من تا ۱۰ سالگی که تو آینه نگاه کنم هیچ شکلی نداشتم. هیچ مشکلی هم نداشتم. آینه صرفا وسیله یی بود که تصویر می ساخت. و تو فقط می دونی که این تصویر تو اِ. اما برای تو اون تصویر لزوما -تو- نیستی.
...
من تا ۱۴ سالگی که تو لونه و خلوتکده یی به اسم توالت متوجه یه صدا تو سرم نشده بودم، صدایی نداشتم.
...
هویت نتیجه ی انعکاس توِ. اکوِ موجیه که تو به اطرفات می ندازی. مث یه خفاش که با تلق تلق کردن به سمت در و دیوار به یه تلقی برسه از خودش و فضای ۳ بعدی اطرافش. که من کجام و کدوم ور می رم و چقد از این فضا رو اشغال کردم.
اما ما اون انعکاس و دستکاری می کنیم. عوضش می کنیم. مایی که تنها راه آبزرو کردن خودمون آبزرو کردن میزان تاثیریه که با صرف عمل آبزرو رو اطراف می ذاریم. اون واقعیت مسلم ناشی از صرف بودن و با آرزوها و تصاویری که می خوایم باشیم و برسیم بر می زنیم و تقلب می کنیم. قلب واقعیت به نفع واقعه ی دلخواه. و بعد این به مرور زمان میشه اونی که از خود می شناسیم. هویت می ذاریم اسمشو.
چقد دردناکه که نمیشه بدون خلط تصویر به اطراف نگاه کرد. کاش می شد فقط دید و نگاه نکرد. که عمل نگاه تحلیل دیدنِ. دستکاری یه سری داده برای فهمیدنش. دستکاری که بدون دست بردن نمیشه. یه جنازه ی تشریح شده و پاره پاره دیگه صرفا ردپای دست نخورده پاهای مرگ رو تن نیست. میل به کشف علت مرگ ردپاشو با جا پاهای آدمایی که تو همون تن دنبالش می گردن پاک می کنه. شاید برسی بهش که چی بود سناریوی منجر به اون صحنه ولی خود صحنه رو تکه تکه کردی.
چقد دردناکه که دیگه نمیشه هیچ برگی آجری طرح فرشی رد قطره رو شیشه ای صدای اذون سر ظهری رو همون طور که هست دید یا شنید. مث یه بچه ی ۵ ساله. بدون اینکه خاطره ی یا دانشی یا حسی بهش سنجاق شده باشه.
inam kheili khoobeh o bayad dobare o se bareh sare forsat too khalvat bekhunamesh...
ReplyDelete