از آسمون ریسه می باره. رشته های نازک و نخی و سبک. و نامرئی. آروم. مثل تار مویی که از برس کشیدن عجول موهای بلند و لخت به هوا پرتاب شده. ریسه های نامرئی می بارن از آسمون. همه جای شهر. به هرچی می رسن و رو هرچی می شینن خیلی راحت می برن و پایین می رن. انگار که اون چیز اصلا نبوده اونجا. دارم باهات حرف می زنم. روی یه دستت یکی از اینها میشینه. از ساعد می بره و تکه گوشتو می اندازه زمین. اما تو. نه خونی. نه دادی. نه دردی. ورش میداری که با اون یکی دستت بچسبونیش سر جاش. منم دستپاچه می شم و کمکت می کنم. وای نمیسته سرجاش. انگار ریسه نشست باز روت. اون یکی دستتم کنده می شه. اونو من ورمیدارم و به زور می خوام بکنمش سرجاش. وحشت نامرئی. داره همه جا می باره. نکنه گردنتم بشینه؟ کجا فراریت بدم که نمیری؟ تو آرومی و خیال فرار نداری. منم می مونم و سعی می کنم تا خودم تیکه پاره نشدم همه چیزهای کنده شده رو به زور بچسبونم سر جاشون.
dust dashtam kheili
ReplyDelete