واسه دیدن آسمون پر ستاره شب وسط روز یه راهی پیدا کردم. میام سراغت. تو پشت به من وایسادی تو قاب پنجره. خم شدی رو هره ش. دستتو پایه کردی زیر چونه و آسمون آبی تیرماه و نگا می کنی. از پشت یواشی دو لبه ی آزاد پیرهنتوکه فقط با یه تکمه زیر موهات بهم وصلن می زنم کنار. مث دو لنگه ی پرده تور. پوست سفیدت پر از خال های ریز و درشته... انگار یه عصری دمر و تاپ لس رو چمن خوابت برده باشه و از آسمون شکلات آب شده باریده باشه روت. پوست تنت میشه خودش یه پنجره ی کوچیک به نگتیو آسمون یه نیمه شب پر ستاره. با بک گراند سفید و نقطه های سیاه. سرمو می کشم تو و نفس عمیق می کشم... بوی یاس و برگای خیس گلدون میاد. اینجا حیاط خلوت دنجمه. یه secret garden . پر پیچک با تا دو تا صندلی برا نشستن و تماشای ستاره های شکلاتی. کممه. دست و پامم می کشم از قاب پشتت تو و میرم می شینم رو یکی از اون صندلی ها و سیگاری روشن می کنم تا بیای.
Thursday, March 3, 2016
Tuesday, December 8, 2015
تایتانیک
تخت
سینه یی که مث تخته چوب شکسته رو آب جا باز می کنه به اندازه ی سر و گردن و
یه دست غریقی که هفته به هفته میره تو آبها گم میشه و باز به این جزیره ی
کوچیک می رسه. تخته یی که رو تخت دراز می کشه و نصف تنتو رو خودش می گیره.
مث دری که جک تو تایتانیک آویزون بود ازش. که همین جور که باقی تن بیرون از
تنش تو امواج ملحفه ها و اضطراب امواج بیرون از این تخت سِر تر و سردتر
میشه، نگران باشی از اون لحظه یی که پا شه عمود بشینه و به ساعتش نگاه کنه و تو از رو تخت سینه ش سُر
بخوری بیفتی لای ملحفه ها و اقیانوس خودت.
تخته
چوب بلند می شه. می ره طرف در که بره. سر راه دستش می ره سمت
کلید برق. بهش می گم نکن. روشن نکن. نمی خوام ببینم اتاقمو. بذا دلمو خوش
کنم اینی که منو باز انداختی توش اقیانوسه نه یه حوض کوچیک ۳ در ۳ اجاره
یی. محلم نمی کنه. می گه آدمی که دوس داره غرق شه تو حوضم می تونه غرق می شه. چراغ و می زنه و علی رو می ندازه تو حوضش.
Tuesday, September 29, 2015
موهای خود رو
تارهای مویی که همه جا هس. لای فرش. لای ریش. لای زیپ کوله. روی بالش. تارهای موج دار و بلند و براق. عین علف هایی که از لابلای بلوکهای مربعی سیمان خودشونو می کشن بیرون و خیلی آروم بلوک رو طی سالها تو خودشون می بلعن. آدم تعجب می کنه می بینه (و همونقدر دیدنش خوشاینده) که این رشته های سبز فلز و آسفالت و آجر و سیمان نمی شناسن. وقتی وقتش شد از هیچ چی جوونه می زنن. درست مث موهای تو... که از همه جای خونه و تنم و وسایلم دارن سبز می شن. و من تصور روزی رو می کنم که مث پیچک بیرون پنجره که داره شیشه رو با تصویر توش آروم آروم می کشه تو خودش، میلیون ها موهای تو هم یه روز منو با همه ی اسباب و وسایلم، با همه ی دیوارهای آجری که دورم کشیدم، با همه ی کلاستروفوبیک بودنم، بکشه تو خودش و برای همیشه همون تو قایم شم و لونه کنم.
Wednesday, August 26, 2015
ویروس شناسی مقدماتی
زندگی پر ویروسه. ویروسی که دهن به دهن و بوسه به بوسه پخش می شه. نمیشه بین آدما راه رفت و نشست و برخاست کرد و توقع داشت یه خروار از این ویروسها رو از نفسشون نفس نکشید. نمیشه نفس نکشید. نمیشه مث اون موقعی که بلافاصله بعد "خان عمو جان - سو هاضمه" دست به آب لازمیه و می دونی توالت حکم حلبچه رو ۱۰ ثانیه بعد حمله شیمیایی داره ولی با این حال نفسو قد یه شاش خال سرپایی می کشی تو و با انگشتات گیره می زنی دماغو یا زهرا گویان شیرجه میری تو منطقه، همیشه انتحاری بود. نمیشه از ترس مرض گرفتن با نفس حبس از کنار آدما گذشت. جواب نمی ده. تازه بده هم با اونا که ناقل که نه خود هیبت کت و شلوار پوشیده ی ویروس ان می خوای چیکار کنی؟ نمیشه. باید ساخت. اینقدر باید مریض شی که یا سیستم دفاعی ت قوی شه واسه زندگی تو اجتماع یا از اجتماع به انتخاب خودت بکشی عقب و حذف به قرینه شخصی.
ویروس هایی که بین آدما شایع ان انواع و اقسام دارن. ویروس روشنفکری. ویروس کول بودن. ویروس مذهب. ویروس ترس. واسه هر کدوم از اینا یه شخص آلوده تو یه جمع کافیه تا کل گروه و به گه بکشه. ولی ویروسهایی هم هست که آخ گرفتنی ان... مث دوست داشتن و داشته شدن. که عمدتا از راه بوسه منتقل می شه. البته طرق انتقال دیگه هم داره که در این مقال نمی گنجه. بحث سر مرض شناسی و افکته نه مقابله. بوسه مث یه تروجان ه. همون اسب معروف که با قاچاق ۷ ۸ ۱۰ نفر آدم از یه دروازه منجر به باز شدن همه ی دروازه ها شد. یه هدیه بود. کی فکرشو می کرد قراره توش خالی نباشه. دهن هم همون دروازه اس. گاهی با یه تروجان کوچولو کل هیکلت و مغزت و زندگیت فتح می شه. اینقد معصوم و سبک میاد وای میسه پشت لبات که اصلا دلت نمی آد اون دو تا صاب مرده رو باز نکنی و بفرما نزنی. وقتی هم که زدی به خودت می گی بابا یه ماچ ساده کردم کون که ندادم! ولی وقتش برسه می بینی کون که سهله جون هم می دی. این تروجان ها واقعا می تونن در ابعاد مینیاتوری بیان و در ابعاد جهانی کاسه کوزه ی جهانتو بریزن بهم. عین تروجان های کامپیوتر. میان تو فرم یه اد خوشگل و اینقدر فلش و چشمک می زنن که دستت ناخودآگاه میره روشون و کلیک می کنه. دو روز بعد به خودت میای می بینی همه زندگیت داره تو مانیتور چشات فلش و چشمک می زنه. هر جای صفحه ی مغزتو کلیک کنی فقط یه پنجره اس که باز می شه که تو قابش همیشه یه چهره ی رنگی و خندون با دندونای سفید تشویقت می کنه رو تنش کلیک کنی. تو کلیک می کنی و باز یه پنجره از نو اون ور تر باز می شه که همینه. همین خانومه! چشمک می زنه و تو باز روش کلیک می کنی. و این می تونه تو رو تا ابد مطیع و مسحور خودش کنه. یه جور شرطی شدن به محرکی که هدفی جز تحریک دایم تو برای کلیک های مدام تو نداره. که بمونی و هر ساعت هر ثانیه روش کلیک کنی. که تو تکثیر تصویر خودش در مغز تو زندگی کنه. که تو غصب همه ی توجه تو زنده بمونه. ولی ای کاش ما هم مث کامپیوتر آنتی تروجان داشتیم که نذاریم هر بوسه یی حکم تبعیدمون به هپروت باشه. اصن کاشکی ما همچیمون مث کامپیوتر بود. مثلا یه کیبورد داشتیم که با هاش دکمه های ترکیبی بگیریم و حس کنترل روی امور کنیم. آن دو کنیم یه سری چیزا رو. آپشن رممبر می رو بزنیم تو خاطره ی بعضی آدما. یه سریا رو به سادگی یه درگ ان دراپ ساده بکشیم بندازیم تو سطل آشغال بدون سردردهای بعدش. یه سریا رو از اون ور هی کپی پیست کنیم تو همه فولدارا. در نهایتم که خسته شدیم از خر و کش بار اضافی هر وقت سنگین شدیم یه کنترل آلت دیلیت و ... ۲ دقیقه بعد سبک و سرحال، بشیم عین روز اول بسته بندی تو کارخونه. نمی شه ولی لامسب. نمی شه. فعلا بطری خالی می کنیم که خالیمون کنه. فعلا تو خیابون تاب می خوریم و به جگرکان دوپا می گیم "گِل" خوش سیری چند؟! فعلا بر سر جوی شلنگ توالت می شینیم و گذر عمر میرینیم و کک هیچکی هم نمی گزه. ای امان از این فعلا. که همیشه فعل حال موند. که هیچ وقت قبلا و بعدا نشد.
فعلا.
Subscribe to:
Posts (Atom)