جوونتر
که بودم تو رویاهام همیشه فکر میکردم یه جایی ام لابلای کوه های راکی ...
غرب آمریکا .. زندگیم یه رودخانه اس و یه الک و یه امید ماسیده به آب .. که
طلا بیاره واسم
ولی حتی تو رویاهام هم بودنم تو اون کارت پستال دخلی به طلا نداشت .. من تو یه لوپ بینهایت دنبال یه چیزی میگشتم که نباید بهش میرسیدم.. یه چیزی اونقدر دور که هیجان رسیدن بهش آرامشمو تو اون کوه و کمر به هم نزنه... مثل خر آسیاب که صوفی شد هر چی هی چرخید حول یه محور عمودی فرضی که از تو سنگ آسیاب میاد بالا و میشه ستون طاق بقای خره .. که اگه اون ستون فرضی نباشه یعنی سنگی هم نیست و اگه سنگی نباشه یعنی گندمی هم نیست و اگه گندمی نباشه آسیابانی هم نیست که اصولا خری بخواد.. بگذریم ... منم میخواستم یه چیزی بشم مثل همون خره.. با ذهنی آروم و قلبی آسوده که از یه روتین احمقانه به یه آرامش نسبی رسیده
حالا پوچ بودنشو بی خیال ...
آخرش وقتی بزرگ شدم دیدم که افتادم توی همون کارت پستال غرب امریکا منتها شرق تهران ش.. ادامه ش شد آدمایی که سنگریزه و خیابونا شد رودخونه و من همون جوینده طلا با الکش ... اما اینبار از آرامش پوچ و لذتبخشی که به کشفش افتخار میکردم خبری نبود. هر روز در مسیر مردم می ایستادم و آب رو الک می کردم تا مثلا کسی بیفته به تورم که ارزش دور نیانداختن داشته باشه. و این آغاز پرورش بخشی از مغزم بود که الان مسوول تمام خود فریبی هامه
گاهی که اقبال شوخی ش می گرفت برق خرده سنگی روزمو روشن می کرد...کوتاهی ش عادت شده بود اما ... مثل صدای جیییییز کبریتی که تا بفهه چی شده تموم می شد می رفت که می رفت پی کارش که به آخر آتش بازی عمرش رسیده ... گاه برق خرده سنگی شاد می کرد واقعا... جیییییز!... اما قلب بود سکه ش و برقش بی اساس... درست مثل خود همون فلسفه ی بی هدفی که منو تو خیابون رسونده بود بهش. اصول مکتب من در آوردی لوپ و الک میگفت ولش کن... اون که مال تو نیست.. تو هم که نمیخوای طلا ...بذارو برو و حال منظره راکی رو ببر ... اما نمی کردم! ... من زمین خورده ی ایده های ناب جرات دور انداختن همون سنگریزه ی به قولی ناچیز و بی اصالت رو نداشتم...
قبل از اونکه کسی از چیزی بو ببره تو جیب میذاشتمش بی سر و صدا... من که پشت دست فردا روز رو بو نکرده بودم شاید یه روز مجبور بشم از مدارسنگ آسیاب بیام بیرون و مثل قطار مستقیم برم .. شاید یه روز مجبور شم طلا بخوام.. یا از اون بدتر.. مجبور شم سنگریزه رو با طلا اشتباه بگیرم... شاید یه روز پیر بشم ونخوام فرق هیچ چی رو با هیچ چیز دیگه تشخیص بدم.... شاید یه روز صبح بیدار شم و وسوسه ی هیچ پوچی شیرینی تو دلم نجوشه .. اون وقت چه کنم؟ ... نباید اون روز بتونم که بی هوا دست تو جیبم کنم و ناخواسته پی چیزی که آرومم کنه بگردم؟ البته که ..... نه
ولی حتی تو رویاهام هم بودنم تو اون کارت پستال دخلی به طلا نداشت .. من تو یه لوپ بینهایت دنبال یه چیزی میگشتم که نباید بهش میرسیدم.. یه چیزی اونقدر دور که هیجان رسیدن بهش آرامشمو تو اون کوه و کمر به هم نزنه... مثل خر آسیاب که صوفی شد هر چی هی چرخید حول یه محور عمودی فرضی که از تو سنگ آسیاب میاد بالا و میشه ستون طاق بقای خره .. که اگه اون ستون فرضی نباشه یعنی سنگی هم نیست و اگه سنگی نباشه یعنی گندمی هم نیست و اگه گندمی نباشه آسیابانی هم نیست که اصولا خری بخواد.. بگذریم ... منم میخواستم یه چیزی بشم مثل همون خره.. با ذهنی آروم و قلبی آسوده که از یه روتین احمقانه به یه آرامش نسبی رسیده
حالا پوچ بودنشو بی خیال ...
آخرش وقتی بزرگ شدم دیدم که افتادم توی همون کارت پستال غرب امریکا منتها شرق تهران ش.. ادامه ش شد آدمایی که سنگریزه و خیابونا شد رودخونه و من همون جوینده طلا با الکش ... اما اینبار از آرامش پوچ و لذتبخشی که به کشفش افتخار میکردم خبری نبود. هر روز در مسیر مردم می ایستادم و آب رو الک می کردم تا مثلا کسی بیفته به تورم که ارزش دور نیانداختن داشته باشه. و این آغاز پرورش بخشی از مغزم بود که الان مسوول تمام خود فریبی هامه
گاهی که اقبال شوخی ش می گرفت برق خرده سنگی روزمو روشن می کرد...کوتاهی ش عادت شده بود اما ... مثل صدای جیییییز کبریتی که تا بفهه چی شده تموم می شد می رفت که می رفت پی کارش که به آخر آتش بازی عمرش رسیده ... گاه برق خرده سنگی شاد می کرد واقعا... جیییییز!... اما قلب بود سکه ش و برقش بی اساس... درست مثل خود همون فلسفه ی بی هدفی که منو تو خیابون رسونده بود بهش. اصول مکتب من در آوردی لوپ و الک میگفت ولش کن... اون که مال تو نیست.. تو هم که نمیخوای طلا ...بذارو برو و حال منظره راکی رو ببر ... اما نمی کردم! ... من زمین خورده ی ایده های ناب جرات دور انداختن همون سنگریزه ی به قولی ناچیز و بی اصالت رو نداشتم...
قبل از اونکه کسی از چیزی بو ببره تو جیب میذاشتمش بی سر و صدا... من که پشت دست فردا روز رو بو نکرده بودم شاید یه روز مجبور بشم از مدارسنگ آسیاب بیام بیرون و مثل قطار مستقیم برم .. شاید یه روز مجبور شم طلا بخوام.. یا از اون بدتر.. مجبور شم سنگریزه رو با طلا اشتباه بگیرم... شاید یه روز پیر بشم ونخوام فرق هیچ چی رو با هیچ چیز دیگه تشخیص بدم.... شاید یه روز صبح بیدار شم و وسوسه ی هیچ پوچی شیرینی تو دلم نجوشه .. اون وقت چه کنم؟ ... نباید اون روز بتونم که بی هوا دست تو جیبم کنم و ناخواسته پی چیزی که آرومم کنه بگردم؟ البته که ..... نه
دروغای دوست داشتنی آدمو قادر می کنن در زندگی سرشو به اون سمتی که می
خواد نگه داره و چیزایی رو ببینه و بشنوه که ادامه ی حیاتشو ممکن کنن ...
که چی؟ که آرامش ش بیاد. اعتیادی که اسمش می شه آرامش و نشئه یی که همه
چی تو میکنه تو مردمکای گشادت بر روال.
فاجعه نیست که میدونم جملات بالا همشون توهماتی ان از جنس همون دروغای دوست داشتنی که دلداری بدم به خودم که نیستی مثلا تو یکی از این حرومزاده های خوشبخت!؟
به پاس حماقت بی پایان همه آدما من جمله خودم از جا برمی خیزم و به عالیجناب گاو عرض سلام می کنم
فاجعه نیست که میدونم جملات بالا همشون توهماتی ان از جنس همون دروغای دوست داشتنی که دلداری بدم به خودم که نیستی مثلا تو یکی از این حرومزاده های خوشبخت!؟
به پاس حماقت بی پایان همه آدما من جمله خودم از جا برمی خیزم و به عالیجناب گاو عرض سلام می کنم
No comments:
Post a Comment