Wednesday, September 24, 2014

خوابهای پراکنده: عنکبوتای سفید

عنکبوتای سفید. عین برف. بدنشون جمجمه های خندون. با نخ ابریشمی از سقف دارن میان پایین. تو اتاق خواب قرون وسطایی. صاف فرود میان رو تخت بهم ریخته و لای سفیدی ملحفه ها و بالشا گم میشن. تنها چیزی که بهم میگه اونا اونجا تو تختمن رد نخایی که رفته تا سقف و لوسترزنگ زده ی وسطش. از تخت فرار می کنم بیرون. کنج اتاق روبروی تخت یه شاه رطیل چاق لم داده رو یه صندلی لهستانی و پیپ دود می کنه. عین پدر خونده ها نشسته نظارت می کنه. موجودی به غایت قیر سیاه. عظیم. با بدن چارگوش و چند طبقه. هر طبقه یه مکعب که مث برج نمرود رو هم سوار شدن و رفتن بالا. هر مکعب کوچیکتر از قبلی. دور تا دور هر طبقه پر چشم. نشسته و یورش لشکر ریز- نوچه هاشو نگاه می کنه. و تختی که به دست این جانوران ظریف و تمیز فتح می شه. جای من نیس دیگه. تخت همون تخت. همونقدر سفید و نرم. اما امن نیس. دیگه نمی دونم سفیدیش از چیه. ملحفه یا موج جمجمه های ریز و لرزون. حالا دیگه معلوم نیس نرمه چون کتون ۶۰۰ رجه روش یا پتوی با تار و پود نخ عنکبوت بافته شده. این آخرین پناهگاهم پیوست به خاکریز دشمن.

Tuesday, September 9, 2014

خوابهای پراکنده: ماهی بی تنگ

یادم نمیاد چند وقت بود یه ماهی قرمز داشتم. از اونجا یادم می آد که تنگش شکست. منم تو هول و ولع حفظ جونش دستامو کاسه ش کردم و آی بدو. رفتم سر سینک آشپزخونه که پر ظرف کثیف بود. وقت نبود در پلاستیکی شو بذارم. ماهی و انداختم لای ظرفا و آب و تا خرتناقش باز کردم. به امید اینکه سرعت جمع شدن آب از سرعت پایین رفتنش از سوراخ بیشتر باشه و در نهایت آب توش بیاد بالا. یهو دیدم فشار آب داره مستقیم می خوره تو مغز ماهی مادر مرده. دست کردم نجاتش بدم دیدم آب داغ و باز کرده بودم. ماهی بنده خدا که داشت کباب می شد زور می زد که نگیرمش. ظاهرا به این نتیجه رسیده بود که من تهدید بزرگتریم تا خفگی. اینطوری نمی شد. زمان به سرعت به نفع حریف و به ضرر ما می رفت. آب داغ و بستم و آب سرد و باز کردم. تو طرفه العینی همه چی تو سینک یخ زد. ماهیه هم فریز شد کامل. هول تر شدم. دوباره آب داغ و باز کردم که یخه آب شه. همین که یه ذره یخا شل کردن ماهی پرید از سینک بیرون رو بشقابای تمیز تو جا ظرفی. مث سگ بال بال می زد. تمثیل نیست منظورم. واقعا با باله هاش بال بال می زد. انگار حس می کرد تو این شرایط خطرناکی که خود منم بخشیش بودم احتمال پرواز کردن و فرارش از زنده موندش بیشتره. همین که دیدم لای بشقابا گیر کرده از فرصت استفاده کردم و دمشو گرفتم. ماهیه بدخت عین آدامسی که سر پله ی یه ظهر داغ چسبیده باشه کش اومد. یعنی وا رفت. آروم جر خورد. سرش چسبیده بود به بشقاب و دمش نیم متر اینورتر لای انگشتای من بی دست و پا بود.

خوابهای پراکنده: ماجرای عکس یادگاری و خواهر نداشته

سوار ماشین داشتیم می رفتیم. فقط ما. من و خواهر نداشته ام که تو باشی. تو شبیه مادر نداشتمون زیبا بودی. شبیه پدر نداشته پر از غرور ضمنی پس پشت خل بازیات. رسیدیم به یه دهکده ی فانتزی با خونه هایی که مث اسباب بازیهای صد برابر بزرگ شده بودن. پارک کردیم و جستیم بیرون سمت آب. دهکده ی کذایی یه میدون داشت که یه ورش می شد بالای یه موج شکن چند ده متری. همون سر که وای میسادی جلوت یه هیولای بی سر و ته می دیدی تا دور که فقط آب نبود. سکه بود. بی نهایت میلیون تن فلز. قاطی آب، روی آب، موج می خوردن تا اون ته. زیر آفتاب ظهر دریاهه خودش شده بود یه خورشید دو بعدی که کور می کرد چشو.
تو ذوق مرگ بودی. همینطور که هی موهات لای حرفات می پرید حالوندی بهم که عکس عکس. موبایلو دادی دستم و دویدی لب بالا بلندی موج شکن وایسادی. موجها اون پایین داشتن سنگها رو عینهو یه مش گراز وحشی گاز می زدن و می جویدن. تو هم که انگار نه انگار. خنده تو بغل کردی و رفتی پشتتو کردی به تصویر و رو به من تو قاب همه ی اینا که گفتم وایسادی. 
داشتم ور می رفتم که تنظیم کنم موبایلو. یهو دیدم یه موج به عرض همه ی دریا و ارتفاع بلندتر از موج شکن داره به سرعت پشتت خیز می گیره. ایتقدر سریع که تا بیام بهت بفهمونم رسید بهت. خورد به دیوار زیر پاتو اومد بالا. شستت. کشیدتت و برد. جای خالیت پر از کف و خیس. قفل کردم یه آن. دویدم اونجا که بودی. دیدم اون پایین جنازت داره مث یه گونی پر سنگ میره پایین تو آب. نعره زدم. انگار با نعره زدن می خوام مرگو بترسونم که پست بده. رفتی پایین. تموم شدی.
دریا کشید عقب. خشک شد ساحل. شکار امروزشو کرد و سهمشو گذاشت رو کولشو رفت. اون زیر شد همش قلوه سنگ و یه مشت میز و صندلی چوبی (انگار که بقایای خونه هایی باشه که قبلن با آدمای توش خوردتشون). پریدم پایین. زیر تکه چوبا دنبال جنازت می گشتم. قلوه سنگا رو چنگ می زدم و پرت می کردم. اطرافم یواش یواش آدمای دهکده جمع می شدن. عجیب بودن. مث یه لشگر مرده بالای دیوار وایساده بودن و فقط تماشا می کردن. نه حرکتی نه صدایی نه حالتی تو صورتشون. فقط ضجه زدنمو نیگا می کردن. 
تو نبودی. حتی جنازتم نبود. انگار خواهر نداشته یی بودی که واقعا هم هرگز نبودی. و من تا هروقت که این داستان یادم بیاد لای چوبای خیس این ساحل دارم دنبال جنازت می گردم.

Thursday, August 14, 2014

هرچه کردم به راه خود کردم. طبق نسخه یی که واسه هیچکس تجویز پذیر نیس بجز این جواب شده از تموم شفاخونه ها. که اگه بود یعنی این مالیخولیای سکته های قلبی منظم و مدام یواش یواش میرفته سمت شفا. که نرفته. که نمیره. در بهترین سناریو به این تیپ آدما می شه گفت نمونه ی آزمایشی یه ایده ی ریسکی آزمایش نشده. با درصد شکست بالا. آدمی که زنده بودنش دیگه چیزی نیس جز یه اتفاق. اتفاقی خلاصه شده در نفی نبودنش. یا دقیقتر، نفی نبودن یک بود در حال حاضر نابود. یه چیزی گیر کرده تو مرز نمردن. مثل یه ویروس. نه زنده، نه مرده. واسه همچین موجودی مرگ یه آبسشنه. وقتی فکر کردن به زنده بودن و چرا زنده بودن جواب نمی ده، فکر کردن ِ به نبودنه که شاید بهت بفهمونه چرا هستی. که رصد اون خلا احتمالی ناشی از نبودنت سوراخی رو تو جهان نشونت بده که تا حالا ندیدیش. سوراخی که پر کردنش کل کاریه که بودنت قراره انجام بده. حالا هرچقدر هم به تخم کسی باشه یا نباشه که اصلا جایی زیر سنگی چیزی اصلا سوراخی بوده که تو افتخار خالی نذاشتنشو داشته باشی.

مرگ این آدم در نگاهش مقدسه. چون سرنخ همه سوالهاشه واسه بودن. و زندگی، انفعال احمقانه ییه که بی دفاع سرتا پا پر شده از تخیل عدم زندگی. کل وجودش شهوته. شهوت فاحشه وار خودفروشی. به هر چیزی که در اون حس زنده بودن القا کنه. از خوردن شکلات بگیر تا درد بریدن انگشت با کاغذ. شده یه سگ. که منتظره از صاحبش کتک بخوره که بدونه هنوز هست واسش. همیشه و به هر چی راضی و خرکیف. حتی لگد زیر شکمی که صاحب مریض و سادیستش هر از گاهی حوالش می کنه. یه سگ دراماتیک و مازوخیست که از اینکه بودنش صرفا به حساب اومده راضیه. دم نمی زنه مگه به له له خرکیفی و رضایت. نباید هم بزنه. که اون سگه. سگ اعتراض نمی کنه. سگ توجیه می کنه. که شاد باشه. حالا هرچقدر هم که نباشه.