Monday, April 14, 2014

خوابهای پراکنده: خرگوش های مینیاتوری کف اقیانوس

رو سینه ی کدر کف یه اقیانوس  می رسم به چیزی که لای شن خوابیده. یه چیزی شبیه صلیب. که دوتا صلیب کوچیکتر از پاش زده بیرون. دو تا شیشه ی محدب هم تو تقاظع صلیب های کوچیکتره. رنگیه ان مث عقیق. پایینشون یه تو رفتگیه. سر می خورم سمتش و خودم زوم این می کنم و ریز می شم که برم توش. یه حیاطه با سه تا ایوون و سه تا در. ریز تر می شم و میرم تو یکیش که بازه. یه راهروه با سه تا در. یکی چپ یکی راست یکی اون ته. سه تا خرگوش هم هستند که خیلی ریز تر از دران. با لباس های فرم کارمندی. دارن از این اتاق نخودی نخودی می رن اون اتاق. 


خوابهای پراکنده: ریسه های نامرئی

از آسمون ریسه می باره. رشته های نازک و نخی و سبک. و نامرئی. آروم. مثل تار مویی که از برس کشیدن عجول موهای بلند و لخت به هوا پرتاب شده. ریسه های نامرئی می بارن از آسمون. همه جای شهر. به هرچی می رسن و رو هرچی می شینن خیلی راحت می برن و پایین می رن. انگار که اون چیز اصلا نبوده اونجا. دارم باهات حرف می زنم. روی یه دستت یکی از اینها میشینه. از ساعد می بره و تکه گوشتو می اندازه زمین. اما تو. نه خونی. نه دادی. نه دردی. ورش میداری که با اون یکی دستت بچسبونیش سر جاش. منم دستپاچه می شم و کمکت می کنم. وای نمیسته سرجاش. انگار ریسه نشست باز روت. اون یکی دستتم کنده می شه. اونو من ورمیدارم و به زور می خوام بکنمش سرجاش. وحشت نامرئی. داره همه جا می باره. نکنه گردنتم بشینه؟ کجا فراریت بدم که نمیری؟ تو آرومی و خیال فرار نداری. منم می مونم و سعی می کنم تا خودم تیکه پاره نشدم همه چیزهای کنده شده رو به زور بچسبونم سر جاشون. 

Wednesday, February 5, 2014

ابرانسان ۲

رگ و پوست پر از سم دنیا غرق در ماده ی مسکنی که نبینیم حقیقتو. اولین جفتکهای کشف حقیقتو که می زنی تو راهنمایی و دبیرستان همه چی می شه یه رودخونه. اونور آب یه شبح نشونت می دن می گن خدا. یه چیزی به فرم دود رقیق که هیچ فرمی نداره. شبیه هیچی نیس. می گن حتی اگه بری توش نمی تونی لمسش کنی. تازه اگه می شد هم این رودخونه نمی ذاشت بهش برسی. میگن حالا بشین از اینور آب باهاش حال کن. حرف بزن. با این دود توهم زا توهم بزن. های شو. 

قد کشیدیم و سبیل جوونه زد پشت لب. نیچه باب محافل بود. می گفتن می گه خدا مرده.. یا کشته شده .. یا حالا هرچی. گفتم پس این دود چیه؟ عین شعبده بازهای پیر بی حوصله یه بشکن خسته زد یه پل اومد رو آب. از اینجا که منم تا اون سر که اون چیز دودوار مثل اسکرین سیور آروم تغییر شکل می داد. گفتم خب که چی؟ گفت پاشو برو سمتش. خدا نیست خودتی. خود متعالی. خود ابرانسانیت. تو فقط برو. 
رفتم که برم. دیدم تابلو زده بغل پل: خطر کوری! گور باباش. میرم.

یه بار تو خواب رسیدم ته پل. هیچی نبود! اِ..! برگشتم عقب رو دید زدم. دیدم اون سر پل همونه. خودش. دود! یعنی چی؟ یعنی اینقدر لفتش دادم که باد کشوندتش اونور؟ شوخی هم مگه می کنه همچین مفهموم خفنی؟!  باشه باز برمیگردم...
دیدم باز همون تابلو این سر پل: خطر کوری! گور باباش. میام اونور.

خوابه بود به طول بی نهایت. هربار می رسیدم سر پل دوده نبود رفته بود اون ور دیگش. افتادم تو یه لوپ بی نهایت. دیگه اواخر کار مث جنزده ها هی می دویدم و داد می زدم، می خندیدم، عصبانی می شدم... حالا می فهمیدم خود فردریک هم تو همین لوپ گیر کرده بود که زد به سرش. ولی خب.. نکنم اینکارو چی کار کنم؟ بذار اینقدر بدوم که از رو بره این دوده.

سالها تو این لوپ بودم تو همون خواب. می دونم یه جای کار فردریک می لنگید. کجاشو من که سهله خود نابغه ش هم نفهمید. تا یهو یه روز پل شکست. نصف شد از وسط. منم که مثل مرغ کله کنده فقط می دویدم. بدون اینکه دیگه حتی بدونم دارم میدوم. افتادم تو آب... اما غرق نشدم. شنا نکردم. با جریان نرفتم...حل شدم... انگاری که تنم نمک. انگاری یه کله قند. قل خوردم و غوطه خوردم و آب خوردم و آب رفتم و آب شدم.

تویی که داری اینا رو می خونی اگه منو میشناسی پیدام کن. هرجا که شد. تو خیابون یا تخت. پیدام کن و سیلی بزن. بکش منو بیرون. این لعنتی، این رودخونه ی لعنتی ته نداره، آبشار نداره، دریا نداره، مثل خود خوابه... یه حلقس که آب توش هی دور می زنه.. بکش منو بیرون قبل اینکه به کسی نشت کنم، آلوده کنم. 

Friday, January 17, 2014

ابر انسان ۱

تو، تویی که می بخشی چون می دانی چیزی از پلشتی خود نمی دانم.
تو، تویی که می بخشی چون می دانی مغز من از فضیلت تو کوچک تر است.
تو، تویی که مرا می بخشی بر همان منوال که کفتار بر سبوعت خود حرج نمی شود، عذاب نمی بیند، سوال نمی شود.
تو، تویی که مرا از ابعاد متافیزیکی بالاتر قضاوت می کنی.

تو، تویی که حتی اهمیت نمی دهی چیستم من.
من، منی که حتی نمی دانم کیستی تو.

حالا ابر انسان کاغذی، برو برگرد لای کتابت.
وقت خوابت گذشته.
اینها که گفتم؟ شوخی بود... بخند و لای ورقهایت بمیر.