Saturday, October 25, 2014

تاریخ انقضا


همه چی تاریخ انقضا داره. خوشمون بیاد یا نیاد. با صمد(۱) موافقم. مث شیری که یه روز ترش میشه بالاخره. مهم به موقع سرکشیدنشه. به قدر کافی. تا قطره ی آخر. قبل اینکه ترشیش بیاد زیر زبونت و بشه آخرین خاطرت از مزش. جای هممون، احساساتمون، حرفامون، قدم زدنمامون زباله دان تاریخه در نهایت. ما میریم و تنها چیزی که می مونه خاطره ی طعم اون شیر ِ. و طعم فقط از شیر نیس. طعم تجربه ی مشترکیه از مزه و کِی و کجا و با کی و با چه درجه از خواستن. اینکه به  موقع خوردیم و به اندازه کافی خوردیم. اینکه با ولع و هوس انگیز سرکشیدیم یا اینقدر مس مس کردیم و بوش کردیم و تاریخ انقضاشو صد بار چک کردیم که هیجان بی مهابا ریختن خنکاش تو گلو و شره کردنش رو چونه و پیرهن ضایع شد. چی خوردیم مهم نیس. چطور خوردیمه که ما رو "ما" می کنه و اون شیر و "شیر".

(۱) صمد بهرنگی می گه: 
بالاخره در زندگی هر آدمی ،
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ...
مدتی مانده ؛
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته ...
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...
اینکه بعد از پایان رابطه ،
روزی روزگاری ...
در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،
آن شخص چگونه توصیف ات می کند مهم است ...
اینکه بعد از گذشت چند سال ،
بعد از تمام شدن احساس تان به هم ،
چه ذهنیتی از هم دارید ، مهم است ...
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است ...
به عنوان یک آدم خوب از تو یاد می کند یا بد؟
می گوید بچه ای و رفتارهای کودکانه داری ، یا نه ،
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهم ترین اشتباه زندگی اش ...
خاطرات خوبی از تو دارد یا نه ، برعکس ...
مبهم ترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده.
به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذراند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد ...

Tuesday, September 30, 2014

خوابهای پراکنده: چاه

لبه ی یه چاه توی یه کارخونه ی قدیمی و متروک دولا شدم. چمباتمه زدم رو شیکم و کلمو تا آخرین مهره کشیدم توش. یه چیزی تو مایه های چاه فاضلاب. با حلقه های بتونی پیر که چروکاشونو رو هم لم دادن وچرت می زنن. تشو از اینجا نمی بینم. عین چاه بابل بودن چاهه با نداشتن تهش تعریف می شه انگار.
سرمو می کنم تو سیاهی دهنش. که شاید چیزی ببینم. بازم هیچی. تنمو میذارم اون بالا کف کارخونه و گردنمو بیشتر کش می دم. سرم میره پایین. ادامه می ده. خیلی پایین. 
...
فکر کنم چند روزی هس که سرم داره سقوط می کنه. خسته شدم. تشنمه. دیگه جونی ندارم این گردن چند کیلومتری رو جمع کنم بالا. خلاص کردم تو حلقوم خیس و لزج این تونل. ای بابا! لاکردارچرا تموم نمیشه! انگار کنده شده فقط چون چاه کنش از غیرممکن بودن کندن یه چاه بی ته بی خبر بوده.
...
آها! یه چیزی می بینم! می رسم به یه سری داربست که این ور اونور زدن بیرون از خاک. حالا می تونم ببینم. داربستا استخونای رون آدمن که با طناب خوب بهم سفت شدن. شاید مال معدنچیایی باشه که وسط راه تموم شدن. اما حتی بعد مرگم به نریختن دیواره ها وفادار موندن.
...
کله م که دیگه خودشم استخون شده بس که پوستش گرفت این وراون ور بالاخره میرسه جایی که به نظر تهشه. کف چاه سقف یه فضای باز و خاک گرفته س. با یه نور سرد خاکستری که رو غبار هواش ماسیده. سرم عین لامپ از لای هواگیرش آویزون میاد پایین. خالیه. فقط روبروم اون پایین یه بدن چمباتمه زده س که رو شیکم نشسته و سرشو کشیده تو چاه. تکون نمی خوره. مرده به گمونم. چیز زیادی از تنش نمونده. لباسای جرواجر می گه موشای دورش مینیمم چند شبانه روز زدن و رقصیدن و خوردن و آشامیدن ازش.

Wednesday, September 24, 2014

چتر پرنده

من اعتقادی به چتر پرنده نداشتم. تا اون روز عصر که مامان صدام کرد. نشسته بود پای کشاله ی کسل و خنک پنجره. کتاب می خوند. پر از یقین بلاشک. و چایی داغ کنار دستش که بخار دمشو مثل یه سگ مطیع می مالید به دستا و صورتش. همینجور که سرش لای کتاب بود و عینک شیکموشو قلاب کرده بود نوک دماغش که نیفته گفت برم چترشو بیارم. نگامم نکرد حتی. سر چله تابستون هوا صاف بود بیرون. منم اصن چتر نمی خواستم که. یعنی اصولن هیچ چیزی که زیرش بخوام خودمو از چیزی قایم کنم نمی خواستم. اما رفتم. آوردم گرفتم جلوش که یعنی خب چیکارش کنم الان. جواب نداد. تو این مایه ها که خنگ بچه خودت فکر کن با چتر چیکار می کنن معمولا. رفتم دم در تو کوچه وایسادم. از این چترای تلسکوپی بود. خیلی معمولی. بندیلکشو شل کردم و گرفتم سمت آسمون که میلش باز شه. میله هه یه پله رفت بالا. بعد دو پله. بعد سه پله. همینجور هی رفت بالا. مث لوبیای سحرآمیز. قد می کشید لای درختای چنار و تیر برقی که نخ می داد خونمون. یه ۵۰ متری فضای عمودی رو شکافت به گمونم. بعد وایساد. اون ته یه نقطه سیاه دیدم که تو آسمون تقی کرد و باز شد. منم این پایین با ته میله ی تلسکوپی عین تردستای سیرک داشتم دستمو نرم قر می دادم که کله نکنه. 

بعد اتفاق افتاد. منو کشید بالا. پام آروم دو سه تا بوسه زد رو سیمان پیاده رو و بعد مث پر سر خوردم رو هوا. چند بار شاخه ها و یه بارم چراغ راهنمایی سر کوچه یقه ی تیشرت و شلوارمو گرفتن که نرو. ولی من رفتم که رفتم. دیگه نه شهری نه محله یی نه خونه یی و نه اتاقی که مامانی باشه توش که عینکش بخواد هی خودشو از نوک دماغش بندازه لای کلمات و غرق شه.

اون بالا مالاها بادهای موافقی می وزه که ما خزندگان شهری روحمونم بی خبره. من به چتر پرنده اعتقادی نداشتم. مامان داشت. و من به مامان. همین کافی بود.

خوابهای پراکنده: عنکبوتای سفید

عنکبوتای سفید. عین برف. بدنشون جمجمه های خندون. با نخ ابریشمی از سقف دارن میان پایین. تو اتاق خواب قرون وسطایی. صاف فرود میان رو تخت بهم ریخته و لای سفیدی ملحفه ها و بالشا گم میشن. تنها چیزی که بهم میگه اونا اونجا تو تختمن رد نخایی که رفته تا سقف و لوسترزنگ زده ی وسطش. از تخت فرار می کنم بیرون. کنج اتاق روبروی تخت یه شاه رطیل چاق لم داده رو یه صندلی لهستانی و پیپ دود می کنه. عین پدر خونده ها نشسته نظارت می کنه. موجودی به غایت قیر سیاه. عظیم. با بدن چارگوش و چند طبقه. هر طبقه یه مکعب که مث برج نمرود رو هم سوار شدن و رفتن بالا. هر مکعب کوچیکتر از قبلی. دور تا دور هر طبقه پر چشم. نشسته و یورش لشکر ریز- نوچه هاشو نگاه می کنه. و تختی که به دست این جانوران ظریف و تمیز فتح می شه. جای من نیس دیگه. تخت همون تخت. همونقدر سفید و نرم. اما امن نیس. دیگه نمی دونم سفیدیش از چیه. ملحفه یا موج جمجمه های ریز و لرزون. حالا دیگه معلوم نیس نرمه چون کتون ۶۰۰ رجه روش یا پتوی با تار و پود نخ عنکبوت بافته شده. این آخرین پناهگاهم پیوست به خاکریز دشمن.