Saturday, January 14, 2023

خوابهای پراکنده: آدم و حوا

 دیدم حضرت آدم ام و کنار حوا وایسادیم رو یه تخته سنگ وسط بیابون. هر دو لخت و زیبا بودیم. باد موهای حوا رو می ریخت رو صورتش جوری که چشای خندونش باهام از اون زیر قایم موشک بازی می کرد.

نگاه از هم گرفتیم و چرخیدیم به یه سمت. هر دو شونه به شونه رو به یه تابی بودیم که دو تا پسرامون روش تاب می خوردن. بچه ها ۷ ۸ ساله بودن و صدای ذوق و خندشون تو اون برهوت خالی می پیچید. من و حوا با افتخار به چیزی که ساخته بودیم نگاه می کردیم و لبخند می زدیم.

یهو از لای ابرهای سیاه اون بالا زلزله یه صدای رعدآسا پیچید تو دشت: 

« بسوزان!»

لبخند از لب من و حوا پرید. به روی خودمون نیاوردیم. باز صدا غرید: 

« بسوزان!»

قلبم محکم می زد. می دونستم چی می خواد. اما نمی خواستم. مردش نبودم. این همه زندگی م بود.

 بعد اتفاق افتاد. دو تا بچه همینجور که تاب می خوردن شعله گرفتن. یه شعله نرم و آبی مث شعله گاز. خنده هاشون قطع نشد ولی. همینجور که تاب می خوردن شروع کردن به سوختن. بدون اعتراض و مقاومت. 

تا غروب تموم شدن. دو تا تخته تاب همچنان عقب و جلو می رفت و خاکسترشونو می ریخت تو باد.

May 2002

2 comments:

  1. yaad e un ghesmat e hamoon oftadam ke sare madar zanesh ghaati karde dare raje be ebrahim o pesaresh harf mizaneh...hamooni'an hameye khaabaat o in hata bishtar albate...maybe this one was not a dream and just your unlimited imagination ...

    ReplyDelete
  2. rast migi. Hamoon o 8 9 salegi didam. az hamoon sahneye royaye kenare saahele avale film ke tash dr. samavati ba sang koobid roo sare hamoon ta oon sahneye sare kandeye shodeye raeesesh ke khoon azash mizad biroon o koreyee harf mizad, fekr konam hamash rafte too nakhod aagaaham az oon sen.

    "Besoozan" e inam ghazye ebrahim e dorost gofti

    ReplyDelete