Monday, October 6, 2025

خوابهای پراکنده: معلم نقاشی

 خانم معلم شصت هفتاد ساله ی هنری داشتیم که بهمون نقاشی درس می داد. دستهای زمخت و دراز و زشتی داشت. به رنگ چوب. یا پوست سوخته. یا چرم کهنه. این دستها همیشه واسه ما معمایی بود. که آخه چطور میشه از این همه زمختی و زشتی این همه زیبایی و ظرافت درآد بریزه رو کاغذ. 
 
اگه می دیدیش تو نگاه اول ولی معلوم نبود یغری دستاش. همیشه یه دامن سبز پررنگ با گلهای ریز قرمز می پوشید که سوای نافرم بودن انگشتاش خوب با اون رنگ قهوه یی سوخته آشتی داشت. دستاش و سعی می کرد هیچ وقت از کمر بالاتر نیاره که تا میشه تو بک گراند دامنش بمونه و بیامیزه و قایم شه. اون شم زیبایی شناسی ش اینجاها بدادش رسیده بود. از یه فیلم ترسناک که همیشه توش گیر کرده بود یه تابلوی نقاشی ساخته بود و قابشو مث یه صلیب شرمساری یه عمر به دوش کشیده بود این ور اون ور.
 
کلاس درس ما یه کارخونه متروکه بود با سقف بلند و نور کم. میزهای کارمون دستگاههای پرس ۱۰۰ ساله. باید جاهای مختلقشو با آچار ور می رفتیم و می پیچوندیم که یه تیکه ش بیاد بیرون واسه گذاشتن دفتر مداد.
با همه این تمهیدات خانوم معلم همچنان از زشتی دستاش معذبه. یه روزی پشت همین میزها نشسته. خاک همین جا رو خورده. دستاش زیر همین پرس ها رفته. سرنوشت مام در بهترین حالت همین سر و وضع الان خانم معلمه.
 
۵ اکتبر ۲۰۲۵ 

Thursday, September 25, 2025

خوابهای پراکنده: دو هم سلولی

در انباری قفل شده. گیر افتادم اینجا. روبروی این آینه قدی خاکی نیمه زنگ زده. با قابی که شاید یه زمان از نقره بوده. دارم احضارمی کنم هر سنی از خودمو توش: ۷، ۸.. ..۱۵، ۱۶. به ۱۶ که رسید با دو تا دست گرفتم از دو ور کتفشو کشیدم بیرون تصویرو. تصویر دوبعدی شد خود من سه بعدی. با ریش سبیلی که داره تازه در میاد. اما اصلا شبیه من نبود‌. حس کردم بی خود و بی جهت یه شرایط بغرنج تولید کردم. حالا چه کاری بود آخه این. اونم تو این اتاق نیمه تاریک ۳ در ۴ تنگ و پر آشغال و کارتن با اون در همیشه قفلش.
 
 روبروم وایساده بود. مطمئن بودم فاشیسته. نشون نمی داد ولی. هر‌کاری میکردم ادامو درمیاورد. انگار هنوز تصویر تو آیینه س و موجود مستقلی نیست. یه جا بالاخره مچشو گرفتم. دستمو آوردم بالا واسه هایل هیتلر اما وسط راه سریع کشیدم عقب. ولی اون گول خورد و کامل رفت تا تهش. وقتی فهمید همه چی رو شده اونم ترسید. دست از کپی کردن ورداشت و عقب عقب رفت پشت یه ستون جعبه وایساد. کامل قایم نشد ولی. سرشو کجکی از اون پشت بیرون نگه داشت که منو بپاد. ترکیبی از قایم شدن و کمین کردن. همزمان ترس منم بیشتر شد. که بهم حمله کنه. پس همونجا کنار آینه منجمد وایسادم. بی هیچ حرکت اضافه یی. یه تکون اضافه می تونست براحتی باعث برداشت خصمانه بشه و کار به درگیری بکشه.
 
دو هم سلولی فریز شده...چشم تو چشم هم قفل شده... منتظر میکروسکپی ترین حرکت. که یا فرار کنن یا حمله.
 
ما دو تا آدم ترس خورده از هم روبروی هم تو یه اتاق بی در و پنجره و پر آت و آشغال گیر کردیم. بازی مساوی شده بود. ولی پنالتی نداشت. داور هم نداشت. کسی هم نبود نگرانمون شه اون بیرون بیاد درمون بیاره.
 پس... همونجا همونجوری فریز شده گیر کردیم. واسه همیشه. تا ابد.
  توی ترس از دیگری. وقتی دیگری وجود نداشت.
 
دوربین خواب زوم اوت کرد آروم آروم. از بالای اتاق اومد بیرون. دیدم اون انباری با دو تا زندانی ش معلق ه تو آسمون. دوربین به زوم اوت کردنش ادامه داد. اینقدر که اهمیت این رویارویی وسترن طور قد سایز اتاق شد. یه نقطه ناچیز وسط بی نهایت همه چیز. 
 
---------
نقاشی زیر نزدیکترین چیزیه که پیدا کردم به اون وضع. نه می دونستم نقاش خوابهاشو می کشه و نه اینکه داره توش دوپاره گی ترس و وحشی گری آدمیزاد و نشون میده. سال ۱۹۵۳. که هنوز غبار و دود جنگ جهانی دوم رو سر خیلی ها سنگین بود. فکر کنم از ورای یه پل ۷۰ و چند ساله ضمیرناخودآگاه نقاش و من، بهم که نه، به یه نقطه وصل شد. به همون نقطه که اتاق تبدیل شد بهش سر زوم اوت کردن دوربین.
 
"The World's Wound" (1953) by Swiss artist Peter Birkhäuser. 

-- from some random online source:  
"This man was desperately trying to reach the painter. He personifies the tragic inner split of modern man, who through reliance on rationality has lost the spirituality of natural man. We can no longer overcome this split, but we can become conscious of it. Then the creative spirit of the unconscious could be reintegrated with our consciousness. The eye on the left is opened in fearful vision, that on the right remains skeptical and cool. It was after this encounter that P. B. felt urged to give up painting motifs of his own choice and devote himself to representing the sufferings of our age as reflected in the collective unconscious." 

آگوست ۲۰۲۵
 

Tuesday, September 16, 2025

خوابهای پراکنده: بودای ضد مسیح

خواب دیدم تو ماشین داشتم میرفتم لابلای کوهها. ماموریت خطیری داشتم. باید بودای پرنده رو که داشت میرفت به پیروانش برسه ترور می کردم. ظاهرا ظهور کرده بود و اومده بود یه حالی به نظم جهانی بده. ولی از راه خون و کشتار. 
بودای پرنده رو دیدم سمت چپ ماشین. جوری با سرعت میرفت که انگار نسبت به ماشین ثابت بود تو آسمون. مث ماه که انگار چسبیده به ماشین وقتی تو آسمون می بینیش.
فرصت طلایی بود. اسنایپ و از تو کیف درآوردم و لوله ش و گذاشتم رو ساعد چپم همین جور که دستم رو فرمون بود. بعد هر پیچی تا خمش مار جاده یکم آروم می گرفت یه شلیکی می کردم. حلقه ی دور بودا انگار که خط جونش. از هر ۶ ۷ تا تیر یکی که می خورد بهش یه درجه خونش کم می شد. غول مرحله آخر طور بود و سرسخت و پرجون. هرچند وقت یه بار هم میفتاد پشت کوهها و نمی شد زدتش.

یه جا جاده طوری به راست پیچید که دیگه ندیدمش. ترورش نافرجام شد. تنها یه راه مونده بود. برم پیروانش و بکشم قبل اینکه بودا برسه بهشون.

پیروانش یه مشت بچه ی ۱۰ ۱۲ ساله بودن. در دوصف منظم تو جاده ی خاکی و سنگلاخ داشتن از معبدشون که بالای کوه بود پایین میومدن. ماشینم که نزدیکشون شد فرمونو گرفتم طرف یه کپه خاک که مث سکوی پرتاب بود. ماشین رفت رو سکوی پرش و پرواز کرد به سمتشون. رو هوا چرخید و فرود اومد از عرض رو دو تا صف و شروع کرد ملق زدن و صاف کردن بچه ها. 

وقتی ماشین وایساد پشت سرم دو ردیف گوشت کوبیده و سنگهای خونی بود. فکر کنم موفق شده بودم جهانو از دست یه ضدمسیح نجات بدم. فقط این وسط خودم هزینه تبدیل شدن به یه هیولای بچه کش و تقبل کرده بودم. تاریخ منو چطور قضاوت می کنه؟ امیدوارم عمل گرایی م به قسی القلب بودنم بچربه تو متون کتابهای درسی. ترجیح میدم ریزعلی باشم تا مائو. 
 
آگوست  ۲۰۲۵

Monday, August 11, 2025

رخداد -- عباس -- ۱۴۰۲

 

شعری که یار غار چند دهه و دور، عباس، افتخار داده وخطاب به من گم و گور تو کتاب جدیدش نوشته. همون اسنپ شاتهایی که واسم فرستاده رو میذارم که لطف خودشو حفظ کنه.

و باز چه به موقع سر و کله ش پیدا شد... آینه حال رو دقیق گرفت جلوم... معجزه آسا دقیق. مخصوصا اگر شعر رو ۲ سال پیشتر نوشته و الان فرستاده.