پرسیدن عیب نیس. زیاد پرسیدن عیبه. و از اون بدتر پرسیدن برای پرسیدن. و باز بدتر از اون رسیدن به جوابایی که نباید رسید. جوابایی که فقط می کوبه و نمی سازه. یادم می آد وقتی داداش بزرگترم دست من شش ساله رو گرفت و برد سر کشوی لباسای مامان بابام. و چیزی بهم نشون داد که نباید می داد. کلاه گرد جنگی که به مامان سفارش کرده بودم به عمو نوروز بگه بیاره واسم. نشونم داد عمو نوروز یه آدم جعلیه. و جعلی بودنش، سوای هل دادنم تو واقعیتی که کلاه سربازیمم دیگه حالا توش جعلی شده بود، مجبورم کرد به جعل احساساتم. به مامان بابام که یعنی مثلا من نمی دونم تأتری در جریانه که توش من قراره با هیجان جیغ بزنم و خوشحال باشم وقتی کادو رو صبح اول عید پای تختم می بینم. جواب کنجکاوی من شد کلنگی تو دست داداش که بزنه تو فرق عمو نوروز مادر مرده یی که می تونس سالها منو امیدوار به ماورا طبیعه نگه داره.
مگه یه بچه چقدر قدرت تحلیل داره که از اشتباهش درس بگیره؟ کنجکاوی بی جا و لوس بازیهای فلسفی کشید خودشو تا سن های بالاتر. همچنان همون بچه ی تقس و محتاج توجه می پرسید که بپرسه. و آدما جواب می دادن که بدن. شده بود یه منبع ارضای ذهنی. و مث هر نوع ارضای دیگه یی کم کم تبدیل شد به خود ارضایی. سوالهای کلفت از خود که مدرکی بشه که تو به درد فهمیدن همه چی، از فلسفه ی وجود حشرات تا کل هستی، دچاری. بعد بالاخره یه روز اومد که جهان لباسشو کند و لخت و وقیح وایساد جلوش. و اون بچه، که هنوز چشماش پاک بود و باکره و ناآشنا با عورت، اونم عورتی به اون کلفتی، از دیدن لختی اون بی ناموس به گریه افتاد.
یه بار گیر داده بودم به فرق هیچ و خالی. دیدم خالی فقره و کمبود که بودش با نبود یه چیز دیگه تعریف می شه. یه مفهوم بدبخت که بود و نبودش عاریته از بود دیگران. و هیچ، کلمه یی با وقار که وجودش به چیزی متکی نیس جز خودش. خالی پوچه و هیچ پر. حالا پر از نبودن. مهم اینه که منفعل نیست و هرچی هست از خودشه.
همون شبا بود که سر و کله ی سه چارتا لاشخور دور تختم پیدا شد. و من با جنس تازه ای از ترس آشنا شدم. ترس از خورده شدن. منی که یه زمانی رسالت روزمره ام نشخوار افکار بود حالا خودم طعمه یی شده بودم برای نشخوار شدن توسط همون افکار. قضیه مار تو آستین پروردن بود. این جوجکان و اینقدر مالش و ماساژ و خوراک داده بودم که دیگه آنچنان پروار شده بودن که چیزی اشتهای بلعیدنشونو مهار نمی کرد. و حالا در یک تصمیم جمعی سر منقارو طرف من کج کرده بودن. چیکار می کردم؟ تسلیم خوابیدم رو تخت. هرکی یه ورمو گرفت به دندون و تا صبح عین سقز جویید. تف هم نکردن. قورتم ندادن. یه چیز هشلهفتی بودن تو مایه های گاو بالدار منقار دراز با بوی تهوع آور گوشت مفاهیم گندیده یی که خودم سالها پیش از دنیا کندم و گذاشتم دهنشون. و این شد اولین شب از سریال شبهای کابوس.
دیگه زندگیم سر و ته شده بود. تقریبا هر شب همین برنامه بود. صبح که می شد اینا شیکم سیر رو هم خوابیده بودن و از لای منقاراشون بوی خودمو می شنیدم که اتاق و خفه کرده بود. پا می شدم بازمونده ی دست و پای گاز گاز شده رو یواشی از لای دهنشون می کشیدم تو پیرهن و شلوار. لش و پاره گونی گوشتو می کشیدم بیرون خونه. سمت آدمایی که عورت لخت شهر بودن. شهری که مث یه لات گولاخ سر کوچه وایساده. لاتی که چیزشو جای زنجیر دور انگشتش تاب می ده و قبل اینکه به خودت بیای سهم روزتو خط میندازه رو صورتت. و انداخته. و هنوز میندازه.
این خط های روزمره شاید صخره سیزیف باشه. با این تفاوت که نه من سیزیفم و نه سایز این دردا اینقدر بزرگ که بشه با افتخار بهشون فکر کرد. این جزیی از همون روندیه که می تونست یه آدم و بکنه از همه چی و بی تفاوت کنه. اما نکرد. می شد با (از هیچ معنایی برخوردار نبودن) این وضع لااقل حس برتری نسبی در پیش جهان خودش القا کنه این آدم. اما چطور بگم. نشد. بیشتر پوچ شد تا هیچ. و خب پوچم که یه مفهموم بدخت عاریتیه.. گفتم که.
well at least you have reached a level of self awareness on this matter that is admirable. :) nicely written btw..at least up until the dark .
ReplyDeleteterminology you somehow always end up stuffing into your writings.
sometimes the picture you are trying to paint us is complete without it. with some things less is more... (that's, needless to say, one reader's view)
از کوزه همان تراود که در اوست...اگه پر از قیر، قیر، و اگه پر از شربت سکنجبین، شربت سکنجبین. اون کلماتی که اشاره کردی ناخواسته راشونو پیدا می کنن به متن. شایدم از رو عادت. مث سرفه ان. بعضی وقتا می زنی که به اطرافیانت بگی هستم، بعضی وقتا می زنی چون نزنی خفه می شی. راستش خودمم نمی دونم کدومشم. روش کار می کنم. مرسی.
Delete