زن شعبده باز کوچک جثه و لاغری بود که اکت خیابونی ش تموم شد. سکه هایی که ملت واسش ریخته بودن و جمع کرد از دور و برش و ریخت جیبش. واسه امروز بس بود دیگه. خونه ش همون بغل میدون فواره دار بالای نخ دراز پرده ی قاب یه پنجره بود. قاب بلند ۵ ۶ متری بی شیشه بود. اصلا معلوم نیست کی و چرا تصمیم گرفته همچین چیزی نصب کنه کنار میدون. تازه نخ پرده آویزون پرده یی نداشت که بخواد بالا پایین کنه. اونم بی سبب بود. خلاصه ولی خونه زن ریز اندام شعبده باز بالای اون نخ بود. همه دار و ندارش اون بالا از نخ آویزون بود.
رفت بالا. مردم متفرق شدن ولی من یواشکی از دور می پاییدمش. همین جور که بالا می رفت ابزار و آلات شعبده بازیشو میدیدم که از زیر شلوار مشکی و چسبونش زده بیرون. همه چی رو با چسب کتونی بسته بود به ساقاش.
اون بالا که رسید دم یه قاب عکس که پرتره خودش بود توقف کرد. انگشت سبابه شو زد تو یه جعبه جوهر سبز استمپ و زد زیر عکس خودش. بعدشم امضاش کرد. نه تنها خودشو تایید کرد که زندگیشو و امضا و تایید کرد. راضی راضی بود. چقدر آدم باید با خودش تو صلح باشه که عکس پرتره خودشو تو خونه آویزون کنه، چه برسه به اینکه بعد هر روز کاری بیاد و زیرش و امضای تایید بندازه. اونم وقتی همه چیت به یه نخ وصل باشه به معنی واقعی کلمه.
ریختم بهم. که این پای کار هنریش و با چه افتخاری امضا کرد. کار هنری که این مدل زندگی کردنشه. اون وقت من بی مایه ی بی ...