شب حدود ساعت 10 از سفری طولانی با جسمی خسته شروعش کردم.
فقط از سرعادت یا شایدم جبری که خودم برای خودم گذاشته بودم.
یا شایدم از ترس زمانی که از سفر اومدی و پرسیدی: بالاخره نوای اسرار امیزو خوندی ؟ من مثل یه متفکر کتابخونی که فکر میکنه همه چی حالیشه، شروع کنم به بحث و کم نیارم خدایی ناکرده ..... همین.
طبق معمول وسطش خوابم برد.
صبح با افتاب شوقی در من بالا اومد که کتاب رو با صورتی پر از خواب و دندونهای زرد و نشسته از شب قبل بر داشتم و شروع کردم به خوندن....
بوی نوی کتاب اونقدر بود که بوی دم این نفس گندیده رو که سالهاست دارم میکشمشو پنهان کنه.
صفحات یکی پس از دیگری ورق میخورد. به جزیره نزدیکتر میشدم .کنجکاوی کشف جزیره بیشتر از جبر خواندنم بود.
جزیره.....؟؟؟؟ عجب ایهامی.....
دیگه نمیدونستم برای چه میدوم؟ در کشف جزیره؟ و یا ادامه مکالمه زنوکو و لارسن؟ و یا شاید دنبال جواب سوالم؟ که کی درست میگه؟ و یا اصلا چی درسته؟ زندگی کراوات سفتی است بر گردن مردی با قامتی ورزیده که به محض دیدنش اولین چیزی که به ذهنت میرسه خوابیدن باهاشه؟ ویا پینه ایست بر دستان زنی که فقط از بر امدگی سینه اش که سالهاست مخفی اش کرده میتونی تشخیص بدی زن بودنش رو؟
گریه از سر همزاد پنداری امانم نمیده که تمومش کنم.
بوی خوش لوبیای در حال پخت مامان، اونقدر زیاد میشه که بوی کتاب تازه رو از بین میبره ...
مثل اینکه معنای زندگی همینه: گریه و صدای کاسه بشقاب و بوی لوبیای تازه.
حالا ببینم ؟ تو در جزیره ات زندگی رو چی معنا میکنی؟