Tuesday, August 5, 2014

تو اومدی. 
دیدم آدم تنهاس.

تو رفتی.
فهمیدم چرا آدم تنهاس.


همینطور اینجا نشستم سر کوچه منتظرت. یه درخته جلوم که نمیدونم چرا مثل تو ِ. یه سطل آشغال سیاه گردم جلوشه که شکل منه. دارم فکر می کنم این دوتا چند وقته جلوی همن. چقدر می دونن که جلوی همن. هیچکدومشون هیچوقت خواستن بهم برسن. اینی که بهم نرسیدن واسه اینه که اصولا درختا و سطلا نمی تونن بخوان به چیزی برسن یا فقط این دوتان که اینجورین. یا اینکه خودشون نخواستن. و این نخواستنشون یه جور خودفریبیه که مثلا می تونن بخوان که یه چیزو نخوان. و این نخواستن قراره جبر بی حرکتیشونو توجیه کنه. یا شایدم بالاخره در طول تاریخ یه سطل آشغالی و درختی شده که همو واقعا بخوان و نرسن بهم. یا رسیدن و هیچ شاهدی نبوده که ببینه و ثبت کنه.

ما کدومیم. فرقی هم می کنه یا نمی کنه.

حالا اینقدر که من به این دوتا فکر می کنم و می بافم اینا به من فکر می کنن. اگه می کنن چیه. برم بپرسم. اگه پرسیدم و جواب ندادن به خاطر اینه که نمیتونن جواب بدن یا نمی خوان. یا نمی خوان که بتونن. یا نمیتونن که بخوان.

بیا دیگه تا نرفتم یه شاخه از درختو بکنم بندازم تو سطل آشغال و ختم غائله. که به زورم شده بهم برسن. یا سطل آشغالو نکردم تو شاخه درخت. یا.... اااه. 
Do not walk like you rule the earth.
Walk like a minuscule dung beetle 
Who rolls the earth, 
Like a huge shitty dung.

Thursday, July 24, 2014

نامه ی یه دوست. کشف شده زیر خاک میل باکس.


شب حدود ساعت 10 از سفری طولانی با جسمی خسته شروعش کردم.

فقط از سرعادت یا شایدم جبری که خودم برای خودم گذاشته بودم.

یا شایدم از ترس زمانی که از سفر اومدی و پرسیدی: بالاخره نوای اسرار امیزو خوندی ؟ من مثل یه متفکر کتابخونی که فکر میکنه همه چی حالیشه، شروع کنم به بحث و کم نیارم خدایی ناکرده ..... همین.

طبق معمول وسطش خوابم برد.

 صبح با افتاب شوقی در من بالا اومد که کتاب رو با صورتی پر از خواب و دندونهای زرد و نشسته از شب قبل بر داشتم و شروع کردم به خوندن....
بوی نوی  کتاب اونقدر بود که  بوی دم این نفس گندیده رو که سالهاست دارم میکشمشو پنهان کنه.

صفحات یکی پس از دیگری ورق میخورد. به جزیره نزدیکتر میشدم .کنجکاوی کشف جزیره بیشتر از جبر خواندنم بود.

جزیره.....؟؟؟؟ عجب ایهامی.....

دیگه نمیدونستم برای چه میدوم؟ در کشف جزیره؟ و یا ادامه مکالمه زنوکو و لارسن؟ و یا شاید دنبال جواب سوالم؟ که کی درست میگه؟  و یا اصلا چی درسته؟  زندگی کراوات سفتی است بر گردن مردی با قامتی ورزیده که به محض دیدنش اولین چیزی که به ذهنت میرسه خوابیدن باهاشه؟ ویا پینه ایست بر دستان زنی که فقط از بر امدگی سینه اش که سالهاست مخفی اش کرده میتونی تشخیص بدی زن بودنش رو؟
 
گریه از سر همزاد پنداری امانم نمیده که تمومش کنم.

بوی خوش لوبیای در حال پخت مامان، اونقدر زیاد میشه که بوی کتاب تازه رو از بین میبره ... 

مثل اینکه معنای زندگی همینه: گریه و صدای کاسه بشقاب و بوی لوبیای تازه.

حالا ببینم ؟ تو در جزیره ات زندگی رو چی معنا میکنی؟