بی اجازه رفته بودم رو پشت بوم بالاترین نقطه مونترال. از اون بالا یه کوه تنها کشف کردم تو دوردست. خاکش خشک و آجری و سیاه. تصمبم گرفتم مدرک جمع کنم واسه بقیه که چقدر هنوز زمین خالی و بکر هست واسه خونه ساختن. دوربین تلسکوپی را تا ته باز کردم که از توش جزیبات منطقه رو سبک سنگین کنم. چشمم خورد تو کمر کش کوه به یه آهو که تنها و آروم نشسته بود و مستقیم به سمت من نگاه می کرد. دوربین و زوم کردم روش (بله دوربین تلسکوپی زوم هم داشت). یهو دیدم یه آبشار سرخ و نورانی برعکس و بیصدا تو بک گراند آهو داره سربالا میره. دوربینو گذاشتم کنار و دیدم اون کوهی که کسی فکرشم نمی کرد آتشفشانی بوده. فوران کرده بود تو همین چند ثاینه. من مفلوک خوش شانس ترین یا بدشاتس ترین آدم اون شهر بودم. لحظه ی فورانو قبل همه دیده بودم.
Friday, April 3, 2026
خوابهای پراکنده: آهو و آبشار لاوای برعکس
Thursday, April 2, 2026
خوابهای پراکنده: روابط بغرنج سه حشره
Wednesday, January 28, 2026
دکون زیبایی
سوال و جواب
Saturday, December 20, 2025
جریان سیال خاک
Thursday, October 30, 2025
Wednesday, October 29, 2025
راز زیبایی سمفونی هستی
Monday, October 6, 2025
خوابهای پراکنده: معلم نقاشی
Thursday, September 25, 2025
خوابهای پراکنده: دو هم سلولی
Tuesday, September 16, 2025
خوابهای پراکنده: بودای ضد مسیح
Monday, August 11, 2025
رخداد -- عباس -- ۱۴۰۲
شعری که یار غار چند دهه و دور، عباس، افتخار داده وخطاب به من گم و گور تو کتاب جدیدش نوشته. همون اسنپ شاتهایی که واسم فرستاده رو میذارم که لطف خودشو حفظ کنه.
و باز چه به موقع سر و کله ش پیدا شد... آینه حال رو دقیق گرفت جلوم... معجزه آسا دقیق. مخصوصا اگر شعر رو ۲ سال پیشتر نوشته و الان فرستاده.
Monday, June 9, 2025
خوابهای پراکنده: نبولا با طرح فرش ایرانی
یه موبایل تازه خریده بودم. واسه تست کردن دوربینش کرفتمش سمت آسمون شب و هی زوم کردم. زومش ته نداشت. رسیدم به جایی که پخش مستقیم تولد یه نبولای (Nebula) نسبتا جوونو دیدم. نفس گیر قشنگ و عظیم بود. یه رینگ طلایی دورش با نقشهای فرش ایرانی. رنگارنگ. طرح لوتوس ایرانی وRosette داشت غبار انفجارش.
پا شدم و هی کشتی گرفتم با انواع و اقسام AI ها و نشد اونی که دیدم بشه. حالا شما فرض کن یه چیزی تو این مایه ها:
Monday, March 31, 2025
خوابهای پراکنده: فیلسوفان سر میز ناهار
Tuesday, March 25, 2025
خوابهای پراکنده: جنازه پتوپیچ
Sunday, March 16, 2025
"صورت سیلی خورده ی خواب زده"
من رفته ام با خواب
من خفته ام با شب
رستنی ها رستند سبز
من اما هنوز پی خورشیدی گمشده درخاک این پا و آن پامیکنم
من نپرسیدم هیچ
از شمار روزهایی که خواهم شمرد
بی آنکه بدانم اعداد را اصلا پایانی نیست!
اما باز می گویی ام تو:
"گر تو نمی پسندی، تغییر کن قضا را" !
****
"امید" باز آمدم
با دو چشم پر فریب ، نعره کشان
وحشی و سخت مردانه
فریاد می زند : های مرثیه سرای ، هلا ناتوان
تو ای داغدار ویرانه تاریخ خود نوشته ات
گر از خود دو پای رفتن هم نداری
با من شو.
با من باش،
که من اسبم، تنومند و رام
ترا بر گرده بنشانم و بالا کشانم
تافتح قلعه ها
تا فراز قله ها
تا فنا ، غرور و استغنا،
تا بد مستی عارفان ،
و تا مرگ.
تا مرگ،
چشم خواهم داشت ترا
تقدیس خواهم کرد خستگی هایت
آرزوهایت
پا بر زمین زدنهای کودکانه ات
( حتی بر آنچه که سهمی برایت ننوشته اند)
ترا در بر گرده ام چنان چشم خواهم داشت،
که مادر نوزاد را به آغوش،
خادم رنجهایت
پاسدار شیشه خوابهایت
الا انسان بدان!
من آن پیامبرم
که گرچه خدایش با او کلامی نگفت
اما در ایمان امتش به سرودهای جبرائیلی
خود را به نبوت برانگیخت.
و ببین که نطفه شعرم
در هزار شاعر باکره،
آن هنگام که هیچ یک سرودنم را انتظار ندارند.
پس چگونه است که در یالم چنگ نمی زنی؟
در رسالت این پیر منجی،
چرا چنان مردد، چرا چنین بی ایمان؟
چه می گفتم من؟
هزاران بار پیش تر هم هیچ نگفته بودم
پاسخی نداشتم که هر دو قانع شویم.
تنها می دانستم که بر گرده هیچ اسب بالداری دل نباید بست
گویند بالهای هیچ یک خورشید را تاب نمی آورد.
هفتمین روز از یکی از همین سالها
مارچ ۲۸، ۲۰۰۶



