ساعت
حوالی یازده ظهراست
مفلوک
و کتک خورده هجمه ملخ وار کلمات
سبزه
ای خیس پیدا می کنم و می نشینم
با
منظره ای باز از شهری که مرا چون قطعه شعری
کثیف و ناخوانا در خود دفن کرده
رو
به روشنی آسمانی که وسعت گریز از خیابان
کشی های تنگ و دیوارهای تنبل بلند است
چهره
های نا آشنای تکراری
از
اینجا که من نشستم چقدرهمه چیز پر از زندگی
است
انتظار
اینکه ناگهان ببینم یا دیده شوم را
ندارم
دیدن
و دیده نشدن... شیرین است، درست به همان
اندازه که ندیدن و دیده شدن
...حوالی
ظهر است هنوز
تنم
پر زخم
نگاه
پرسشگر هر عابری که بر تنم دست می کشد از
درد جمع می شوم
اینجا به گل نشستم
با
شلوار خیس و چمنی
همراه با تداوم
مستمر ضربه ای آرام بر تکمه پیانو
و
تنها یک تکمه
و
همیشه یک تکمه
اوجی
در کار نیست
آکورد
طولانی و بی انقطاع که د رانتظار جسارت
نخستین ملودی زیبا همیشه زندگی را می پاید
اما
اوجی نیست ، می دانم
...صبر
خواهم کرد
The Pianist
DEluxe15 | Myspace Video
No comments:
Post a Comment