Friday, December 7, 2018

خوابهای پراکنده: هیتلر صابونچی

هیتلر بعد از خودکشی و پایان نافرجامش یه مدت دچار سرگشتگی شد. نمی دونس حالا که خودشو بازخرید کرده با زندگی ش چیکار باید بکنه. باید شغلی واسه خودش دست و پا می کرد قبل از اینکه افسردگی این همه رویای سوخته بسوزونتش. رفت و یه مغازه زد که با تخصصش قرابتی هم داشته باشه: صابون. اما جای صابون گرفتن از آدما، آدم از صابون می گرفت. قالبایی از سیمهای مسی ساخت به شمایل نیم پیکره ی آدم. قالب قالب هم که نبود. سه چهار تا تیکه مفتول کج و معوجی بود که حتی سر و ته سیمها به هم نمی رسید. اصن توش چیزی نمی شد ریخت. خالی و بی مصرف. اما اون من و شما که نبود. هیتلر بود. کار واسش نشد نداشت. مفتولها رو با زنجیر می فرستاد پایین تو حوضچه های صابون مایع و  آدم می کشید بالا. آدم بی چهره. بی دهن. بی ناخن. بی مو. بی جزییات. فقط یه حجم افقی شبیه آدم. با این همه ولی آدم.

 به قول اون دوست رند آدم بهتره یه دریا دوغ باشه تا یه انگشتوانه شیر. دوغ و می شه با شیر عوض کرد. اما سایز و نمی شه به این راحتیا زیاد کرد. هیتلر پر دوغ حالا پر از شیر شه. فکرشو بکن چقدر فرق ماجراس. شاید حتی تاریخ ببخشتشو از زباله دان ورش داره بزارتش رو سرش.

سوراخهای XXL


 مث عنکبوتی که وقتی چس مثقال بچه بوده از سوراخ دیوار این زیرزمین اومده تو و دیگه هم یادش نمی آد راه بیرون رفتنشو از این دخمه. اومدیم تو. به این دنیا.

ما تار می تنیم. تار افکار. تاری که قراره درک ما از دنیا رو تغذیه کنه. هر سرشو به یه جا می چسبونیم. به یه مشت فکر و خیال و علم و سنت و چیزهایی که شبیه عشقه و تعصب و ایمان. بعد میریم وسطش میشینیم. به امید پشه هایی که توش بیفتن که بسته بندیشون کنیم و بذاریم کنار واسه روز مبادا. که اگه یه عنکبوت دیگه یی از دم دکونمون رد شد با افتخار یکی دوتا از این دست آوردهای ریزی که بصورت پشمکی اینقدر حولشون تنیدیم که حالا قد یه گاو گنده شدنو بیگیریم دو دستی بالا که... هوی... ببین... که ثابت بشه این تار و پود ماست که همه چی رو می گیره. که ثابت بشه تور کردیم همه ی پشگان رموز و مگسان یقین عالم  رو به همین یه وجب تاری که از کونمون (به معنی واقعی کلمه) در آوردیم. که مال ماست که همه رو می گیره. که مال ماست که مو لا درزش نمی ره. غافل از اینکه اون تار به فوتی بنده و اون عنکبوتی که در مرکز خطوط متحد المرکز افکارش چنبرک زده به تفی. 

 تو این زیرزمین تاریک دلمون خوشه به ارتعاش گاه به گاه فرش ریش ریشی که روش بساط کردیم. فرشی که مث یه فیلتر دو بعدی می خواد همه ذرات معلق سیال سه بعدی رو در خودش ببلعه. این فیلتر با سوراخهای خیلی گشادش همه ادراک ماست. هیچ تار عنکبوتی اونقدر بزرگ نیس که همه ی پشه های عالمو بگیره. هیچ مفهوم پران قلبمه و سنگینی نیس که هراس داشته باشه از این یه وجب نخ. ما آزادانه می رقصیم و قر می دیم تو فضایی که که حول خودمون کش دادیم و گستاخانه اسمشو گذاشتیم "همه چی".

وقت خونه تکونی آخر هر سال همیشه جاروی کلافه ی مامانی هس که بیاد و بساطمونو ورچینه.

همخوابگی با کلمات

نوشتن چیزی نیست جز به دست گرفتن یک آلت نوشتاری (مثل خودکار) و جلق زدن تمامی الهامات تا سرانجام چند کلمه یی رو بپاشی رو کاغذ و آروم بگیری.

اینگونه است که حشر همخوابگی با کلمات هزار بار پرده خورده آروم می گیره.

خوابهای پراکنده:‌ کار ۹-۵

تو یه فقس توری بودم. از اینا که حیوونا رو میندازن توش. توی یه محوطه ی سرباز خاکی چمنی. ۷ ۸ ۱۰ متر اونورتر زندانبانم پشت یه میز نشسته بود. اونم توی قفس مشابه بود. دور تا دور این محوطه هم توری بود. یعنی قفس من و زندانبان هم خودش توی یه قفس بزرگتر محصور شده بود.

درهمه ی این قفسها نیمه باز بود. هر ۳ تاشون. اما بیرون رفتن به این سادگیا نبود. من قلاب دسته درازی داشتم که شبیه چنگک بود. هر وقت می خواستم برم تو حیاط دوری بزنم باید از دور قلابمو به سمت زندانبان تو هوا تکون می دادم که یعنی برم؟ اونم همونطور که پشت میزش نشسته بود اگه حال می کرد سری تکون می داد که برو. من اما از در نیمه باز محوطه نمی تونستم برم بیرون. 

زندانبان دایره اختیاراتش از من یه کم بیشتر بود. اون اجازه داشت به خودش اجازه بده که از قفسش بره تو محوطه. از حصار حیاطم برخلاف من می تونست بره بیرون. اما از زندانبانی که پشت میز تو قفس خودش تو محوطه ی بیرون این حیاط نشسته بود باید به سبکی مشابه اجازه می گرفت. یعنی قلابشو تو هوا به سمتش تکون می داد سمتش. خلاصه لول اختیاراتش درسته از من مفلوک بی اختیار یه کم بیشتر بود اما همون. یکم بیشتر بود. کل این محوطه ی من و اون حکم قفسی بود که من توش بودم به نسبت یه محوطه ی بزرگتر اون بیرون. که فقط یه نفر (زندانبان) حق خروج داشت. 

این سلسله بندی ادامه داشت. تهشو کسی نمی دونس کجاست و کیه. برا من حکم یه فرکتال و داشت. با زندانبانانی که زندانی سرزندانبان بالاسریشون بودن. یه رشته قفس تو در تو. همه با درهای نیمه باز. با زندانیایی که به میل خود انگار تو قفساشون موندن.

این وسط انگار فقط سر من بی کلاه بود که زندانبان کسی نبودم. 

مرده شور این کار کارمندی ۹ تا ۵ و ببرن.

چطور هجوم ابزار خودشناسی هویتو له کرد

من تا ۱۰ سالگی که تو آینه نگاه کنم هیچ شکلی نداشتم. هیچ مشکلی هم نداشتم. آینه صرفا وسیله یی بود که تصویر می ساخت. و تو فقط می دونی که این تصویر تو اِ. اما برای تو اون تصویر لزوما -تو- نیستی. 
...
من تا ۱۴ سالگی که تو لونه و خلوتکده یی به اسم توالت متوجه یه صدا تو سرم نشده بودم، صدایی نداشتم.
...

هویت نتیجه ی انعکاس توِ. اکوِ موجیه که تو به اطرفات می ندازی. مث یه خفاش که با تلق تلق کردن به سمت در و دیوار به یه تلقی برسه از خودش و فضای ۳ بعدی اطرافش. که من کجام و کدوم ور می رم و چقد از این فضا رو اشغال کردم. 

اما ما اون انعکاس و دستکاری می کنیم. عوضش می کنیم. مایی که تنها راه آبزرو کردن خودمون آبزرو کردن میزان تاثیریه که با صرف عمل آبزرو رو اطراف می ذاریم. اون واقعیت مسلم ناشی از صرف بودن و با آرزوها و تصاویری که می خوایم باشیم و برسیم بر می زنیم و تقلب می کنیم. قلب واقعیت به نفع واقعه ی دلخواه. و بعد این به مرور زمان میشه اونی که از خود می شناسیم. هویت می ذاریم اسمشو. 

چقد دردناکه که نمیشه بدون خلط تصویر به اطراف نگاه کرد. کاش می شد فقط دید و نگاه نکرد. که عمل نگاه تحلیل دیدنِ. دستکاری یه سری داده برای فهمیدنش. دستکاری که بدون دست بردن نمیشه. یه جنازه ی تشریح شده و پاره پاره دیگه صرفا ردپای دست نخورده پاهای مرگ رو تن نیست. میل به کشف علت مرگ ردپاشو با جا پاهای آدمایی که تو همون تن دنبالش می گردن پاک می کنه. شاید برسی بهش که چی بود سناریوی منجر به اون صحنه ولی خود صحنه رو تکه تکه کردی.

چقد دردناکه که دیگه نمیشه هیچ برگی آجری طرح فرشی رد قطره رو شیشه ای صدای اذون سر ظهری رو همون طور که هست دید یا شنید. مث یه بچه ی ۵ ساله. بدون اینکه خاطره ی یا دانشی یا حسی بهش سنجاق شده باشه.


Sunday, March 18, 2018

خوابهای پراکنده: کوزوو

جنگ کوزوو بود و من یه مادر مسلمون روسری دار با دو تا پسر بچه ی ۶ و ۷ ساله.  ما رو همراه با همه ی مردا و پسرای دهمون صف کرده بودن سینه دیوار. من تنها زن جمع بودم. اومده بودم چون اگه نیومده بودم بچه هامو میاوردن اینجا به هرحال. صربا می خواستن تفریحی هم کرده باشن تو جریان پاکسازیمون. گفتن از این دیوار تا دیوار مدرسه ی روبرو که ۱۵۰-۲۰۰ متری اونطرف تر بود همه باید بدون و برگردن. هرکی آخر برگشت و می کشن. این جونورا با یه طنز تلخ می خواستن عادلانه هم باشه مراسم اعدام. واسه همین چشا و دستای همه ی مردا رو بسته بودن که یه آوانتاژی هم به من و بچه هام داده باشن. همه شروع کردن دویدن. آدما کج و معوج می دویدن. مث مرغ سرکنده. بهم می خوردن و زمین می خوردن و بلند می شدن و باز. با این وجود به طرز عجیبی به سرعت راه کمک کردن بهمو پیدا کردن. هر کی تا جایی که می تونس داد می زد موقع دویدن. و همه در عین حال سعی می کردن به سمتی بدون که بیشترین داد زده می شه. اینجوری همه نزدیک خطی می دویدن که میانگین جمعیت و به دیوار روبرو وصل می کرد. (واقعا جالبه...اینو باید بعدا چک کنم ببینم واقعا میشه یا نه).  من دو تا بچه ها رو بغل کرده بودم و با نفسای خفه و کوتاه تند می دویدم. تو راه برگشت از همه عقب افتادم. برام مسلم بود که ما آخریم. این فاصله ی باقیمونده ی بین من و دیوار تنها فرصت بین من و تصمیم این بود که کدوم بچه رو اول از خط رد کنم. که اون یکی لااقل یه کم بیشتر زنده بمونه. افتان و خیزان و با روسری که حالا دورگردنم مث طناب راه نفسو تنگ کرده بودم رسیدم به  چند متری دیوار. دیگه نمی کشیدم. نمی خواستم بدوم. نمی خواستم رد شم. نمی خواستم انتخاب کنم. نشستم همونجا. صدای یه تک تیر اومد. از خواب پریدم. 

صابون

مث یه صابون خیس و حسابی کار کرده لیز و فرار شدم. دیگه نمی دونم این آدمان که منو از دس می دن یا این منم که از دستشون در می رم. قضاوت سخته واقعا. آیا مقصر کیه؟ اصن چرا باید یه آدم لیز و آدم گریز باشه که با کوچیک ترین حرکت بی دقت از اونی که تو رو می ماله به تنش سوت شه هوا؟ آیا واقعا می شه گفت اون فرد مالنده ی کم دقت مقصر تر از توییه که هیچ جای خشک و زاوایه دار و قابل اعتماد واسه دستش نداری؟ یا شایدم هیچ کدوم مقصر نباشیم اصلن. بلکه چه بسا اون دیگرانی مقصران اصلی ان که قبلا این قالب تن و اورت سابیدن و مالیدن به همه چی و همه جاشون که دیگه چیزی برای دستهای آیندگان نمونده. جز یه پیکره ی بیضوی و بی سر و فرم که نه از هیجان دوش کف می کنه و نه واقعا می تونه لایه یی از چرک روح و تنی رو بگیره و سرحال کنه. بی خاصتیی که هرچی بیشتر استفاده شه سخت تر استفاده می شه. و در نهایت آدما فقط سعی می کنن نگهش دارن چون دلشون نمی آد دور بندازن. که اگه بندازنم باید یه جایی بیفته که زیر پا نره و سر نده کسیو. از یه جایی به بعد بود و نبود افراد این چنین نابود صرفا زحمته و مخل و مضر.

کاش لا اقل بطری صابون مایع یا شامپو بودم. ملت ورم می داشتن یه ذره از خودمو می ریختم کف دست شون اونا می رفتن سراغ کار خودشون منم سرحال و قبراق برگشتم سر جام. نه کسی منو به همه جاش می مالید نه کم شدن تدریجی م به چشم می اومد و نه کوچیک شدن و ادا و اصولم باعث دردسر می شد. تا آخرین قطره رو فرم و سرپا بودم. وقتی هم که دیگه تراوشاتم می خشکید با احترام و سری بالا می رفتم قاطی باقی آشغالهای با شخصیت که ریسایکل شم.

خوابهای پراکنده: استخوان در گلو

خانوادگی سر سفره شام بودیم. من و مامان بابا و شهرام. وسط شام شهرام شروع کرد به بحث مذهبی. همین که داشت یه آیه از قرآن و نقل می کرد واسه تایید نظرش یکی از کلمه ها سر راه ریه به دهنش گیر کرد تو گلوش. داشت خفه می شد. سرخ شد و کبود شد و سیاه. کلمه هه مث اینکه گنده تر از عرض مجرای گلوش بود. نه پایین می رفت نه بیرون می اومد. 

پریدم از پشت دستامو حلقه کردم زیر دیافراگمش که عملیات نجات Heimlich و انجام بدم. شهرام سنگین بود به طرزی غیرعادی. هرچه بالا پایینش کردم و فشار دادم شیکمشو کلمه هه بیرون نیومد. شهرام بیهوش شد. و در اون بیهوشی واسه همیشه موند. نمرد. اما هیچوقتم بیدار نشد که لا اقل به ما بگه اون کلمه چی بود که این بلا رو سرش آورد.

خوابهای پراکنده: کی بود کی بود من نبودم

تو یه رستو بار کوچیک ایتالیایی من و *ن* و دو تای دیگه داشتیم استیک و شراب محلی می زدیم. یه دهکده یی بود جنوب غرب ایتالیا که بیشتر نقشه ها اصن دلشون نمی خواست نامی ببرن ازش. انگار که جای *اسمشو نبر*ی بود که محلی های خرافاتی یا خجالت می کشیدن یا می ترسیدن از اینکه مابقی کشور بفهمند اینام هستن.

شام که تموم شد دوستان یکی یکی رفتن ته بار نشستن. ظاهرا صاحب بار می خواست شخصا از مهمونای خارجیش پذیرایی کنه. شاید واسه اینکه نشون بده این مردم خیلی مهمون نوازن و این شایعات نامربوط. اما من ته دلم راضی نبود به اعتماد. نرفتم. 

یه نیم ساعتی گذشت و خبری ازشون نشد. نگران شدم. رفتم پی شون عقب بار. دیدیم صاحب بار جنازه ی مشت و لگد خورده ی اینارو داره می ذاره تو کاور مخصوص حمل جنازه. داشت زیپ آخرین کاور و می کشید بالا که من رسیدم. دیدم *ن* ه. خون از گونه و پیشونی و گوشاش شره کرده بود رو موها و گردنش. 

طرف سرشو گرفت بالا و لبخندی زد که نترس. باهات کاری ندارم. بشین یه گیلاس شرابی بزن. بعدهم یه کاغذ گذاشت جلوش که بذار صورتتو بکشم. به این بهونه که یه مجموعه نقاشی پرتره داره از همه توریستها. جایی واسه فرار نبود. نشستم.

کارش که داشت تموم می شد دزدکی نگاه انداختم به صورتی که کشیده بود. دیدم خودشو کشیده. بهش گفتم. اینکه خودتی. نگام کرد و با همون لبخند مرموزش گفت: نه تویی. 

به صورت خودم فکر کردم. نه تنها چهرمو یادم نمی اومد؛ که هرچی بیشتر فکر می کردم می دیدم حق با اونه. من شبیه اون صورتیم که رو اون کاغذه. صورت صاحب بار... من صاحب بار بودم! من اینارو کشته بودم. اینا به خاطر اعتمادی که به من داشتن بوده که اصن حاضر شدن بیان اون ته بشینن. حالا شما فرض کن تا آخرین مهره ی کمرت داره از ترس قاتلی تیر می کشه که بهت چسبیده. بخوای نخوای هرجا بری همیشه نفس یک جانی پشت گردن که هیچ تو سینه ی خودته. کابوسی بود حقیقتا.