چقدر کلمه ی دقیق که حرف توش کامل بشینه و لب پَر نشه کمه. لعنت به این کلمات بنجل و نتراشیده و نخراشیده و قناس که حتی بینشون یه کلمه نیس که به درد توصیف این همه کمبود کلمه بخوره.
ولش کن حالا. جهنم که کوتاهه شعاع دایره لغات. خواستم بگم همه چی یادمه. اون شبی که تو ارتفاع پنجره ی خونه ی اشباح دو تا سر بودیم به موازات غرق تو آسمونی که افقش عینهو اره مویی که نصفه بریده بودتمون از تن. دو تا بادکنک پر از هلیوم خیال و سکوت. دو تا سر سبک سر که رفته بودن بالا و با دو نخ- دود سیگار نخشون وصل شده بود لای انگشتای خودشون که زمین و گم نکنن. بعد یکی از اون سرا صبرش سر رفت و کج شد رو اون یکی. و اینجا بود که اون یکی فهمید موازات هم ته داره. و ته همه ی خطوط موازی تاریخ - کسی چه می دونه - شاید همیشه دو تا بادکنکِ به هم چسبیده باشه تو خلوت ترین و امن ترین و پنهانی ترین پنجره ی یه شهر خط خطی و شلوغ با میلیون ها خطوط موازی به هم نرس.
آدم خودش گم میشه. اما اون چیزی که باعث گم شدنش می شه رو گم نمی کنه. نمی تونه که بکنه. مث قوطی خالی هایی که می کشن به نخ و گره می زنن پشت سپر ماشین عروس همیشه هستن اینا. دمتن. دنبالتن. دنبالت میان. هر چقدم که گاز بدی و دور بری. صداشون از پشت سر میاد که بدونی تک تک این قوطیا رو زندگی کردی. که هرچی بیشتر زندگی کنی طول این نخ و تعداد اینا و سر و صداشونم بیشتر می شه. که یادت بندازن چی بودی و کی هستی و چه کردی.
آدم خودش گم میشه. اما اگه بخوادم دنباله شو نمی تونه گم کنه.