هیتلر بعد از خودکشی و پایان نافرجامش یه مدت دچار سرگشتگی شد. نمی دونس حالا که خودشو بازخرید کرده با زندگی ش چیکار باید بکنه. باید شغلی واسه خودش دست و پا می کرد قبل از اینکه افسردگی این همه رویای سوخته بسوزونتش. رفت و یه مغازه زد که با تخصصش قرابتی هم داشته باشه: صابون. اما جای صابون گرفتن از آدما، آدم از صابون می گرفت. قالبایی از سیمهای مسی ساخت به شمایل نیم پیکره ی آدم. قالب قالب هم که نبود. سه چهار تا تیکه مفتول کج و معوجی بود که حتی سر و ته سیمها به هم نمی رسید. اصن توش چیزی نمی شد ریخت. خالی و بی مصرف. اما اون من و شما که نبود. هیتلر بود. کار واسش نشد نداشت. مفتولها رو با زنجیر می فرستاد پایین تو حوضچه های صابون مایع و آدم می کشید بالا. آدم بی چهره. بی دهن. بی ناخن. بی مو. بی جزییات. فقط یه حجم افقی شبیه آدم. با این همه ولی آدم.
به قول اون دوست رند آدم بهتره یه دریا دوغ باشه تا یه انگشتوانه شیر. دوغ و می شه با شیر عوض کرد. اما سایز و نمی شه به این راحتیا زیاد کرد. هیتلر پر دوغ حالا پر از شیر شه. فکرشو بکن چقدر فرق ماجراس. شاید حتی تاریخ ببخشتشو از زباله دان ورش داره بزارتش رو سرش.