لب یه ضخره عظیم من و یه مشت آدم دیگه بودیم. اون پایین موجای سنگین میسابید پاهای صخره رو. اینجا سطح زمین سنگهای آهکی سفیدی بود که چاله چاله شده بودن از شستن مدام کف موجها که تا این بالا می رسید. تیز بود همه چی. لبه چاله ها مث چاقو برآمده و تیز بود. تو بعضی هاشون یه کم آب. تو بعضی هاشون ولی سبزه نرم. یه عالمه کفش رنگی رندوم هم با فاصله چند ده متری ریخته بود این ور اون ور. باید پا برهنه می رفتیم تا بهشون برسیم. کفشهای نزدیکتر کوچیک بود واسه پا و ناراحت. هر چی جلوتر بری سایزها بهتر می شه. می تونستی آخ و اوخ کنان یه جا رو سبزه یه جا رو سنگ تیز ورجه ورجه بری تا به اولین جفت برسی. که فیت هم نیست. ولی بعد با اونا بری سراغ کفشهای سایز بهتر. و همین جور هی بری تا بالاخره اندازه راحتتو پیدا کنی. به نظر نمی اومد ولی این داستان تهی داشته باشه و گارانتی باشه سایز فیتتو پیدا کنی هیچوقت.
یه عده زدن تو داستان. یه عده ترجیح دادن بشینن تماشا کنن و وارد این بازیها نشن. هرکیم اون یکی رو با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگاه می کرد. که زندگیت چقدر بی هدف و پوچ و خالیه.
سوال این بود که چرا اصلا باید رفت رو تیزی واسه کفشی که پاتو حفاظت کنه در برابر همون تیزیا. از یه ور دیگه اگه بمونی سر جاتم هیچی ندیدی تو زندگی.
این کاملترین تابلویی بود که از زندگی دیدم. هر سناریویی توش صدق می کرد. حق با هیچکی نبود و با همه.
ژانویه ۲۰۲۲
Che khub ke neveshtish.. hanuz ye video mibinamesh
ReplyDelete