من همیشه از تولد گرفتن بیزار بودم. این بار ولی چهل سالم که شد گفتم یه حرکت سمبولیک کنم و به مهد انسان برگردم. Savannah. تانزانیا. جایی که شامپانزه واسه اولین بار رو دوتاپاش وایساد تا شیر و پلنگ و غزال و گورخر و بهتر ببینه.
پریروز فهمیدم واقعا قدیمیترین انسان مدرن و یه جا نزدیک چادر اقامتم پیدا کردن. مال ۱.۶ میلیون سال پیش. پاشدم رفتم زیارت جد بزرگ. یه دره ی خشک و ساکت که فقط صدای باد توش بود. صدای ارواح گذشته.
خیلی دوس دارم تجربه ش کنی (تویی که اینو می خونی). تو راه برگشت نابود بودم. از عظمت تاریخ و کوچیکی ما که فکر می کنیم گهی هستیم.
اینو نوشتم تو یادداشتم:
ای کاش در اون آخرین نفس در مواجهه با مرگ توان یه لبخند نهایی رو داشته باشم. و دلیلشو.
که کامل زندگی کردم. که به تمامی زیستم.
که عاشق شدم و درد کشیدم و بخشیدم و عبور کردم و سبک شدم و تمام شدم. و باز عطشناک و هوسناک همه رو تکرار کردم.
که به خاک نشستم و از خاکستر برخاستم و در آخر خاک شدم.
که به عمق نرسیدم اما در همون سطح غرق شدم.
که جاودانگی طلب کردم وتسلیم زیبایی نیستی در هستی هرچرخه شدم.
چرخی که چرخ گردونه و ما کودکانیم سوار و تاب خوران این چرخ فلک.
که اگه مرگی اینجا نباشه تولدی هم نیس جای دیگه. که اگه مرگ دیگری نبود بودِ منم نبود. پس باشه تا مرگ منم فرصت زندگی باشه برای دیگری.

'که به عمق نرسیدم اما در همون سطح غرق شدم.'
ReplyDelete