پایین راه پله های خونه ی دوبلکسمون (خونه یی که هرگز نداشتیم) خانواده ی پر جمعیتی هستیم (خانواده یی که هرگز نداشتم) نشستیم تنگ هم به تماشای یه آینه. انگار که تلویزیونه. نشستیم خودمون رو که انگار یه مشت روبات باتری تموم کرده ایم همین طور بر و بر با لبخندی بر لب نیگا می کنیم. انگار سالهاس همین جا میخمون کردن به صندلی. انگار منتظریم یکی بیاد و مارو بزنه به برق دوباره. یکی میاد. یه زن لاغر که مث فالگیراس. کولی طوری. ما اونو می شناسیم. ما اونو عمه صدا می کنیم. میاد و پشت به ما رو به آینه وایمیسه. ظاهرا این یه جور تشریفاته که هر چند سال یه بار برامون به جا می آره. تو آینه همه رو نیگا می کنه. دختر 10 12 ساله یی هست تو خانوادمون که از همه شادتر و محکم تر لبخند داره. توآینه رو صندلی خالی کنار دخترک دختر همسن و سالی هست که بیرون آینه نیس. عمه پیشگو اونو با دست نشون میده. که نوبت مرگشه. کسی حرفی نمی زنه. اون دختر یه جای دیگه این دنیا میمیره. کسی لبخندشو پاک نمی کنه. فقط صدای یکی دو نفر که آب دهنشونو به زور می دن پایین. سکوت داره خفم می کنه. عمه با دامن دراز مندرسش پشت سرشو جارو می کنه و لخ لخ کنان می ره بیرون. آیینه همچنان مث یه مبصر ما رو می پاد. ای کاش یکی تخم می کرد و صندلیشو ول می داد توش.
حس و حال همون قبرستون رو داره، تلخ و تاريكه ولي خوب نوشته شده
ReplyDelete