مومیایی داخل یخچال. یه پیر بچه چروکیده. قد یه کتری کل هیکلش. ترس از مرگ. ظن کند کردن سرعت قلب با حبس شدن تو یخچال. اما عملا مرده. اینقدر لیبل دارو و غذا خونده متخصص شده. نسل به نسل دست به دست میشه با یخچال. صاحبای مختلف یخچال طی دهه ها عموما بهش به چشم یه حیوون خانگی بی آزار ولی مزاحم نگاه می کنن. هروقت میرن سروقت یخچال که آبی پرتقالی نونی وردارن اون ته نشسته. با چشایی که از یه وحشت دایم از حدقه زده بیرون. مزمن و دایمی. و همزمان پلکهای خسته ش گه گداری سر می خورن پایین از سر بی خوابی رو اون حدقه زرد از سو تغذیه و قرمز از خون. فقط تاریکی بودن تو این قفس آرومش می کنه وقتی چراغش خاموش میشه بعد بستن در. آروم حرف می زنه مث لاکپشت. یه بی خانمان. یه پناهجو. که کی وقتش برسه بگیرن بکشنش بیرون و مث زباله بذارنش دم در. تا بگرده یواشکی بخزه شبونه بی سر و صدا تو یه لونه ی جدید تو یه خونه دیگه. ترجیحا از این ساید بای سایدها. که موتورش قوی باشه و حسابی توش جادار و زمهریر.
اون یخچال شده تابوتش. از ترس مرگ تو چیزی پناه گرفته که عملا بردتش تو وضعیت بعد از مرگ. پناه گرفتن تو سردخونه از ترس عاقبتی که به سردخونه ختم میشه.