توی کوچه پس کوچه ی تنگ ونیزی داشتم قدممی زدم که صدای شالاپ اومد. یکی دو متر اون ورتر آقوی همساده افتاده بود تو جوب. بیچاره برگهای لوتوس روی آب و با سنگفرش اشتباه گرفته بود و صاف پا گذاشته بود رو یکیشون و تالاپی افتاده بود تو آب. آقوی همساده عروسک بود و این خودش به پیچیدگی شرایط اضافه می کرد. اولا عروسکا شنا بلد نیستن. ثانیا عروسکا ترکیبی از پارچه و اسفنج و کاغذن که هیچکدومشون واسه شنا مناسب نیست. ثالثا صرف همین که کی و با چه سابقه یی افتاده تو آب یعنی آغاز رشته یی از وقایع فاجعه آمیز.
پریدم قبل اینکه خیلی بره پایین از یه لنگ گرفتمش و کشیدمش بالا. قد سه برابر وزن عادیش سنگین بود از آب. پهنش کردم رو زمین و شروع کردم به سی پی آر و تنفس دهان به دهان. چند قلپی آب سرفه کرد از ته حلقومش بیرون و بعد رفت تو کما. فایده نداشت. چاقوی ضامن دار جیبی رو درآوردم که سینه شو بشکافم. سینه ش مقوای خیس و نرم. کمربند چوبیشو مث همیشه تا خرتناق کشیده بود بالا که دسترسی به سینه ش و دشوار می کرد. سگکشو باز کردم دستاچه. از وسط جناق، سینه ی ۱۰ سانتیمتری ش رو شکافتم که آبها بریزه بیرون. شش هاش اسفنجهای زرد و کهنه بود. مث اسفنج ظرفشویی مامان بزرگم که سالی یه بار فقط وقتی عوض می کرد که تقریبا به اتمهای سازنده ش تجزیه شده بود. شش های آقوی همساده رو با نوک انگشت مالش میدادم و هی آب می ریخت بیرون. هی آب می ریخت بیرون. و باز هی آب می ریخت بیرون. قد یه حوض آب کشیدم ازشون. تمومی نداشت.
نشد. آقوی همساده درگذشت. برای اولین بار جان سالم بدر نبرد که قصه شو واسه آقای مجری تعریف کنه و بعدشم قاه قاه بخنده که "آقا له له شدیم..". از همه این بلاهای این سالها این افتادن تو جوب بغل خیابون پیش پا افتاده ترین و معمولی ترین بلا بود. ولی گاهی مرگ قرار نیست دراماتیک باشه. بی تناسب با زندگی پر فراز و نشیب مرگ می تونه احمقانه تر و معمولی تر از پاشیدن یه پشه روی شیشه ماشینی باشه که داره تو نم نم بارون با برف پاک کن روشن میره. جنازه ی اون پشه فقط قد حد فاصل رفت و برگشت شاخک برف پاک کن و نه بیشتر ثبت میشه تو حافظه ی ماشین. و نه جهان و نه راننده و نه حتی پشه های دیگه میفهمن پشه یی اومده، پشه یی بوده و پشه یی رفته. همین قدر ضد اوج. همین قد ناقهرمانانه و بیهوده. مث خفه شدن آقوی همساده تو یه جوب آب نیم متری.
