Saturday, April 13, 2024

معماری تعادل


 عمر در یه تصویر.. از تولد تا مرگ.. سیزیف طور. 
می سازیم که بریزه. می ریزه که بسازیم. پوچ و پرمشقت وهیجان انگیز.

Friday, March 22, 2024

خوابهای پراکنده: اندوه منتظر

تو بک گراند صدای آهنگ برادر جان داریوش میاد.

میگه < نمی دونی... نمی دونی...>

انگار که گردنم سیم جاروبرقیه. تا جایی که بخوام می تونم سرمو از تنم به هر وری دور کنم. سرمو کش میدم جوری که می چرخه میاد دهنم دم گوش خودم. جوری نجوا می کنم که صدای داریوش بمونه واضح تو بک گراند:

« یه اندوه منتظر،

یه نه ی مراقبه شده، شنیده نشده و رد شده... »

فکر کنم منظورم مرگ بود. و هستی کر و بیرحمی که مخاطب اون اندوه ه.

 

Tuesday, February 27, 2024

حباب - بازنشر و متمم

 

۲۰۰۹

باز هم زاییدم... 
گیلیک..!
یک بچه حباب از گوشم در اومد و یواش یواش رفت بالا تا سقف اتاق گرفتتش.. از الان تا ۵ که بشمرم ترکیده.. یک..دو..سه...چهار....
گیلیک...!
 یه بچه حبابم که از گوش خونه ام در اومدم و دارم می رم بالا که به ابری بچسبم... از الان تا ۵ که بشمرم ترکیدم... یک... دو ... سه ... چهار...
گیلیک...!
زمین یه بچه حبابه که یادش نمی آد از گوش کی دراومده.. آخه اون موقع شیر تو شیری بوده.. واسه همینم یادش نمی آد که قراره بالا بره یا پایین.. یا اینکه باید بره به چیزی بچسبه یا نچسبه... ولی حباب حبابه دیگه... از الان تا ۵ که بشمری ترکیده... یک.. دو...سه...چهار...
 
 
(متمم ۱۵ سال بعد)

ما چه بسا بچه حباب هایی هستیم زاییده ی فوتهای محکم یه بچه ۴-۵ ساله ذوق زده تو حلقه پلاستیکی آب صابون دارش در یه حیاط پشتی خونه یی که پدر سرکار و مادر پای تلفن، درمیاییم و زیر نور آفتاب بعدازظهر تابستون، رنگین کمونهای خوشگل می سازیم و بچه رو با رقص نرممون به بالا سرگرم می کنیم. همین. و نه بیشتر از این. تصور کن چقدر ساده انگارانه تو اون مسیر چند ثانیه یی حبابهای نزدیک خودمونو دوست خطاب می کنیم و با دیدن انعکاس رنگین کمونمون تو حبابهای اطرافمون عاشقشون میشیم وشعر میگیم و فلسفه می بافیم و قبیله تشکیل میدیم و می جنگیم و صلح می کنیم و ادعای کشف حقیقت می کنیم و سر این که هدف بودنمون چیه بحث و حتی خونریزی می کنیم و آخرش....یه کم بالاتر، یه کم اونورتر، یه کم دیرتر یا زودتر از بقیه، می ترکیم. و بچه از صدای بی صدای این ترکیدن از ته دل ریسه میره. صدای خنده ش تو حیاط می پیچه.
 
میگی همین؟
آره. همین.
همین بس نیست؟
بهتر از این نیس که تصور کنیم من و تو دو تا آدم درحال سقوط از یه صخره مرتفع هستیم به عمق دل تاریک نیستی اون پایین، تو خواب یه موجودی که سر شب غذای سنگین خورده و حالام داره خوابهای مزخرفی می بینه که حتی اونقدر پرملاط نیستن که بشه اسمشو کابوس گذاشت؟ صبحم که از خواب پاشه هیچی از افتادن من و تو یادش نیست.
 
همون تصویر بالا رو بیا بگیریم سق بزنیم. همه چی این جوری یه کم آسونتره. 

Friday, November 17, 2023

خوابهای پراکنده:‌ زبون

زبونی که از ساقه جدا شده. مث Venus Flytrap (گیاه مگس خوار) که از ساقه ش کنده شده. ساقه یی که تو ریه م ریشه داره و صاف از مجرای نای راه باز کرده و از دهنم زده بیرون. 

هل شدم. موبایلو ورداشتم که ۹۱۱ رو بگیرم. ولی دیدم چه جوری میشه درخواست کمک کرد وقتی زبون ام افتاده رو زمین و نمیشه حرف زد. 

همایون شجریان آشپز بود تو یه ساندویچی. زبون طبخ می داد. بعد دیدم یهو زبون اونم افتاد رو زمین کنار زبون من. خاکی و کثیف شد. همایون هم که هل شده بود تا دید زبون بدرد نخور و نازنینش الانه که ازدستش بره پرید ورش داره. ولی با اون کفش آج دار و یغورش صاف پا گذاشت رو زبون من. آخ ام دراومد. آخ گفتن زبون نمی خواست واسه همین شنید و شرمنده پاشو ورداشت از روش.

 زبونمو هی با دست می گرفتم بالا به آدمای رهگذر تو پیاده رو نشون می دادم بلکه یکی بفهمه چی می گم. به دادم برسه و ببرتم بیمارستان که بدوزمش سر جاش.

 هیچی. هیچکس محل سگم نذاشت. زبونو در یه حرکت تاریخی گذاشتم تو دهنم. جوییدم و قورتش دادم. بلکه این جوری به خودم برش گردونم.