جنگ کوزوو بود و من یه مادر مسلمون روسری دار با دو تا پسر بچه ی ۶ و ۷ ساله. ما رو همراه با همه ی مردا و پسرای دهمون صف کرده بودن سینه دیوار. من تنها زن جمع بودم. اومده بودم چون اگه نیومده بودم بچه هامو میاوردن اینجا به هرحال. صربا می خواستن تفریحی هم کرده باشن تو جریان پاکسازیمون. گفتن از این دیوار تا دیوار مدرسه ی روبرو که ۱۵۰-۲۰۰ متری اونطرف تر بود همه باید بدون و برگردن. هرکی آخر برگشت و می کشن. این جونورا با یه طنز تلخ می خواستن عادلانه هم باشه مراسم اعدام. واسه همین چشا و دستای همه ی مردا رو بسته بودن که یه آوانتاژی هم به من و بچه هام داده باشن. همه شروع کردن دویدن. آدما کج و معوج می دویدن. مث مرغ سرکنده. بهم می خوردن و زمین می خوردن و بلند می شدن و باز. با این وجود به طرز عجیبی به سرعت راه کمک کردن بهمو پیدا کردن. هر کی تا جایی که می تونس داد می زد موقع دویدن. و همه در عین حال سعی می کردن به سمتی بدون که بیشترین داد زده می شه. اینجوری همه نزدیک خطی می دویدن که میانگین جمعیت و به دیوار روبرو وصل می کرد. (واقعا جالبه...اینو باید بعدا چک کنم ببینم واقعا میشه یا نه). من دو تا بچه ها رو بغل کرده بودم و با نفسای خفه و کوتاه تند می دویدم. تو راه برگشت از همه عقب افتادم. برام مسلم بود که ما آخریم. این فاصله ی باقیمونده ی بین من و دیوار تنها فرصت بین من و تصمیم این بود که کدوم بچه رو اول از خط رد کنم. که اون یکی لااقل یه کم بیشتر زنده بمونه. افتان و خیزان و با روسری که حالا دورگردنم مث طناب راه نفسو تنگ کرده بودم رسیدم به چند متری دیوار. دیگه نمی کشیدم. نمی خواستم بدوم. نمی خواستم رد شم. نمی خواستم انتخاب کنم. نشستم همونجا. صدای یه تک تیر اومد. از خواب پریدم.
Sunday, March 18, 2018
صابون
مث یه صابون خیس و حسابی کار کرده لیز و فرار شدم. دیگه نمی دونم این آدمان که منو از دس می دن یا این منم که از دستشون در می رم. قضاوت سخته واقعا. آیا مقصر کیه؟ اصن چرا باید یه آدم لیز و آدم گریز باشه که با کوچیک ترین حرکت بی دقت از اونی که تو رو می ماله به تنش سوت شه هوا؟ آیا واقعا می شه گفت اون فرد مالنده ی کم دقت مقصر تر از توییه که هیچ جای خشک و زاوایه دار و قابل اعتماد واسه دستش نداری؟ یا شایدم هیچ کدوم مقصر نباشیم اصلن. بلکه چه بسا اون دیگرانی مقصران اصلی ان که قبلا این قالب تن و اورت سابیدن و مالیدن به همه چی و همه جاشون که دیگه چیزی برای دستهای آیندگان نمونده. جز یه پیکره ی بیضوی و بی سر و فرم که نه از هیجان دوش کف می کنه و نه واقعا می تونه لایه یی از چرک روح و تنی رو بگیره و سرحال کنه. بی خاصتیی که هرچی بیشتر استفاده شه سخت تر استفاده می شه. و در نهایت آدما فقط سعی می کنن نگهش دارن چون دلشون نمی آد دور بندازن. که اگه بندازنم باید یه جایی بیفته که زیر پا نره و سر نده کسیو. از یه جایی به بعد بود و نبود افراد این چنین نابود صرفا زحمته و مخل و مضر.
کاش لا اقل بطری صابون مایع یا شامپو بودم. ملت ورم می داشتن یه ذره از خودمو می ریختم کف دست شون اونا می رفتن سراغ کار خودشون منم سرحال و قبراق برگشتم سر جام. نه کسی منو به همه جاش می مالید نه کم شدن تدریجی م به چشم می اومد و نه کوچیک شدن و ادا و اصولم باعث دردسر می شد. تا آخرین قطره رو فرم و سرپا بودم. وقتی هم که دیگه تراوشاتم می خشکید با احترام و سری بالا می رفتم قاطی باقی آشغالهای با شخصیت که ریسایکل شم.
کاش لا اقل بطری صابون مایع یا شامپو بودم. ملت ورم می داشتن یه ذره از خودمو می ریختم کف دست شون اونا می رفتن سراغ کار خودشون منم سرحال و قبراق برگشتم سر جام. نه کسی منو به همه جاش می مالید نه کم شدن تدریجی م به چشم می اومد و نه کوچیک شدن و ادا و اصولم باعث دردسر می شد. تا آخرین قطره رو فرم و سرپا بودم. وقتی هم که دیگه تراوشاتم می خشکید با احترام و سری بالا می رفتم قاطی باقی آشغالهای با شخصیت که ریسایکل شم.
خوابهای پراکنده: استخوان در گلو
خانوادگی سر سفره شام بودیم. من و مامان بابا و شهرام. وسط شام شهرام شروع کرد به بحث مذهبی. همین که داشت یه آیه از قرآن و نقل می کرد واسه تایید نظرش یکی از کلمه ها سر راه ریه به دهنش گیر کرد تو گلوش. داشت خفه می شد. سرخ شد و کبود شد و سیاه. کلمه هه مث اینکه گنده تر از عرض مجرای گلوش بود. نه پایین می رفت نه بیرون می اومد.
پریدم از پشت دستامو حلقه کردم زیر دیافراگمش که عملیات نجات Heimlich و انجام بدم. شهرام سنگین بود به طرزی غیرعادی. هرچه بالا پایینش کردم و فشار دادم شیکمشو کلمه هه بیرون نیومد. شهرام بیهوش شد. و در اون بیهوشی واسه همیشه موند. نمرد. اما هیچوقتم بیدار نشد که لا اقل به ما بگه اون کلمه چی بود که این بلا رو سرش آورد.
خوابهای پراکنده: کی بود کی بود من نبودم
تو یه رستو بار کوچیک ایتالیایی من و *ن* و دو تای دیگه داشتیم استیک و شراب محلی می زدیم. یه دهکده یی بود جنوب غرب ایتالیا که بیشتر نقشه ها اصن دلشون نمی خواست نامی ببرن ازش. انگار که جای *اسمشو نبر*ی بود که محلی های خرافاتی یا خجالت می کشیدن یا می ترسیدن از اینکه مابقی کشور بفهمند اینام هستن.
شام که تموم شد دوستان یکی یکی رفتن ته بار نشستن. ظاهرا صاحب بار می خواست شخصا از مهمونای خارجیش پذیرایی کنه. شاید واسه اینکه نشون بده این مردم خیلی مهمون نوازن و این شایعات نامربوط. اما من ته دلم راضی نبود به اعتماد. نرفتم.
یه نیم ساعتی گذشت و خبری ازشون نشد. نگران شدم. رفتم پی شون عقب بار. دیدیم صاحب بار جنازه ی مشت و لگد خورده ی اینارو داره می ذاره تو کاور مخصوص حمل جنازه. داشت زیپ آخرین کاور و می کشید بالا که من رسیدم. دیدم *ن* ه. خون از گونه و پیشونی و گوشاش شره کرده بود رو موها و گردنش.
طرف سرشو گرفت بالا و لبخندی زد که نترس. باهات کاری ندارم. بشین یه گیلاس شرابی بزن. بعدهم یه کاغذ گذاشت جلوش که بذار صورتتو بکشم. به این بهونه که یه مجموعه نقاشی پرتره داره از همه توریستها. جایی واسه فرار نبود. نشستم.
کارش که داشت تموم می شد دزدکی نگاه انداختم به صورتی که کشیده بود. دیدم خودشو کشیده. بهش گفتم. اینکه خودتی. نگام کرد و با همون لبخند مرموزش گفت: نه تویی.
به صورت خودم فکر کردم. نه تنها چهرمو یادم نمی اومد؛ که هرچی بیشتر فکر می کردم می دیدم حق با اونه. من شبیه اون صورتیم که رو اون کاغذه. صورت صاحب بار... من صاحب بار بودم! من اینارو کشته بودم. اینا به خاطر اعتمادی که به من داشتن بوده که اصن حاضر شدن بیان اون ته بشینن. حالا شما فرض کن تا آخرین مهره ی کمرت داره از ترس قاتلی تیر می کشه که بهت چسبیده. بخوای نخوای هرجا بری همیشه نفس یک جانی پشت گردن که هیچ تو سینه ی خودته. کابوسی بود حقیقتا.
Subscribe to:
Posts (Atom)