در انباری قفل شده. گیر افتادم اینجا. روبروی این آینه قدی خاکی نیمه زنگ زده. با قابی که شاید یه زمان از نقره بوده. دارم احضارمی کنم هر سنی از خودمو توش: ۷، ۸.. ..۱۵، ۱۶. به ۱۶ که رسید با دو تا دست گرفتم از دو ور کتفشو کشیدم بیرون تصویرو. تصویر دوبعدی شد خود من سه بعدی. با ریش سبیلی که داره تازه در میاد. اما اصلا شبیه من نبود. حس کردم بی خود و بی جهت یه شرایط بغرنج تولید کردم. حالا چه کاری بود آخه این. اونم تو این اتاق نیمه تاریک ۳ در ۴ تنگ و پر آشغال و کارتن با اون در همیشه قفلش.
روبروم وایساده بود. مطمئن بودم فاشیسته. نشون نمی داد ولی. هرکاری میکردم ادامو درمیاورد. انگار هنوز تصویر تو آیینه س و موجود مستقلی نیست. یه جا بالاخره مچشو گرفتم. دستمو آوردم بالا واسه هایل هیتلر اما وسط راه سریع کشیدم عقب. ولی اون گول خورد و کامل رفت تا تهش. وقتی فهمید همه چی رو شده اونم ترسید. دست از کپی کردن ورداشت و عقب عقب رفت پشت یه ستون جعبه وایساد. کامل قایم نشد ولی. سرشو کجکی از اون پشت بیرون نگه داشت که منو بپاد. ترکیبی از قایم شدن و کمین کردن. همزمان ترس منم بیشتر شد. که بهم حمله کنه. پس همونجا کنار آینه منجمد وایسادم. بی هیچ حرکت اضافه یی. یه تکون اضافه می تونست براحتی باعث برداشت خصمانه بشه و کار به درگیری بکشه.
دو هم سلولی فریز شده...چشم تو چشم هم قفل شده... منتظر میکروسکپی ترین حرکت. که یا فرار کنن یا حمله.
ما دو تا آدم ترس خورده از هم روبروی هم تو یه اتاق بی در و پنجره و پر آت و آشغال گیر کردیم. بازی مساوی شده بود. ولی پنالتی نداشت. داور هم نداشت. کسی هم نبود نگرانمون شه اون بیرون بیاد درمون بیاره.
پس... همونجا همونجوری فریز شده گیر کردیم. واسه همیشه. تا ابد.
توی ترس از دیگری. وقتی دیگری وجود نداشت.
دوربین خواب زوم اوت کرد آروم آروم. از بالای اتاق اومد بیرون. دیدم اون انباری با دو تا زندانی ش معلق ه تو آسمون. دوربین به زوم اوت کردنش ادامه داد. اینقدر که اهمیت این رویارویی وسترن طور قد سایز اتاق شد. یه نقطه ناچیز وسط بی نهایت همه چیز.
---------
نقاشی زیر نزدیکترین چیزیه که پیدا کردم به اون وضع. نه می دونستم نقاش خوابهاشو می کشه و نه اینکه داره توش دوپاره گی ترس و وحشی گری آدمیزاد و نشون میده. سال ۱۹۵۳. که هنوز غبار و دود جنگ جهانی دوم رو سر خیلی ها سنگین بود. فکر کنم از ورای یه پل ۷۰ و چند ساله ضمیرناخودآگاه نقاش و من، بهم که نه، به یه نقطه وصل شد. به همون نقطه که اتاق تبدیل شد بهش سر زوم اوت کردن دوربین.
"The World's Wound" (1953) by Swiss artist Peter Birkhäuser.
-- from some random online source:
"This man was desperately trying to reach the painter. He personifies the tragic inner split of modern man, who through reliance on rationality has lost the spirituality of natural man. We can no longer overcome this split, but we can become conscious of it. Then the creative spirit of the unconscious could be reintegrated with our consciousness. The eye on the left is opened in fearful vision, that on the right remains skeptical and cool. It was after this encounter that P. B. felt urged to give up painting motifs of his own choice and devote himself to representing the sufferings of our age as reflected in the collective unconscious."
آگوست ۲۰۲۵