Monday, February 14, 2011

سوختن تمام اعصاب شکم یه مرغ بی سر


Metallica - Until It Sleeps found on Rock


دست راست دیگه راست نمی گه
ارتباط انگشتای منتظر دست راست مدتهاس با نیمه چپ مغز قطع شده
مغزی که به خواب رفته
خوابی که توش من باور پذیرترینم
باوری که مثل بادکنک از دستم رها شد و با باد رفت
بر باد رفت
بر باد رفتم

سلام رهگذر
سلام از دهانه ی غاری که تو سیاهی ش به آرامش آفتاب رسیدم
سلام از یه عروسک خیمه شب بازی که شب-بازی کردنش دیگه نمی آد
سلام همبند قدیمی و نوستالژی زا
که مث یه عکس رنگ پریده و زرد
از تو قاب این دخمه خیالاتمو بر و بر برانداز می کنی

بیا با هم تو غار تلفن کنیم
به هم
دو ساعت
سه ساعت
و بعد که بهم رسیدیم
تو بشین اونور اتاق و من این ور
و از پشت جمع حاضر
به هم نیاز به رویا و مرگ مغزی رو هی اس ام اس کنیم
و از سکوت هماهنگ و با فاصله حس تعلق نداشتن و مزمزه کنیم

بیا بشین پیشم کمر کش غار
اینجا چشم چشمو نمی بینه
اینم خودش یه جور چشم بندیه!
آدم که زیاد اینجا باشه از این کارا هم می کنه

؟
اینقدر نور اون بیرون چشامو می زنه
که اصلا نمی بینیم کی هستی
هی سایه شبیه به درخت با اون دو تا شاخه آویزون
اگه آدمی راتو بکش و برو
و اگه نیستی
بیا با هم ریشه بدیم

تو منو سفت بگیر و من تو رو
تا این درد بخوابه

تضاد


آدمایی که از مشاهده تضاد رفتاری بقیه گیج می شن وقتشه بفهمن که تضاد یه واژه بی کاربرده... به ارتباط پیچیده من با من یا با تو یا با شما یا با ما یا با ایشان کار نداشته باشین...انگ و لیبل نزنین...
یا سکوت کنین
یا نبینین
یا برین
یا بمیرین

Friday, January 21, 2011

شهر قصه




قصه ی بازی آدما ... قصه ی  آدمای بازیگر... اما این بار آدما نقش حیوونا رو بازی نمی کنن، حیوونان که آدما رو بازی میکنن... قصه ی راست یه شهردروغ... شهری که دکتر نداره ( که کسی دردی نداره )... ملتی که شاعرش از خر کمتره و واسه خریت ش هم باهاس محاکمه و زندونی بشه...  ملتی که یه بدبخت ساده رو که اومده بود تماشا و حیووناشو اشتباهی آدم دیده بود می گیره  و غارت میکنه.. استثمار میکنه ... پولشو... زیباییشو... اسم و هویتشو...  می کنندش گاو شهر ...تازه از همه بد تر بهش میقبولونند که هر چی تا حالا زندگی کرده همش خواب بوده و اصلا از اول خلقتش همینطوری بی چیز و زشت و تنها بوده... طرف هم واسه اثبات "وجود" خودش مجبور میشه کلی بدوه و رشوه بده و پارتی بازی کنه و تحقیر بشه که یه سجل قلابی بگیره و آخرش هم میشه "منوچهر" و به خاک سیاه میشینه.... اینه قصه ی جامعه ی ما از زبان بیژن ... جماعت به قول حاتمی "خواب"..  "اجتماع خواب زاده" ... "جامعه ی چرتی" حیوان صفت..!

Thursday, January 13, 2011

زنجیری


دمدمای ظهر است
کنار دیوار سیمانی ایستاده ام
کسالت داغ آفتاب و فو ران خون در گوش
خیابان پر از شلوغی بی جهت و من ملعون تر از دشنام پست آفرینش
وکشاله ی رانی که دارد این گوشه از هوش میرود دراندوه فقر کالری

چه حوصله یی دارد این سیگار
‎دارد می سوزاند آرام آرام مرگ خود را
به آرامی  فرو رفتن میخ مسخ همخوابگی در مغز
و پیچیدن نوار مکالمات درونی در حلقوم

دمدمای ظهر است و من باز مشکوکم 
که زنده ام

که زنده ام

مشکوکم به مزه ی شکلات و بوی پرتقال
مشکوکم به نفس راحت و سینه
مشکوکم به آب خوش و گلو


راه نزدیک ترین پشت بام را می دانستم اگر
به این شک مزمن پاسخی درخور می دادم حتما

اما من پیش از ‎ آنکه به کاری برخیزم همواره از پای نشسته ام
همیشه پیش از آنکه فریاد برآورم تباه شده ام
و این تباهی را توجیهی برای تقدیس بی پایان افکارم نموده ام
افکاری که هر شب با لبخند و یک طناب گره کرده به بالینم می آیند
و هر روز صبح بر جنازه ی خواب گریزم می رقصند

دمدمای ظهر است و من از بربریت آدمی با خویشتن به خود پناه می برم
و از خود به خدا
خدایی که دیگر به کارم نمی آید
چون هر دو مرده ایم