Sunday, March 18, 2018

صابون

مث یه صابون خیس و حسابی کار کرده لیز و فرار شدم. دیگه نمی دونم این آدمان که منو از دس می دن یا این منم که از دستشون در می رم. قضاوت سخته واقعا. آیا مقصر کیه؟ اصن چرا باید یه آدم لیز و آدم گریز باشه که با کوچیک ترین حرکت بی دقت از اونی که تو رو می ماله به تنش سوت شه هوا؟ آیا واقعا می شه گفت اون فرد مالنده ی کم دقت مقصر تر از توییه که هیچ جای خشک و زاوایه دار و قابل اعتماد واسه دستش نداری؟ یا شایدم هیچ کدوم مقصر نباشیم اصلن. بلکه چه بسا اون دیگرانی مقصران اصلی ان که قبلا این قالب تن و اورت سابیدن و مالیدن به همه چی و همه جاشون که دیگه چیزی برای دستهای آیندگان نمونده. جز یه پیکره ی بیضوی و بی سر و فرم که نه از هیجان دوش کف می کنه و نه واقعا می تونه لایه یی از چرک روح و تنی رو بگیره و سرحال کنه. بی خاصتیی که هرچی بیشتر استفاده شه سخت تر استفاده می شه. و در نهایت آدما فقط سعی می کنن نگهش دارن چون دلشون نمی آد دور بندازن. که اگه بندازنم باید یه جایی بیفته که زیر پا نره و سر نده کسیو. از یه جایی به بعد بود و نبود افراد این چنین نابود صرفا زحمته و مخل و مضر.

کاش لا اقل بطری صابون مایع یا شامپو بودم. ملت ورم می داشتن یه ذره از خودمو می ریختم کف دست شون اونا می رفتن سراغ کار خودشون منم سرحال و قبراق برگشتم سر جام. نه کسی منو به همه جاش می مالید نه کم شدن تدریجی م به چشم می اومد و نه کوچیک شدن و ادا و اصولم باعث دردسر می شد. تا آخرین قطره رو فرم و سرپا بودم. وقتی هم که دیگه تراوشاتم می خشکید با احترام و سری بالا می رفتم قاطی باقی آشغالهای با شخصیت که ریسایکل شم.

خوابهای پراکنده: استخوان در گلو

خانوادگی سر سفره شام بودیم. من و مامان بابا و شهرام. وسط شام شهرام شروع کرد به بحث مذهبی. همین که داشت یه آیه از قرآن و نقل می کرد واسه تایید نظرش یکی از کلمه ها سر راه ریه به دهنش گیر کرد تو گلوش. داشت خفه می شد. سرخ شد و کبود شد و سیاه. کلمه هه مث اینکه گنده تر از عرض مجرای گلوش بود. نه پایین می رفت نه بیرون می اومد. 

پریدم از پشت دستامو حلقه کردم زیر دیافراگمش که عملیات نجات Heimlich و انجام بدم. شهرام سنگین بود به طرزی غیرعادی. هرچه بالا پایینش کردم و فشار دادم شیکمشو کلمه هه بیرون نیومد. شهرام بیهوش شد. و در اون بیهوشی واسه همیشه موند. نمرد. اما هیچوقتم بیدار نشد که لا اقل به ما بگه اون کلمه چی بود که این بلا رو سرش آورد.

خوابهای پراکنده: کی بود کی بود من نبودم

تو یه رستو بار کوچیک ایتالیایی من و *ن* و دو تای دیگه داشتیم استیک و شراب محلی می زدیم. یه دهکده یی بود جنوب غرب ایتالیا که بیشتر نقشه ها اصن دلشون نمی خواست نامی ببرن ازش. انگار که جای *اسمشو نبر*ی بود که محلی های خرافاتی یا خجالت می کشیدن یا می ترسیدن از اینکه مابقی کشور بفهمند اینام هستن.

شام که تموم شد دوستان یکی یکی رفتن ته بار نشستن. ظاهرا صاحب بار می خواست شخصا از مهمونای خارجیش پذیرایی کنه. شاید واسه اینکه نشون بده این مردم خیلی مهمون نوازن و این شایعات نامربوط. اما من ته دلم راضی نبود به اعتماد. نرفتم. 

یه نیم ساعتی گذشت و خبری ازشون نشد. نگران شدم. رفتم پی شون عقب بار. دیدیم صاحب بار جنازه ی مشت و لگد خورده ی اینارو داره می ذاره تو کاور مخصوص حمل جنازه. داشت زیپ آخرین کاور و می کشید بالا که من رسیدم. دیدم *ن* ه. خون از گونه و پیشونی و گوشاش شره کرده بود رو موها و گردنش. 

طرف سرشو گرفت بالا و لبخندی زد که نترس. باهات کاری ندارم. بشین یه گیلاس شرابی بزن. بعدهم یه کاغذ گذاشت جلوش که بذار صورتتو بکشم. به این بهونه که یه مجموعه نقاشی پرتره داره از همه توریستها. جایی واسه فرار نبود. نشستم.

کارش که داشت تموم می شد دزدکی نگاه انداختم به صورتی که کشیده بود. دیدم خودشو کشیده. بهش گفتم. اینکه خودتی. نگام کرد و با همون لبخند مرموزش گفت: نه تویی. 

به صورت خودم فکر کردم. نه تنها چهرمو یادم نمی اومد؛ که هرچی بیشتر فکر می کردم می دیدم حق با اونه. من شبیه اون صورتیم که رو اون کاغذه. صورت صاحب بار... من صاحب بار بودم! من اینارو کشته بودم. اینا به خاطر اعتمادی که به من داشتن بوده که اصن حاضر شدن بیان اون ته بشینن. حالا شما فرض کن تا آخرین مهره ی کمرت داره از ترس قاتلی تیر می کشه که بهت چسبیده. بخوای نخوای هرجا بری همیشه نفس یک جانی پشت گردن که هیچ تو سینه ی خودته. کابوسی بود حقیقتا.

Thursday, April 14, 2016

Today a free soul sat next to me

(To Grégoire)

Today a free soul sat next to me. An old free bird with white plastic bags full of things. Like the heavy sandbags that keep a balloon from flying up, straight to the outer space, not so heavy to force it into landing.

Today an old bird sat next to me and told me things that I would have wanted to tell, had I been an older version of myself, sitting next to a younger me on a sunny corner of a nowhere-café. He mistook me with a French writer from the 18th century and I mistook him with "nobody". He laughed when he talked about Zola, and he got over-excited when he expressed his love for André Gide. He got angry when he remembered how Nazis confiscated Nietzsche, and he cried when he talked about crying.

Today a free naked soul crashed into the asphalt and broke his cheekbones. He was all dusty and his white feathers were full of dirt and his body was full of scars and his words were full of blood. We knew how to speak pain. So we did. Bare and simple. Like two mirrors reflecting the mirror-ness of each other into each other without projecting anything. Without wanting to project anything.

Today nobody sat next to me. And I found peace in the equilibrium between two access points. One the sadness of looking at this past in a far future, and one the happiness of being aware of this passage.