Wednesday, December 24, 2014

سبکی غیرقابل تحمل هستی

او در همان یک روز سبک شد،
 لذت برد و سرشار شد،
 برخاست و عبور کرد و تمام شد.

Tuesday, November 11, 2014

یه مشکل کوچیک

دارم با سگام قدم می زنم تو خیابون. با ۲ تا سگ گوشتالو که از من یه سر و گردن بلندترن. می رسیم پشت ویترین یه بوتیک خاک گرفته ی پر مانکن. تو اونجایی. پشت شیشه. بغل مانکن ها وایسادی و با یه لبخند پلاستیکی چفت چشاتو سفت بستی تو یه نقطه ماورای افق پیتزا فروشی اونور خیابون. سگا رم می کنن طرفت. زورم به کشیدن قلادشون نمی رسه. از دستم در میره. جوری این دو تا کوه عضله می پرن سمتت که انگار مادرشونو بعد این همه سال دیدن. هاج و واج لب پیاده رو وایسادم و تو کف صحنه قفل شدم. طفلیا می پرن که بیان از سر و کولت برن بالا و لیست بزنن و دورت ورجه ورجه کنن که بغلشون کنی و بازی کنی باهاشون. اما نمیشه. تو بلاکی. پشت شیشه. با سر جفتی محکم می رن تو شیشه. نمی شکنه. گیج و ویج بلند می شن. دوباره خودشونو پرت می کنن روت. باز می خورن به دیواری که نمی بینن وجود داره. نمی فهمن وجود داره. خب سگا اصولا در جریان اختراعات بشری نبودن زیاد. ایده ی خاصی از شیشه ندارن. قرار هم نیست داشته باشن. کارشون چیز دیگه س. حواسشون جای دیگه س. تو این همه قرن همیشه دنبال صاحب بودن. تموم زندگیشونو گذاشتن سر تعلق داشتن و اطاعت. سر بازی کردن و بازی خوردن و سرکار رفتن. سر نوازش.

..باز می آن سمتت. این بار محکم تر. شترق. شیشه می لرزه. تو نمی لرزی. خم به ابرو هم نمی آری. یه پارچه پلاستیک رنگ پریده ای با اون لبای قرمز خونی. شترق....

کسی نیست اینا رو جمع کنه. کسی نیس به دادشون برسه. منم نمی تونم. همینجا وایسادم تا بالاخره از رو برن. خسته شن و عقب نشینی کنن. ولت کنن و جاهایشونو که درد می کنه رو بلیسن و بیان قلادشونو دو دستی مث آدم تقدیمم کنن. که یعنی بسمونه بریم. بالاخره برمی گردن طرف منی که از شیر آتشنشانی بغل دستم بی اختیارترم. من می مونم و سرخوردگی مذبوحانه ی این همه با مخ تو دیوار شیشه ای رفتن این دوتا جونور. که حالا چه جوری از دلشون در بیارم و جمعشون کنم وقتی رسیدیم خونه بماند.

Saturday, October 25, 2014

سوال بی جا

پرسیدن عیب نیس. زیاد پرسیدن عیبه. و از اون بدتر پرسیدن برای پرسیدن. و باز بدتر از اون رسیدن به جوابایی که نباید رسید. جوابایی که فقط می کوبه و نمی سازه. یادم می آد وقتی داداش بزرگترم دست من شش ساله رو گرفت و برد سر کشوی لباسای مامان بابام. و چیزی بهم نشون داد که نباید می داد. کلاه گرد جنگی که به مامان سفارش کرده بودم به عمو نوروز بگه بیاره واسم. نشونم داد عمو نوروز یه آدم جعلیه. و جعلی بودنش، سوای هل دادنم تو واقعیتی که کلاه سربازیمم دیگه حالا توش جعلی شده بود، مجبورم کرد به جعل احساساتم. به مامان بابام که یعنی مثلا من نمی دونم تأتری در جریانه که توش من قراره با هیجان جیغ بزنم و خوشحال باشم وقتی کادو رو صبح اول عید پای تختم می بینم. جواب کنجکاوی من شد کلنگی تو دست داداش که بزنه تو فرق عمو نوروز مادر مرده یی که می تونس سالها منو امیدوار به ماورا طبیعه نگه داره. 

مگه یه بچه چقدر قدرت تحلیل داره که از اشتباهش درس بگیره؟ کنجکاوی بی جا و لوس بازیهای فلسفی کشید خودشو تا سن های بالاتر. همچنان همون بچه ی تقس و محتاج توجه می پرسید که بپرسه. و آدما جواب می دادن که بدن. شده بود یه منبع ارضای ذهنی. و مث هر نوع ارضای دیگه یی کم کم تبدیل شد به خود ارضایی. سوالهای کلفت از خود که مدرکی بشه که تو به درد فهمیدن همه چی، از فلسفه ی وجود حشرات تا کل هستی، دچاری. بعد بالاخره یه روز اومد که جهان لباسشو کند و لخت و وقیح وایساد جلوش. و اون بچه، که هنوز چشماش پاک بود و باکره و ناآشنا با عورت، اونم عورتی به اون کلفتی، از دیدن لختی اون بی ناموس به گریه افتاد. 

یه بار گیر داده بودم به فرق هیچ و خالی. دیدم خالی فقره و کمبود که بودش با نبود یه چیز دیگه تعریف می شه. یه مفهوم بدبخت که بود و نبودش عاریته از بود دیگران. و هیچ، کلمه یی با وقار که وجودش به چیزی متکی نیس جز خودش. خالی پوچه و هیچ پر. حالا پر از نبودن. مهم اینه که منفعل نیست و هرچی هست از خودشه.

همون شبا بود که سر و کله ی سه چارتا لاشخور دور تختم پیدا شد. و من با جنس تازه ای از ترس آشنا شدم. ترس از خورده شدن. منی که یه زمانی رسالت روزمره ام نشخوار افکار بود حالا خودم طعمه یی شده بودم برای نشخوار شدن توسط همون افکار. قضیه مار تو آستین پروردن بود. این جوجکان و اینقدر مالش و ماساژ و خوراک داده بودم که دیگه آنچنان پروار شده بودن که چیزی اشتهای بلعیدنشونو مهار نمی کرد. و حالا در یک تصمیم جمعی سر منقارو طرف من کج کرده بودن. چیکار می کردم؟ تسلیم خوابیدم رو تخت. هرکی یه ورمو گرفت به دندون و تا صبح عین سقز جویید. تف هم نکردن. قورتم ندادن. یه چیز هشلهفتی بودن تو مایه های گاو بالدار منقار دراز با بوی تهوع آور گوشت مفاهیم گندیده یی که خودم سالها پیش از دنیا کندم و گذاشتم دهنشون. و این شد اولین شب از سریال شبهای کابوس.

دیگه زندگیم سر و ته شده بود. تقریبا هر شب همین برنامه بود. صبح که می شد اینا شیکم سیر رو هم خوابیده بودن و از لای منقاراشون بوی خودمو می شنیدم که اتاق و خفه کرده بود. پا می شدم بازمونده ی دست و پای گاز گاز شده رو یواشی از لای دهنشون می کشیدم تو پیرهن و شلوار. لش و پاره گونی گوشتو می کشیدم بیرون خونه. سمت آدمایی که عورت لخت شهر بودن. شهری که مث یه لات گولاخ سر کوچه وایساده. لاتی که چیزشو جای زنجیر دور انگشتش تاب می ده و قبل اینکه به خودت بیای سهم روزتو خط میندازه رو صورتت. و انداخته. و هنوز میندازه. 

این خط های روزمره شاید صخره سیزیف باشه. با این تفاوت که نه من سیزیفم و نه سایز این دردا اینقدر بزرگ که بشه با افتخار بهشون فکر کرد. این جزیی از همون روندیه که می تونست یه آدم و بکنه از همه چی و بی تفاوت کنه. اما نکرد. می شد با (از هیچ معنایی برخوردار نبودن) این وضع لااقل حس برتری نسبی در پیش جهان خودش القا کنه این آدم. اما چطور بگم. نشد. بیشتر پوچ شد تا هیچ. و خب پوچم که یه مفهموم بدخت عاریتیه.. گفتم که. 


تاریخ انقضا


همه چی تاریخ انقضا داره. خوشمون بیاد یا نیاد. با صمد(۱) موافقم. مث شیری که یه روز ترش میشه بالاخره. مهم به موقع سرکشیدنشه. به قدر کافی. تا قطره ی آخر. قبل اینکه ترشیش بیاد زیر زبونت و بشه آخرین خاطرت از مزش. جای هممون، احساساتمون، حرفامون، قدم زدنمامون زباله دان تاریخه در نهایت. ما میریم و تنها چیزی که می مونه خاطره ی طعم اون شیر ِ. و طعم فقط از شیر نیس. طعم تجربه ی مشترکیه از مزه و کِی و کجا و با کی و با چه درجه از خواستن. اینکه به  موقع خوردیم و به اندازه کافی خوردیم. اینکه با ولع و هوس انگیز سرکشیدیم یا اینقدر مس مس کردیم و بوش کردیم و تاریخ انقضاشو صد بار چک کردیم که هیجان بی مهابا ریختن خنکاش تو گلو و شره کردنش رو چونه و پیرهن ضایع شد. چی خوردیم مهم نیس. چطور خوردیمه که ما رو "ما" می کنه و اون شیر و "شیر".

(۱) صمد بهرنگی می گه: 
بالاخره در زندگی هر آدمی ،
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ...
مدتی مانده ؛
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته ...
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...
اینکه بعد از پایان رابطه ،
روزی روزگاری ...
در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،
آن شخص چگونه توصیف ات می کند مهم است ...
اینکه بعد از گذشت چند سال ،
بعد از تمام شدن احساس تان به هم ،
چه ذهنیتی از هم دارید ، مهم است ...
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است ...
به عنوان یک آدم خوب از تو یاد می کند یا بد؟
می گوید بچه ای و رفتارهای کودکانه داری ، یا نه ،
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهم ترین اشتباه زندگی اش ...
خاطرات خوبی از تو دارد یا نه ، برعکس ...
مبهم ترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده.
به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذراند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد ...

Tuesday, September 30, 2014

خوابهای پراکنده: چاه

لبه ی یه چاه توی یه کارخونه ی قدیمی و متروک دولا شدم. چمباتمه زدم رو شیکم و کلمو تا آخرین مهره کشیدم توش. یه چیزی تو مایه های چاه فاضلاب. با حلقه های بتونی پیر که چروکاشونو رو هم لم دادن وچرت می زنن. تشو از اینجا نمی بینم. عین چاه بابل بودن چاهه با نداشتن تهش تعریف می شه انگار.
سرمو می کنم تو سیاهی دهنش. که شاید چیزی ببینم. بازم هیچی. تنمو میذارم اون بالا کف کارخونه و گردنمو بیشتر کش می دم. سرم میره پایین. ادامه می ده. خیلی پایین. 
...
فکر کنم چند روزی هس که سرم داره سقوط می کنه. خسته شدم. تشنمه. دیگه جونی ندارم این گردن چند کیلومتری رو جمع کنم بالا. خلاص کردم تو حلقوم خیس و لزج این تونل. ای بابا! لاکردارچرا تموم نمیشه! انگار کنده شده فقط چون چاه کنش از غیرممکن بودن کندن یه چاه بی ته بی خبر بوده.
...
آها! یه چیزی می بینم! می رسم به یه سری داربست که این ور اونور زدن بیرون از خاک. حالا می تونم ببینم. داربستا استخونای رون آدمن که با طناب خوب بهم سفت شدن. شاید مال معدنچیایی باشه که وسط راه تموم شدن. اما حتی بعد مرگم به نریختن دیواره ها وفادار موندن.
...
کله م که دیگه خودشم استخون شده بس که پوستش گرفت این وراون ور بالاخره میرسه جایی که به نظر تهشه. کف چاه سقف یه فضای باز و خاک گرفته س. با یه نور سرد خاکستری که رو غبار هواش ماسیده. سرم عین لامپ از لای هواگیرش آویزون میاد پایین. خالیه. فقط روبروم اون پایین یه بدن چمباتمه زده س که رو شیکم نشسته و سرشو کشیده تو چاه. تکون نمی خوره. مرده به گمونم. چیز زیادی از تنش نمونده. لباسای جرواجر می گه موشای دورش مینیمم چند شبانه روز زدن و رقصیدن و خوردن و آشامیدن ازش.

Wednesday, September 24, 2014

چتر پرنده

من اعتقادی به چتر پرنده نداشتم. تا اون روز عصر که مامان صدام کرد. نشسته بود پای کشاله ی کسل و خنک پنجره. کتاب می خوند. پر از یقین بلاشک. و چایی داغ کنار دستش که بخار دمشو مثل یه سگ مطیع می مالید به دستا و صورتش. همینجور که سرش لای کتاب بود و عینک شیکموشو قلاب کرده بود نوک دماغش که نیفته گفت برم چترشو بیارم. نگامم نکرد حتی. سر چله تابستون هوا صاف بود بیرون. منم اصن چتر نمی خواستم که. یعنی اصولن هیچ چیزی که زیرش بخوام خودمو از چیزی قایم کنم نمی خواستم. اما رفتم. آوردم گرفتم جلوش که یعنی خب چیکارش کنم الان. جواب نداد. تو این مایه ها که خنگ بچه خودت فکر کن با چتر چیکار می کنن معمولا. رفتم دم در تو کوچه وایسادم. از این چترای تلسکوپی بود. خیلی معمولی. بندیلکشو شل کردم و گرفتم سمت آسمون که میلش باز شه. میله هه یه پله رفت بالا. بعد دو پله. بعد سه پله. همینجور هی رفت بالا. مث لوبیای سحرآمیز. قد می کشید لای درختای چنار و تیر برقی که نخ می داد خونمون. یه ۵۰ متری فضای عمودی رو شکافت به گمونم. بعد وایساد. اون ته یه نقطه سیاه دیدم که تو آسمون تقی کرد و باز شد. منم این پایین با ته میله ی تلسکوپی عین تردستای سیرک داشتم دستمو نرم قر می دادم که کله نکنه. 

بعد اتفاق افتاد. منو کشید بالا. پام آروم دو سه تا بوسه زد رو سیمان پیاده رو و بعد مث پر سر خوردم رو هوا. چند بار شاخه ها و یه بارم چراغ راهنمایی سر کوچه یقه ی تیشرت و شلوارمو گرفتن که نرو. ولی من رفتم که رفتم. دیگه نه شهری نه محله یی نه خونه یی و نه اتاقی که مامانی باشه توش که عینکش بخواد هی خودشو از نوک دماغش بندازه لای کلمات و غرق شه.

اون بالا مالاها بادهای موافقی می وزه که ما خزندگان شهری روحمونم بی خبره. من به چتر پرنده اعتقادی نداشتم. مامان داشت. و من به مامان. همین کافی بود.

خوابهای پراکنده: عنکبوتای سفید

عنکبوتای سفید. عین برف. بدنشون جمجمه های خندون. با نخ ابریشمی از سقف دارن میان پایین. تو اتاق خواب قرون وسطایی. صاف فرود میان رو تخت بهم ریخته و لای سفیدی ملحفه ها و بالشا گم میشن. تنها چیزی که بهم میگه اونا اونجا تو تختمن رد نخایی که رفته تا سقف و لوسترزنگ زده ی وسطش. از تخت فرار می کنم بیرون. کنج اتاق روبروی تخت یه شاه رطیل چاق لم داده رو یه صندلی لهستانی و پیپ دود می کنه. عین پدر خونده ها نشسته نظارت می کنه. موجودی به غایت قیر سیاه. عظیم. با بدن چارگوش و چند طبقه. هر طبقه یه مکعب که مث برج نمرود رو هم سوار شدن و رفتن بالا. هر مکعب کوچیکتر از قبلی. دور تا دور هر طبقه پر چشم. نشسته و یورش لشکر ریز- نوچه هاشو نگاه می کنه. و تختی که به دست این جانوران ظریف و تمیز فتح می شه. جای من نیس دیگه. تخت همون تخت. همونقدر سفید و نرم. اما امن نیس. دیگه نمی دونم سفیدیش از چیه. ملحفه یا موج جمجمه های ریز و لرزون. حالا دیگه معلوم نیس نرمه چون کتون ۶۰۰ رجه روش یا پتوی با تار و پود نخ عنکبوت بافته شده. این آخرین پناهگاهم پیوست به خاکریز دشمن.

Tuesday, September 9, 2014

خوابهای پراکنده: ماهی بی تنگ

یادم نمیاد چند وقت بود یه ماهی قرمز داشتم. از اونجا یادم می آد که تنگش شکست. منم تو هول و ولع حفظ جونش دستامو کاسه ش کردم و آی بدو. رفتم سر سینک آشپزخونه که پر ظرف کثیف بود. وقت نبود در پلاستیکی شو بذارم. ماهی و انداختم لای ظرفا و آب و تا خرتناقش باز کردم. به امید اینکه سرعت جمع شدن آب از سرعت پایین رفتنش از سوراخ بیشتر باشه و در نهایت آب توش بیاد بالا. یهو دیدم فشار آب داره مستقیم می خوره تو مغز ماهی مادر مرده. دست کردم نجاتش بدم دیدم آب داغ و باز کرده بودم. ماهی بنده خدا که داشت کباب می شد زور می زد که نگیرمش. ظاهرا به این نتیجه رسیده بود که من تهدید بزرگتریم تا خفگی. اینطوری نمی شد. زمان به سرعت به نفع حریف و به ضرر ما می رفت. آب داغ و بستم و آب سرد و باز کردم. تو طرفه العینی همه چی تو سینک یخ زد. ماهیه هم فریز شد کامل. هول تر شدم. دوباره آب داغ و باز کردم که یخه آب شه. همین که یه ذره یخا شل کردن ماهی پرید از سینک بیرون رو بشقابای تمیز تو جا ظرفی. مث سگ بال بال می زد. تمثیل نیست منظورم. واقعا با باله هاش بال بال می زد. انگار حس می کرد تو این شرایط خطرناکی که خود منم بخشیش بودم احتمال پرواز کردن و فرارش از زنده موندش بیشتره. همین که دیدم لای بشقابا گیر کرده از فرصت استفاده کردم و دمشو گرفتم. ماهیه بدخت عین آدامسی که سر پله ی یه ظهر داغ چسبیده باشه کش اومد. یعنی وا رفت. آروم جر خورد. سرش چسبیده بود به بشقاب و دمش نیم متر اینورتر لای انگشتای من بی دست و پا بود.

خوابهای پراکنده: ماجرای عکس یادگاری و خواهر نداشته

سوار ماشین داشتیم می رفتیم. فقط ما. من و خواهر نداشته ام که تو باشی. تو شبیه مادر نداشتمون زیبا بودی. شبیه پدر نداشته پر از غرور ضمنی پس پشت خل بازیات. رسیدیم به یه دهکده ی فانتزی با خونه هایی که مث اسباب بازیهای صد برابر بزرگ شده بودن. پارک کردیم و جستیم بیرون سمت آب. دهکده ی کذایی یه میدون داشت که یه ورش می شد بالای یه موج شکن چند ده متری. همون سر که وای میسادی جلوت یه هیولای بی سر و ته می دیدی تا دور که فقط آب نبود. سکه بود. بی نهایت میلیون تن فلز. قاطی آب، روی آب، موج می خوردن تا اون ته. زیر آفتاب ظهر دریاهه خودش شده بود یه خورشید دو بعدی که کور می کرد چشو.
تو ذوق مرگ بودی. همینطور که هی موهات لای حرفات می پرید حالوندی بهم که عکس عکس. موبایلو دادی دستم و دویدی لب بالا بلندی موج شکن وایسادی. موجها اون پایین داشتن سنگها رو عینهو یه مش گراز وحشی گاز می زدن و می جویدن. تو هم که انگار نه انگار. خنده تو بغل کردی و رفتی پشتتو کردی به تصویر و رو به من تو قاب همه ی اینا که گفتم وایسادی. 
داشتم ور می رفتم که تنظیم کنم موبایلو. یهو دیدم یه موج به عرض همه ی دریا و ارتفاع بلندتر از موج شکن داره به سرعت پشتت خیز می گیره. ایتقدر سریع که تا بیام بهت بفهمونم رسید بهت. خورد به دیوار زیر پاتو اومد بالا. شستت. کشیدتت و برد. جای خالیت پر از کف و خیس. قفل کردم یه آن. دویدم اونجا که بودی. دیدم اون پایین جنازت داره مث یه گونی پر سنگ میره پایین تو آب. نعره زدم. انگار با نعره زدن می خوام مرگو بترسونم که پست بده. رفتی پایین. تموم شدی.
دریا کشید عقب. خشک شد ساحل. شکار امروزشو کرد و سهمشو گذاشت رو کولشو رفت. اون زیر شد همش قلوه سنگ و یه مشت میز و صندلی چوبی (انگار که بقایای خونه هایی باشه که قبلن با آدمای توش خوردتشون). پریدم پایین. زیر تکه چوبا دنبال جنازت می گشتم. قلوه سنگا رو چنگ می زدم و پرت می کردم. اطرافم یواش یواش آدمای دهکده جمع می شدن. عجیب بودن. مث یه لشگر مرده بالای دیوار وایساده بودن و فقط تماشا می کردن. نه حرکتی نه صدایی نه حالتی تو صورتشون. فقط ضجه زدنمو نیگا می کردن. 
تو نبودی. حتی جنازتم نبود. انگار خواهر نداشته یی بودی که واقعا هم هرگز نبودی. و من تا هروقت که این داستان یادم بیاد لای چوبای خیس این ساحل دارم دنبال جنازت می گردم.

Thursday, August 14, 2014

هرچه کردم به راه خود کردم. طبق نسخه یی که واسه هیچکس تجویز پذیر نیس بجز این جواب شده از تموم شفاخونه ها. که اگه بود یعنی این مالیخولیای سکته های قلبی منظم و مدام یواش یواش میرفته سمت شفا. که نرفته. که نمیره. در بهترین سناریو به این تیپ آدما می شه گفت نمونه ی آزمایشی یه ایده ی ریسکی آزمایش نشده. با درصد شکست بالا. آدمی که زنده بودنش دیگه چیزی نیس جز یه اتفاق. اتفاقی خلاصه شده در نفی نبودنش. یا دقیقتر، نفی نبودن یک بود در حال حاضر نابود. یه چیزی گیر کرده تو مرز نمردن. مثل یه ویروس. نه زنده، نه مرده. واسه همچین موجودی مرگ یه آبسشنه. وقتی فکر کردن به زنده بودن و چرا زنده بودن جواب نمی ده، فکر کردن ِ به نبودنه که شاید بهت بفهمونه چرا هستی. که رصد اون خلا احتمالی ناشی از نبودنت سوراخی رو تو جهان نشونت بده که تا حالا ندیدیش. سوراخی که پر کردنش کل کاریه که بودنت قراره انجام بده. حالا هرچقدر هم به تخم کسی باشه یا نباشه که اصلا جایی زیر سنگی چیزی اصلا سوراخی بوده که تو افتخار خالی نذاشتنشو داشته باشی.

مرگ این آدم در نگاهش مقدسه. چون سرنخ همه سوالهاشه واسه بودن. و زندگی، انفعال احمقانه ییه که بی دفاع سرتا پا پر شده از تخیل عدم زندگی. کل وجودش شهوته. شهوت فاحشه وار خودفروشی. به هر چیزی که در اون حس زنده بودن القا کنه. از خوردن شکلات بگیر تا درد بریدن انگشت با کاغذ. شده یه سگ. که منتظره از صاحبش کتک بخوره که بدونه هنوز هست واسش. همیشه و به هر چی راضی و خرکیف. حتی لگد زیر شکمی که صاحب مریض و سادیستش هر از گاهی حوالش می کنه. یه سگ دراماتیک و مازوخیست که از اینکه بودنش صرفا به حساب اومده راضیه. دم نمی زنه مگه به له له خرکیفی و رضایت. نباید هم بزنه. که اون سگه. سگ اعتراض نمی کنه. سگ توجیه می کنه. که شاد باشه. حالا هرچقدر هم که نباشه.





Saturday, August 9, 2014

You run pretty fast
You don't want to be the last
I fall behind, stop, look back
You are white and I wear black.

You've found balance in life
Tell me to get a job and a wife
I strip naked of reason
Never mind the sharp knife.

You sound mannish and wise
You approve of me if I am like you
You fuck me otherwise

I take my coffee and walk away
You just don't get it do you?
Some clocks don't run clockwise.

Tuesday, August 5, 2014

تو اومدی. 
دیدم آدم تنهاس.

تو رفتی.
فهمیدم چرا آدم تنهاس.


همینطور اینجا نشستم سر کوچه منتظرت. یه درخته جلوم که نمیدونم چرا مثل تو ِ. یه سطل آشغال سیاه گردم جلوشه که شکل منه. دارم فکر می کنم این دوتا چند وقته جلوی همن. چقدر می دونن که جلوی همن. هیچکدومشون هیچوقت خواستن بهم برسن. اینی که بهم نرسیدن واسه اینه که اصولا درختا و سطلا نمی تونن بخوان به چیزی برسن یا فقط این دوتان که اینجورین. یا اینکه خودشون نخواستن. و این نخواستنشون یه جور خودفریبیه که مثلا می تونن بخوان که یه چیزو نخوان. و این نخواستن قراره جبر بی حرکتیشونو توجیه کنه. یا شایدم بالاخره در طول تاریخ یه سطل آشغالی و درختی شده که همو واقعا بخوان و نرسن بهم. یا رسیدن و هیچ شاهدی نبوده که ببینه و ثبت کنه.

ما کدومیم. فرقی هم می کنه یا نمی کنه.

حالا اینقدر که من به این دوتا فکر می کنم و می بافم اینا به من فکر می کنن. اگه می کنن چیه. برم بپرسم. اگه پرسیدم و جواب ندادن به خاطر اینه که نمیتونن جواب بدن یا نمی خوان. یا نمی خوان که بتونن. یا نمیتونن که بخوان.

بیا دیگه تا نرفتم یه شاخه از درختو بکنم بندازم تو سطل آشغال و ختم غائله. که به زورم شده بهم برسن. یا سطل آشغالو نکردم تو شاخه درخت. یا.... اااه. 
Do not walk like you rule the earth.
Walk like a minuscule dung beetle 
Who rolls the earth, 
Like a huge shitty dung.

Thursday, July 24, 2014

نامه ی یه دوست. کشف شده زیر خاک میل باکس.


شب حدود ساعت 10 از سفری طولانی با جسمی خسته شروعش کردم.

فقط از سرعادت یا شایدم جبری که خودم برای خودم گذاشته بودم.

یا شایدم از ترس زمانی که از سفر اومدی و پرسیدی: بالاخره نوای اسرار امیزو خوندی ؟ من مثل یه متفکر کتابخونی که فکر میکنه همه چی حالیشه، شروع کنم به بحث و کم نیارم خدایی ناکرده ..... همین.

طبق معمول وسطش خوابم برد.

 صبح با افتاب شوقی در من بالا اومد که کتاب رو با صورتی پر از خواب و دندونهای زرد و نشسته از شب قبل بر داشتم و شروع کردم به خوندن....
بوی نوی  کتاب اونقدر بود که  بوی دم این نفس گندیده رو که سالهاست دارم میکشمشو پنهان کنه.

صفحات یکی پس از دیگری ورق میخورد. به جزیره نزدیکتر میشدم .کنجکاوی کشف جزیره بیشتر از جبر خواندنم بود.

جزیره.....؟؟؟؟ عجب ایهامی.....

دیگه نمیدونستم برای چه میدوم؟ در کشف جزیره؟ و یا ادامه مکالمه زنوکو و لارسن؟ و یا شاید دنبال جواب سوالم؟ که کی درست میگه؟  و یا اصلا چی درسته؟  زندگی کراوات سفتی است بر گردن مردی با قامتی ورزیده که به محض دیدنش اولین چیزی که به ذهنت میرسه خوابیدن باهاشه؟ ویا پینه ایست بر دستان زنی که فقط از بر امدگی سینه اش که سالهاست مخفی اش کرده میتونی تشخیص بدی زن بودنش رو؟
 
گریه از سر همزاد پنداری امانم نمیده که تمومش کنم.

بوی خوش لوبیای در حال پخت مامان، اونقدر زیاد میشه که بوی کتاب تازه رو از بین میبره ... 

مثل اینکه معنای زندگی همینه: گریه و صدای کاسه بشقاب و بوی لوبیای تازه.

حالا ببینم ؟ تو در جزیره ات زندگی رو چی معنا میکنی؟
                                                                                                                      

Wednesday, April 30, 2014

Future me

Dear future me,

Remember, there is always something, or someone, that is not perfect and you desperately need its/his/her perfection... a need that makes you angry, or weak, or determined, or change.

Remember it is a game. You will lose anyway, so play it beautifully.

This is a message from the foolishly bright past to the mistakenly dark future of yours. There is not such a thing as "better days" in any tense or sense... there is only one thing: "constructive moments"!

Truly mine
me

Monday, April 14, 2014

خوابهای پراکنده: خرگوش های مینیاتوری کف اقیانوس

رو سینه ی کدر کف یه اقیانوس  می رسم به چیزی که لای شن خوابیده. یه چیزی شبیه صلیب. که دوتا صلیب کوچیکتر از پاش زده بیرون. دو تا شیشه ی محدب هم تو تقاظع صلیب های کوچیکتره. رنگیه ان مث عقیق. پایینشون یه تو رفتگیه. سر می خورم سمتش و خودم زوم این می کنم و ریز می شم که برم توش. یه حیاطه با سه تا ایوون و سه تا در. ریز تر می شم و میرم تو یکیش که بازه. یه راهروه با سه تا در. یکی چپ یکی راست یکی اون ته. سه تا خرگوش هم هستند که خیلی ریز تر از دران. با لباس های فرم کارمندی. دارن از این اتاق نخودی نخودی می رن اون اتاق. 


خوابهای پراکنده: ریسه های نامرئی

از آسمون ریسه می باره. رشته های نازک و نخی و سبک. و نامرئی. آروم. مثل تار مویی که از برس کشیدن عجول موهای بلند و لخت به هوا پرتاب شده. ریسه های نامرئی می بارن از آسمون. همه جای شهر. به هرچی می رسن و رو هرچی می شینن خیلی راحت می برن و پایین می رن. انگار که اون چیز اصلا نبوده اونجا. دارم باهات حرف می زنم. روی یه دستت یکی از اینها میشینه. از ساعد می بره و تکه گوشتو می اندازه زمین. اما تو. نه خونی. نه دادی. نه دردی. ورش میداری که با اون یکی دستت بچسبونیش سر جاش. منم دستپاچه می شم و کمکت می کنم. وای نمیسته سرجاش. انگار ریسه نشست باز روت. اون یکی دستتم کنده می شه. اونو من ورمیدارم و به زور می خوام بکنمش سرجاش. وحشت نامرئی. داره همه جا می باره. نکنه گردنتم بشینه؟ کجا فراریت بدم که نمیری؟ تو آرومی و خیال فرار نداری. منم می مونم و سعی می کنم تا خودم تیکه پاره نشدم همه چیزهای کنده شده رو به زور بچسبونم سر جاشون. 

Wednesday, February 5, 2014

ابرانسان ۲

رگ و پوست پر از سم دنیا غرق در ماده ی مسکنی که نبینیم حقیقتو. اولین جفتکهای کشف حقیقتو که می زنی تو راهنمایی و دبیرستان همه چی می شه یه رودخونه. اونور آب یه شبح نشونت می دن می گن خدا. یه چیزی به فرم دود رقیق که هیچ فرمی نداره. شبیه هیچی نیس. می گن حتی اگه بری توش نمی تونی لمسش کنی. تازه اگه می شد هم این رودخونه نمی ذاشت بهش برسی. میگن حالا بشین از اینور آب باهاش حال کن. حرف بزن. با این دود توهم زا توهم بزن. های شو. 

قد کشیدیم و سبیل جوونه زد پشت لب. نیچه باب محافل بود. می گفتن می گه خدا مرده.. یا کشته شده .. یا حالا هرچی. گفتم پس این دود چیه؟ عین شعبده بازهای پیر بی حوصله یه بشکن خسته زد یه پل اومد رو آب. از اینجا که منم تا اون سر که اون چیز دودوار مثل اسکرین سیور آروم تغییر شکل می داد. گفتم خب که چی؟ گفت پاشو برو سمتش. خدا نیست خودتی. خود متعالی. خود ابرانسانیت. تو فقط برو. 
رفتم که برم. دیدم تابلو زده بغل پل: خطر کوری! گور باباش. میرم.

یه بار تو خواب رسیدم ته پل. هیچی نبود! اِ..! برگشتم عقب رو دید زدم. دیدم اون سر پل همونه. خودش. دود! یعنی چی؟ یعنی اینقدر لفتش دادم که باد کشوندتش اونور؟ شوخی هم مگه می کنه همچین مفهموم خفنی؟!  باشه باز برمیگردم...
دیدم باز همون تابلو این سر پل: خطر کوری! گور باباش. میام اونور.

خوابه بود به طول بی نهایت. هربار می رسیدم سر پل دوده نبود رفته بود اون ور دیگش. افتادم تو یه لوپ بی نهایت. دیگه اواخر کار مث جنزده ها هی می دویدم و داد می زدم، می خندیدم، عصبانی می شدم... حالا می فهمیدم خود فردریک هم تو همین لوپ گیر کرده بود که زد به سرش. ولی خب.. نکنم اینکارو چی کار کنم؟ بذار اینقدر بدوم که از رو بره این دوده.

سالها تو این لوپ بودم تو همون خواب. می دونم یه جای کار فردریک می لنگید. کجاشو من که سهله خود نابغه ش هم نفهمید. تا یهو یه روز پل شکست. نصف شد از وسط. منم که مثل مرغ کله کنده فقط می دویدم. بدون اینکه دیگه حتی بدونم دارم میدوم. افتادم تو آب... اما غرق نشدم. شنا نکردم. با جریان نرفتم...حل شدم... انگاری که تنم نمک. انگاری یه کله قند. قل خوردم و غوطه خوردم و آب خوردم و آب رفتم و آب شدم.

تویی که داری اینا رو می خونی اگه منو میشناسی پیدام کن. هرجا که شد. تو خیابون یا تخت. پیدام کن و سیلی بزن. بکش منو بیرون. این لعنتی، این رودخونه ی لعنتی ته نداره، آبشار نداره، دریا نداره، مثل خود خوابه... یه حلقس که آب توش هی دور می زنه.. بکش منو بیرون قبل اینکه به کسی نشت کنم، آلوده کنم. 

Friday, January 17, 2014

ابر انسان ۱

تو، تویی که می بخشی چون می دانی چیزی از پلشتی خود نمی دانم.
تو، تویی که می بخشی چون می دانی مغز من از فضیلت تو کوچک تر است.
تو، تویی که مرا می بخشی بر همان منوال که کفتار بر سبوعت خود حرج نمی شود، عذاب نمی بیند، سوال نمی شود.
تو، تویی که مرا از ابعاد متافیزیکی بالاتر قضاوت می کنی.

تو، تویی که حتی اهمیت نمی دهی چیستم من.
من، منی که حتی نمی دانم کیستی تو.

حالا ابر انسان کاغذی، برو برگرد لای کتابت.
وقت خوابت گذشته.
اینها که گفتم؟ شوخی بود... بخند و لای ورقهایت بمیر.