Monday, November 8, 2010

مصلوب

آنگاه که تراویده شد خون قطره قطره از عمق میخها
مصلوب نظاره می کرد ریشه الوارهای پوک را که می رقصیدند
که به اندام همدگر وحشیانه می تافتند 

که می بافیدند و در خاک پایین می رفتند
مصلوب می خندید

آنگاه که  ریشه ها به خون رسیدند
آنگاه که الوارهای پیر سبز شدند
آنگاه که هوای سرد گرگ و میش راه شش های منقبض را باز کرد
 

ریسه های نور می سوخت در هوا
آنگاه که دعایی از عمق خاک مصلوب را کشت





...بلیط یه طرفه به مالیخولیا

آن چیز که لای انگشتهای لاغرم دود میکند
بر سر عمر کم خود می لرزد
و آنانکه چیزی لایشان درد میکند
از پیر شدن
میلرزم. با فرکانس خیلی پایین مثل موبایل رو ویبره. تو لانج دانشگاه دنباله یه جا واسه ولو شدن این ور و اون ور میکنم... سرمو کردم زیر آب . صداها مبهم و بم اند... رنگها روی تخم چشمهام ناخن میکشن...
ابروهای کشیده و کمانی، موهای بسته شده پشت سر که منحنی پیشونیشو آزاد کرده، چشماش که غرق  چیزی رو مونیتور مک ش با اغراق زیادی میخنده و سفیدی نوری که سرمای  ملایمی به پوست  صافش پاشیده ...
چیزی رو سینه م جوری سنگینه که دنده هام مثل بدنه ی یه لنج پیر  با هر جزر و مد نفس قج قج میناله...
کاش میشد اهسته تر نفس بردارم ...
مثل  تو یی که زیباییت رو میشناسی و با هر حرکت انگشت ، لب و سر به نگاه هایی که رو تو موج میزنه سلام میکنی
...مثل تویی که انگار تنهاوظیفه ات تو زندگی  انتخاب بین ناز کردن آگاهانه و نا آگاهانست