Saturday, February 2, 2019

خوابهای پراکنده: یادواره ی خونی

یه گروهک فاشیستی دختر پسرای جوون و می گرفتن می بردن به اسارت. که شستشوی مغزی بدنشون و ازشون یه مشت سرباز سادیست دربیارن. مث فیلم سالو. جای زندونی کردن توی یه امارت اما اینارو می بردن تو جنگل. زندگیشون مث همون سالو بود. لباس فرمشون بارونی های زرد پلاستیکی.

دختر پسری بودن که هنوز تو این داستان نشکسته بودن. به هم پناه برده بودن. به عشق مخفیانه. می دونستن که ولی تش بالاخره که چی. لو می ره قضیه و حکمشون اعدام به دست اون یکیه. با پاره پاره کردن. پس یه روز که می رن تو صف صبحگاهی با دو تا هفت تیر می رن. که از آموزشی شون بلند کرده بودن. می رن که تا جایی که می تونن گوله بکارن تو سر بقیه تو صف. که خلاصشون کنن. که آخر هم نفری یکی تو سر خودشون. که راحت شن و اون ور همو ببینن. حالا چه اونوری باشه چه نباشه.

قبلش اما دخترک تصمیم می گیره یه جا خودشو وعشق زندگیشو ثبت کنه. یه اکو تو گوش جنگل. تو گوش زمان. مث اون سربازی که پاش رفت رو مین. صدای کلیکشو شنید و فهمید اگه تکون بخوره میره رو هوا. اینجا تهشه. دفتر چل برگ قصه ش قبل اینکه حتی به صفحه پنج برسه نقطه ی آخر داره با دهها برگ خالی. باید دفترشو از کیفش دربیاره و تا جون وایسادن رو سر مینو داره بنویسه از خودش. بعد با تمام قوا دفترچه رو به دورترین جایی که زورش میرسه پرتاب کنه. اینقدر دور که موج انفجار قریب الوقوع و تکه های فلز و سنگ و خاشاک و گوشت و خون بهش نرسه و ناخواناش نکنه. 

قبل ترور صبحگاهی میره دم درختی که پشتش بار اول لباش و با زبون پسر نمدار و تبدار کرده بود. پنجول می کنه دستشو ناخوناشو می کنه توگوشت درختو عمیق و محکم می کشه پایین. ناخوناش می شکنن تو پوست درخت و نوک هر انگشتش می شه یه قلم پر از جوهر. با 4 تا قلمش شکلایی می کشه رو همون درخت تو فرم یه مشت کد. اینجوری


صد و ده دوازده سال بعد یه روز که گم و گور لای درختا پرسه می زدم اینو دیدم. عجیبه اینه که می گم اما می تونستم کد و بخونم. ترجمه ش شعری بود از فرخی سیستانی:


 دل من همی داد گفتی گوایی/ که باشد مرا روزی از تو جدایی/ بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم/ بر آن دل دهد هر زمانی گوایی/ من این روز را داشتم چشم وزین غم/ نبوده‌ست با روز من روشنایی/ جدایی گمان بُرده بودم ولیکن/ نه چندان‌که یک‌سو نهی آشنایی/ به جرم چه راندی مرا از در خود/گناهم نبوده‌ست جز بی‌گنایی/ بدین زودی از من چرا سیر گشتی/ نگارا بدین زودسیری چرایی/ که دانست کز تو مرا دید باید/ به چندان وفا این‌همه بی‌وفایی/ سپردم به تو دل، ندانسته بودم/ بدین گونه مایل به جور و جفایی/ دریغا دریغا که آگه نبودم/ که تو بی‌وفا در جفا تا کجایی/ همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم/ که تو دوستی را نشایی/ نگارا من از آزمایش به آیم/ مرا باش، تا بیش ازین آزمایی/ مرا خوار داری و بی‌قدر خواهی/ نگر تا بدین خو که هستی نپایی/ ز قدر من آن‌گاه آگاه گردی/ که با من به درگاه صاحب درآیی

 

شعر ضجه یی بود با صدای دختر که می پیچید تو اتاق سرم. صبح که پاشدم صورتم خیس جوهر بود و تخت بوی جنگل می داد.

پدرخوانده

شده به دستای پیرش فکر کنی؟ دستایی که هرچی پیرتر میشه فرزتر و قبراق تر میشه؟ انگار هر خطی که زمان رو دستش چروک تازه میندازه شاهدیه بر حرکت بی توقف قطار مهارتش به سمت استادتر شدن. قطاری که در سکوت لابلای شیار سلسله جبال پوستش می خرامه و از ریل خارج نمی شه.

این همون دستایی که از ما تیله های سنگی ساخته. مایی که هرکدوم تا 17 18 سالگی تیکه سنگهای تیزی بودیم که کنار هم هیچ جور چفت نمی شدیم. حالا نرم و گرد روی هم و کنار هم و با هم می لغزیمو و کنار میایم. تو لوله هایی که شریان این ماشین عظیم الجثه س مث گلبولای قرمز خون شدیم تو رگ. اون قدیما تیزی و سر و فرم متفاوت تهدید نبود. صرفا تیکه های نا منظم پازلی بودیم که جامعه رو می ساختیم. آره خوب تو هم چفت نمی شدیم. یه عالمه فضای خالی بین ما. میلیونها سوراخ پر نشده بین ما. اما همین سوراخا مجالی بود واسه نفس کشیدن. واسه دید زدن ماورا. واسه درهم کاملا حل نشدن. واسه "ما" نشدن. من موندن. هر گوشه ی تیزی زیبایی منحصر بفرد جایی از کاراکترت. که هرگز در هیچ قلوه سنگ دیگه یی تکرار نشده و نخواهد شد. 

این دستای پیر صد و چند ساله اما آنچنان این گوشه های تیزو سابیده که من و تو نداریم. همه یه چیزیمو و اون یه چیز تکراریترین حجم هندسیه: کره. تیله. توپ. بلبرینگ. اینطوری عوضش اصطکاکی با هم نداریم. مقاومتی در سر نخوردن به هر جهتی که این دستا بخواد نداریم. دعوایی با جداره رگهای این ماشین نداریم. راندمان از همیشه ی تاریخ ماقبل انقلاب صنعتی آنچنان بالاتره که ممکنه بگی این شکلی نبودنه که مغز خر می خواد. 

تو این قل خوردنای صبح و شب ولی آدم دلش یه کم تیزی می خواد. که یه جاش یه کم به یه جایی یا به تیزی کس دیگه یی گیر کنه. که گیرش بندازه و وایسونتش. از این چرخ خوردن تند و پر بازده. از این مدام بودن شکنجه وار حرکت به منقطع بودن غلتیدن یه تیکه سنگ ناهمگون و کج و معوج تو سراشیب خاکی. رجعت از موفق ترین "هیچ" به کمی زنده تر بودن "یه چیزی".

Friday, December 7, 2018

خوابهای پراکنده: هیتلر صابونچی

هیتلر بعد از خودکشی و پایان نافرجامش یه مدت دچار سرگشتگی شد. نمی دونس حالا که خودشو بازخرید کرده با زندگی ش چیکار باید بکنه. باید شغلی واسه خودش دست و پا می کرد قبل از اینکه افسردگی این همه رویای سوخته بسوزونتش. رفت و یه مغازه زد که با تخصصش قرابتی هم داشته باشه: صابون. اما جای صابون گرفتن از آدما، آدم از صابون می گرفت. قالبایی از سیمهای مسی ساخت به شمایل نیم پیکره ی آدم. قالب قالب هم که نبود. سه چهار تا تیکه مفتول کج و معوجی بود که حتی سر و ته سیمها به هم نمی رسید. اصن توش چیزی نمی شد ریخت. خالی و بی مصرف. اما اون من و شما که نبود. هیتلر بود. کار واسش نشد نداشت. مفتولها رو با زنجیر می فرستاد پایین تو حوضچه های صابون مایع و  آدم می کشید بالا. آدم بی چهره. بی دهن. بی ناخن. بی مو. بی جزییات. فقط یه حجم افقی شبیه آدم. با این همه ولی آدم.

 به قول اون دوست رند آدم بهتره یه دریا دوغ باشه تا یه انگشتوانه شیر. دوغ و می شه با شیر عوض کرد. اما سایز و نمی شه به این راحتیا زیاد کرد. هیتلر پر دوغ حالا پر از شیر شه. فکرشو بکن چقدر فرق ماجراس. شاید حتی تاریخ ببخشتشو از زباله دان ورش داره بزارتش رو سرش.

سوراخهای XXL


 مث عنکبوتی که وقتی چس مثقال بچه بوده از سوراخ دیوار این زیرزمین اومده تو و دیگه هم یادش نمی آد راه بیرون رفتنشو از این دخمه. اومدیم تو. به این دنیا.

ما تار می تنیم. تار افکار. تاری که قراره درک ما از دنیا رو تغذیه کنه. هر سرشو به یه جا می چسبونیم. به یه مشت فکر و خیال و علم و سنت و چیزهایی که شبیه عشقه و تعصب و ایمان. بعد میریم وسطش میشینیم. به امید پشه هایی که توش بیفتن که بسته بندیشون کنیم و بذاریم کنار واسه روز مبادا. که اگه یه عنکبوت دیگه یی از دم دکونمون رد شد با افتخار یکی دوتا از این دست آوردهای ریزی که بصورت پشمکی اینقدر حولشون تنیدیم که حالا قد یه گاو گنده شدنو بیگیریم دو دستی بالا که... هوی... ببین... که ثابت بشه این تار و پود ماست که همه چی رو می گیره. که ثابت بشه تور کردیم همه ی پشگان رموز و مگسان یقین عالم  رو به همین یه وجب تاری که از کونمون (به معنی واقعی کلمه) در آوردیم. که مال ماست که همه رو می گیره. که مال ماست که مو لا درزش نمی ره. غافل از اینکه اون تار به فوتی بنده و اون عنکبوتی که در مرکز خطوط متحد المرکز افکارش چنبرک زده به تفی. 

 تو این زیرزمین تاریک دلمون خوشه به ارتعاش گاه به گاه فرش ریش ریشی که روش بساط کردیم. فرشی که مث یه فیلتر دو بعدی می خواد همه ذرات معلق سیال سه بعدی رو در خودش ببلعه. این فیلتر با سوراخهای خیلی گشادش همه ادراک ماست. هیچ تار عنکبوتی اونقدر بزرگ نیس که همه ی پشه های عالمو بگیره. هیچ مفهوم پران قلبمه و سنگینی نیس که هراس داشته باشه از این یه وجب نخ. ما آزادانه می رقصیم و قر می دیم تو فضایی که که حول خودمون کش دادیم و گستاخانه اسمشو گذاشتیم "همه چی".

وقت خونه تکونی آخر هر سال همیشه جاروی کلافه ی مامانی هس که بیاد و بساطمونو ورچینه.