are looking for, because otherwise how do we know when we reach it in our endless diggings and uncoverings? How do we know we are not already there, at the point of staring directly at the face of truth?

So, we have to define truth and all its characteristics, to know what is it that we are looking for, and to know when we are there. And this is exactly where everything falls apart.

Let us say we start by defining it. But if we have never seen it before where should we find pieces to put together our definition? We might imagine how it looks like, but our imagination is built on past memories, so we can not precisely imagine something that is not entirely made of memory fragments. 

We might opt for trusting someone who claims they have seen the truth. But trust is not a reliable source as it is subject to deception. It is easy to see how trust has failed throughout history numerous times.

We might say I go on this quest, and whenever I bump into something bizarre that I have never encountered before I call it truth. But that might be many things that are bizarre and you have not encountered before. Those things are not guaranteed to be the truth.

I hope you see how we are in trouble in this business of truth seeking. 

Truth is like whiteness in that imaginary all-white universe. It is simply impossible to understand and define what white is if you are white, and all you see is white too.

The quest to find truth can not and will not have an end point. It is like a circle, without any beginning or end, and we are living on its perimeter indefinitely. 

Tuesday, April 4, 2023

موش موشکای کور

 من و تو دو تا موش کوریم که دالونای زیرزمینی مون از قضای روزگار رسیده به هم. دالونایی که هی می کندیم تا تونلی بشه به هوای آفتابی بیرون اما جاش هی تو خودش پیچیده و گره خورده و شده یه ماز مارپیچی که فقط به خودش ختم می شه. حالا هم به تو. 

ما که به نور نرسیدیم. تو اما هروقت پرسیدم بگو رسیدیم. اگرهم گیر زیاد دادم بگورسیدیم تو کوری نمی بینی. منم باور می کنم. تو کتم نمی ره این همه کندن تو سیاهی ته نداشته باشه.

انگار زمینی که توشیم یه توده ی خاکی فوق چگاله که جاذبه ش تمام خطوط راست دالونامونو هی کج می کنه به سمت پایین. به جهت مرکز. مث خطوط نور که وقتی به دام جرم سیاهچاله می افتن دیگه تا ابد اون تو گیرن و دور هم چرخ می زنن. هربار خیز ورمیدارن به سمت بیرون باز مث فواره می شکنن و خم می شن به داخل. تو دل یه توده خاک لوله هایی که کشیدیم گیر کرده رفیق. هر ور رو می گیریم و هر جور مهندسی ش می کنیم باز سر این تونل ها می شکنه سمت پایین. بالا، آسمون، نور، آفتاب. همشون انگار همیشه دقیقا جهت مخالف سمتی ان که می کَنیم. سمت ما. سمت بی حیایی تاریکی که اینقدر لخته جلو چشمون. سمت قلدری امنیت که گلوی بیقراریامونومحکم فشار میده تو مشتش. سمت خساست خاک که بسکه فقیره ما موشهای کور شدیم گنج پنهانش.

Saturday, April 1, 2023

Life Sentence

What could be a better sentence to describe life, than us being condemned to life sentence?

Friday, March 31, 2023

حلقه غل

 رفتم قدم زدم زیر برف. برگشتم نشستم رو چهارپایه ی دم در. چشمامو بستمو سرمو انداختم رو دیوار. به سکوت جهان گوش کردم و صدای نفسهام. با هر دم و بازدم دیدم نخی از کاموای بودنم آروم آروم و تاب خوران میره تا عمق فضای سیاه بیرون اتمسفر. رقص کنان. با هر متری که دورتر میشه یه لایه هم از کاموام کم میشه. میره تا اون ور کمربند خورده سنگی که مریخ و زمینو از هم جدا می کنه. و منو از دیدن اینکه ته این نخ کجاست محروم.

 دیدم جهان تو چند قدمیم وایساده. لبخندی میزنه و اشاره می کنه که بیا. دیدم اما علیرغم فاصله ۲ متریمون یه دره ی ۲۰۰۰۰ متری عمیق بینمونه.

هر روز کتابخونه م کوچکتر میشه. یه جورایی مرگ تدریجی. روانم از زمختی و سنگینی این غل و زنجیرها پاره پوره س. غل و زنجیرهایی که مث حلقه گل استقبال فرودگاه وقتی ۱۸ سالت میشه و پا به واقعیت کارو زندگی و مناسبات و درجات و توفیقات می ذاری زندگی میاد میندازه گردنت. و همین دونه های فلزی و درشت حلقه گله که کم کم گردنتو زیر وزنش خم می کنه. جلو همه کسایی که باید خم کنه. بعد کمرتو. که به تعظیم و رکوع دائم تبدیل شی. در نهایتم پوزه تو می رسونه به زمین. که رسما ضربه فنی و در خاک حریف آخرین روزاتو تموم کنی.

هنوز یه امید احمقانه ی درم هست که یکی بیاد بگه اشتباه گرفتیم. منتظر آقای فلانی بودیم و شما شباهت و قرابت ظاهری خاصی داشتی به ایشون. و البته خوب مقاومتی هم نکردی انصافا. و بعد یواشی حلقه گل (یا غل) رو از رو گردنم ور داره و بگه بفرما برو. بر خدا روزیتو جای دیگه حواله بده پسرجان. و من برم. 

اینه اون اون لحظه ی اعجازانگیزی که همه عمر منتظر اوج ظهورشم. که باز با یه کرختی و انفعال مزمن لجوجی گره ش می زنم به اون کسی که نیست. همون منجی غل به گردن انداز. این میزان ساده لوحی و خریت خودش درخور تشویق و ترفیعه در هر هرمی تو جامعه.


۲۷ ژانویه ۲۰۲۲

Thursday, February 9, 2023

 "When the snow falls, it is no more into the vast that the distances are leading, but inwards."

- Walter Benjamin

Friday, January 27, 2023

We are disquiet patients of the same asylum who constantly think someone else's bed is better.

We have been led to believe changing the bed would somehow cure the neurosis.

Saturday, January 21, 2023

به تو

 ریشه هایم درد می کنند

بر من نهر بزن مهربان

 نهر بزن

جاری شو

ببار

آوار شو

بگذر

خواهی دید که باز جوان خواهم شد

و آنگاه گیسوانت را که باد آشفته است

در سایه رقصان شاخه هایم
 
 دوباره از یاد خواهی برد


Saturday, January 14, 2023

خوابهای پراکنده: آدم و حوا

 دیدم حضرت آدم ام و کنار حوا وایسادیم رو یه تخته سنگ وسط بیابون. هر دو لخت و زیبا بودیم. باد موهای حوا رو می ریخت رو صورتش جوری که چشای خندونش باهام از اون زیر قایم موشک بازی می کرد.

نگاه از هم گرفتیم و چرخیدیم به یه سمت. هر دو شونه به شونه رو به یه تابی بودیم که دو تا پسرامون روش تاب می خوردن. بچه ها ۷ ۸ ساله بودن و صدای ذوق و خندشون تو اون برهوت خالی می پیچید. من و حوا با افتخار به چیزی که ساخته بودیم نگاه می کردیم و لبخند می زدیم.

یهو از لای ابرهای سیاه اون بالا زلزله یه صدای رعدآسا پیچید تو دشت: 

« بسوزان!»

لبخند از لب من و حوا پرید. به روی خودمون نیاوردیم. باز صدا غرید: 

« بسوزان!»

قلبم محکم می زد. می دونستم چی می خواد. اما نمی خواستم. مردش نبودم. این همه زندگی م بود.

 بعد اتفاق افتاد. دو تا بچه همینجور که تاب می خوردن شعله گرفتن. یه شعله نرم و آبی مث شعله گاز. خنده هاشون قطع نشد ولی. همینجور که تاب می خوردن شروع کردن به سوختن. بدون اعتراض و مقاومت. 

تا غروب تموم شدن. دو تا تخته تاب همچنان عقب و جلو می رفت و خاکسترشونو می ریخت تو باد.

May 2002

Friday, January 13, 2023

خوابهای پراکنده: یه کابوس ناب

 خواب دیدم تو یه صحرا سر یه تپه شنی وایسادم. اون دورتر مراسمی به پا بود. یه حوض بود و بالاش از یه جرثقیل یه دوربین سر و ته با طناب آویزون بود جوری که سر لنزش وسط حوض و نشونه می رفت. ۴ تا زن چادری سیاه پوش نشسته بودن کنار حوض. هر از گاهی یکیشون آروم بلند می شد، میومد لب حوض وایمیساد. بعد بی تقلا و حرکت اضافه بدون اینکه کسی مجبورش کرده باشه مث یه تیکه چوب کم کم به سمت آب کج می شد تا می افتد توش و غرق می شد. اما باز ۴ تا زن بودن. یعنی فرقی نمی کرد چند بار زنها غرق شن. همیشه ۴ تا بودن. اون دوربین هم از بالا با یه کابل به تلویزیونی وصل بود که روبروی زنها اونور حوض پخش مستقیم غرق شدنشونو نشون می داد و اونام تماشا می کردن.

 یهو دیدم منم یکی از اون زنهام. نوبتم که شد بی اختیار و زامبی وار پا شدم رفتم سر حوض. بعد با صورت افتادم تو آب.

حوض در واقع حوض نبود. یه دریچه یی بود به اقیانوسی که اون زیر بود. همینجور که پایین می رفتم شعاع نور رو می دیدم که زور می زدن تاریکی چگال آب و بِبُرن ولی تو همون یکی دو متر اول به گل می شستن و محو می شدن.

 شنا بلد نبودم. شروع کردم به دست و پا زدن و آب خوردن. آب ریه هامو پر کرده بود. از ترس دیوونه وار دست و پا می زدم. ولی نه بالا می رفتم نه پایین. در یه ارتفاعی که از دریچه حوض دور نبود گیر کرده بودم. در لحظه وحشتناک یک ثانیه مونده به وقوع مرگ فیلم گیر کرده بود انگار. تموم نمی شد. ترس عمق و عرضی داشت به قد اون اقیانوس تاریک. و طولی به قد ابدیت پاز شدن عقربه ثانیه شمار ساعت. و در این حال تا صبح موندم. یک شب تا صبح آب خوردم. نه نجات پیدا کردم و نه مردم.

صبح پا شدم نشستم تو رختخواب و تند تند نفس های عمیق می دادم تو ریه پر آبم. مث همون خواب. مث کسی که غرق شد و نمرد.

November 2012

Sunday, January 8, 2023

 The scale of life should not be measured on the scale of earthly time, but by heartbeats.