Sunday, November 7, 2010
اینک
منم بر
آستانه
سرازیر
بی
رخصت ورود به دالان
ترسهایم
تو
را می
بینم که
کاری به
کار تاریکی
نداری
که
کاری
نداری به
کاری که
تو را
می بینم
در تاریکی
در
این خوف
دالان
هراسهایم
می چرخند
چرخند کلمات می
د ن خ ر چ ی م م ه ف و ر ح
...گریه
کودک
گریه کودک
بلوغم که
در مسیر
آغوشت
بسیار
زمین می
خورد و
بلندش
نمی کنی
...گریه
کودک
بلوغ
..در
مسیر
..زمین
..گریه
بلندش
نمی کند
آغوشت
کودکم
...کو
دکم
زادنم
را به
یاد ندارم
و
زنده
ماندنم
را به
یاد کسی
نخواهم
سپرد
و
خاطره
خطیری که
در این
خوف گاه
کهن به
شوق تو
می سازم
اگر
تو پایان
شیرین ش
نباشی
آن
شیرین ش
نباشی...........
آشی .......................
Wednesday, November 3, 2010
ساعت
حوالی یازده ظهراست
مفلوک
و کتک خورده هجمه ملخ وار کلمات
سبزه
ای خیس پیدا می کنم و می نشینم
با
منظره ای باز از شهری که مرا چون قطعه شعری
کثیف و ناخوانا در خود دفن کرده
رو
به روشنی آسمانی که وسعت گریز از خیابان
کشی های تنگ و دیوارهای تنبل بلند است
چهره
های نا آشنای تکراری
از
اینجا که من نشستم چقدرهمه چیز پر از زندگی
است
انتظار
اینکه ناگهان ببینم یا دیده شوم را
ندارم
دیدن
و دیده نشدن... شیرین است، درست به همان
اندازه که ندیدن و دیده شدن
...حوالی
ظهر است هنوز
تنم
پر زخم
نگاه
پرسشگر هر عابری که بر تنم دست می کشد از
درد جمع می شوم
اینجا به گل نشستم
با
شلوار خیس و چمنی
همراه با تداوم
مستمر ضربه ای آرام بر تکمه پیانو
و
تنها یک تکمه
و
همیشه یک تکمه
اوجی
در کار نیست
آکورد
طولانی و بی انقطاع که د رانتظار جسارت
نخستین ملودی زیبا همیشه زندگی را می پاید
اما
اوجی نیست ، می دانم
...صبر
خواهم کرد
The Pianist
DEluxe15 | Myspace Video
Subscribe to:
Posts (Atom)
