Thursday, August 25, 2022

بازگشت به گهواره

من همیشه از تولد گرفتن بیزار بودم. این بار ولی چهل سالم که شد گفتم یه حرکت سمبولیک کنم و به مهد انسان برگردم. Savannah. تانزانیا. جایی که شامپانزه واسه اولین بار رو دوتاپاش وایساد تا شیر و پلنگ و غزال و گورخر و بهتر ببینه.

پریروز فهمیدم واقعا قدیمیترین انسان مدرن و یه جا نزدیک چادر اقامتم پیدا کردن. مال ۱.۶ میلیون سال پیش. پاشدم رفتم زیارت جد بزرگ. یه دره ی خشک و ساکت که فقط صدای باد توش بود. صدای ارواح گذشته.

خیلی دوس دارم تجربه ش کنی (تویی که اینو می خونی). تو راه برگشت نابود بودم. از عظمت تاریخ و کوچیکی ما که فکر می کنیم گهی هستیم.

اینو نوشتم تو یادداشتم:

ای کاش در اون آخرین نفس در مواجهه با مرگ توان یه لبخند نهایی رو داشته باشم. و دلیلشو.

که کامل زندگی کردم. که به تمامی زیستم.
که عاشق شدم و درد کشیدم و بخشیدم و عبور کردم و سبک شدم و تمام شدم. و باز عطشناک و هوسناک همه رو تکرار کردم.

که به خاک نشستم و از خاکستر برخاستم و در آخر خاک شدم.
که به عمق نرسیدم اما در همون سطح غرق شدم.

که جاودانگی طلب کردم وتسلیم زیبایی نیستی در هستی هر‌چرخه شدم.
چرخی که چرخ گردونه و ما کودکانیم سوار و تاب خوران این چرخ فلک.

که اگه مرگی اینجا نباشه تولدی هم نیس جای دیگه. که اگه مرگ‌ دیگری‌ نبود بودِ منم نبود. پس باشه تا مرگ منم فرصت زندگی باشه برای دیگری. 




Pole Pole (Swahili)

(Means slowly - read Polé Polé)

Exhausted as I am, bad dancer as I am, just learned from John, the taxi driver in Moshi (Tanzania), to slow down. Something is wrong. The rhythm is gone, the dance is clumsy. I am drowning like when you hastily grab, claw and clutch chunks of water in an attempt to swim faster, but it only makes you drown faster. Need a pause between each stroke to stay surfaced. To smoothly glide the water. To enjoy not swimming while swimming.

The rhythm...

"Pole pole my friend, pole pole!".

Sunday, February 13, 2022

خوابهای پراکنده: کفشهای رنگی

 لب یه ضخره عظیم من و یه مشت آدم دیگه بودیم. اون پایین موجای سنگین میسابید پاهای صخره رو. اینجا سطح زمین سنگهای آهکی سفیدی بود که چاله چاله شده بودن از شستن مدام کف موجها که تا این بالا می رسید. تیز بود همه چی. لبه چاله ها مث چاقو برآمده و تیز بود. تو بعضی هاشون یه کم آب. تو بعضی هاشون ولی سبزه نرم. یه عالمه کفش رنگی رندوم هم با فاصله چند ده متری ریخته بود این ور اون ور. باید پا برهنه می رفتیم تا بهشون برسیم. کفشهای نزدیکتر کوچیک بود واسه پا و ناراحت. هر چی جلوتر بری سایزها بهتر می شه. می تونستی آخ و اوخ کنان یه جا رو سبزه یه جا رو سنگ تیز ورجه ورجه بری تا به اولین جفت برسی. که فیت هم نیست. ولی بعد با اونا بری سراغ کفشهای سایز بهتر. و همین جور هی بری تا بالاخره اندازه راحتتو پیدا کنی. به نظر نمی اومد ولی این داستان تهی داشته باشه و گارانتی باشه سایز فیتتو پیدا کنی هیچوقت.

یه عده زدن تو داستان. یه عده ترجیح دادن بشینن تماشا کنن و وارد این بازیها نشن. هرکیم اون یکی رو با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگاه می کرد. که زندگیت چقدر بی هدف و پوچ و خالیه.

سوال این بود که چرا اصلا باید رفت رو تیزی واسه کفشی که پاتو حفاظت کنه در برابر همون تیزیا. از یه ور دیگه اگه بمونی سر جاتم هیچی ندیدی تو زندگی.

این کاملترین تابلویی بود که از زندگی دیدم. هر سناریویی توش صدق می کرد. حق با هیچکی نبود و با همه.

ژانویه ۲۰۲۲