Friday, December 13, 2024

ساعت پنج


روزگاری بود.. همه ی ساعتها پنج عصر بود.. یه جوونک که وقتی کاست اینو پشت کتابفروشی آقا فاضل رشتی کشف کرد نمی دونس که تا سالها قراره عقربه ساعتش گیر کنه رو پنج.. حالا که همه سیبها پنجاه بار چرخ خوردن و هنوزم رو هوان و تو دست هیچکی نیافتادن و بس که اون بالا در همون وضع لنگ درهوا موندن پلاسیدن، بعد این همه سال، باز اون جوونک سابق رسیده به این و می بینه ساعتش هنوز پنجه و خودش هنوز تو انبار پشت کتابفروشی دنبال چیزی می گرده که آنلاین و قابل اشتراک و در دسترس عموم نباشه.. زیرخاکی باشه و با ارزش باشه و مال معدودی.. بعد همین که داره تو این که چی بوده و چی شده غوطه می خوره به خودش میاد و می بینه که رو بلاگش شیرش کرده... به قول فرنگی ها.. اووووپس!

آقا فاضل رشتی مو فرفری کجایی که لذت کشف زیر خاکی غیرقابل اشتراک رو کشتن..

2015 Lorca
 

مومیایی

مومیایی داخل یخچال. یه پیر بچه چروکیده. قد یه کتری کل هیکلش. ترس از مرگ. ظن کند کردن سرعت قلب با حبس شدن تو یخچال. اما عملا مرده. اینقدر لیبل دارو و غذا خونده متخصص شده. نسل به نسل دست به دست میشه با یخچال. صاحبای مختلف یخچال طی دهه ها عموما بهش به چشم یه حیوون خانگی بی آزار ولی مزاحم نگاه می کنن. هروقت میرن سروقت یخچال که آبی پرتقالی نونی وردارن اون ته نشسته. با چشایی که از یه وحشت دایم از حدقه زده بیرون. مزمن و دایمی. و همزمان پلکهای خسته ش گه گداری سر می خورن پایین از سر بی خوابی رو اون حدقه زرد از سو تغذیه و قرمز از خون. فقط تاریکی بودن تو این قفس آرومش می کنه وقتی چراغش خاموش میشه بعد بستن در.‌ آروم حرف می زنه مث لاکپشت. یه بی خانمان. یه پناهجو. که کی وقتش برسه بگیرن بکشنش بیرون و مث زباله بذارنش دم در. تا بگرده یواشکی بخزه شبونه بی سر و صدا تو یه لونه ی جدید تو یه خونه دیگه. ترجیحا از این ساید بای سایدها. که موتورش قوی باشه و حسابی توش جادار و زمهریر. 
اون یخچال شده تابوتش. از ترس مرگ تو چیزی پناه گرفته که عملا بردتش تو وضعیت بعد از مرگ. پناه گرفتن تو سردخونه از ترس عاقبتی که به سردخونه ختم میشه.
 
 

Sunday, December 1, 2024

I have no willingness to be the black sheep. Rather, I want to live as the white sheep that turns out to be the only white sheep when everyone's white wool coat eventually wears out and their black underneath gives away who they really were all along.
I am no longer going through life, rather life is going through me. Like an empty window frame witnessing how a Chinese dragon slowly passes through. No resistance. No fear. Only surrender and submission.