Sunday, July 28, 2024

خوابهای پراکنده: آسانسور

آسانسور نیمه خراب دانشگاه. با دختر عمه پریناز اونتو بودیم که سقوط کرد. صفحه ی دیجیتال عدد می انداخت سریع. پریناز و بغل کردم. نه از سر حفاظت، از سر اینکه بشه بافر گوشتی بین من و آهنا وقتی می خوره زمین آسانسور و جلوی آهنا رو بگیره که نره توم. حالا بماند که پریناز اینقدر بدغذا و لاغر بود که یکی جلوش محکم عطسه می کرد استخوناش مو ورمیداشت.

آسانسور همچنان در حال سقوط بود. نمی رسید به زمین. جاذبه صفر بود و من و پریناز (تو بغلم) معلق و خیلی نرم و آهسته می خوردیم در و دیوار. مث فضانوردا‌. کنتور دیجیتالی که حالا همه طبقات منفی رو هم رد کرده بود همش یه 88 لرزون و نشون می داد‌ بس که سریع عدد می انداخت. طبقه اولی در کار نبود. ما داشتیم به سمت طبقه منفی بی نهایت سقوط می کردیم. انگار که کنتور وصل باشه به ساعت جهان پریناز هی در زمان رفت عقب. کوچیک و کوچیک تر شد. تا جایی که نوزاد شد تو بغلم. من ولی همونجور موندم تو سن خودم.

دیگه یادم نمیومد داریم سقوط می کنیم. انگار سالهاست تو این اتاق یه متر در یه متر دارم بچه بغل، اسلوموشن و معلق می خورم در و دیوار.  زمان متوقف شده بود. صدای ساییده شدن آهنا روی هم قطع شده بود. سکوت مطلق. مث فیلم صامت. جوجه پریناز تو بغلم ساکت خوابیده بود.

یهو در دینگی کرد و باز شد.‌ رو زمین بودیم. همون طبقه ی اول دانشگاه. همه چی عادی بود. فقط من با یه آدم بالغ دیگه طبقه ی ۴ رفته بودم تو آسانسور و ۲۰ ثانیه بعدش طبقه همکف بچه بغل اومده بودم بیرون. این وسط نمی دونستم جواب عمه فریده مو چی بدم که بچه ی دسته گلشو اینجوری کرده بودم. حس شرمندگی ام از اون مدلها بود که تیشرت یکی رو میگیری که ببری واسش بشوری از رو محبت ولی گند می زنی و آب رفته ش رو تحویلش میدی.

سقوط آسانسور معمولا یعنی مرگ قطعی. اما واسه پریناز شده بود reset شدن عمرش. جای نقطه ته خط، شده بود بازگشت به سر خط. تو همون حال و هوای شرمندگی و عذاب وجدان یکم هم تو ذوقم خورده بود راستش. که چرا ساعت عمر من reset نشده بود.

پانوشت ۱:
چقدر اون کابل عمر پاره شده ی آسانسور هی منو یاد بند ناف پاره شده می انداخت. بند ناف پاره میشه و بدنیا میای، بند آسانسور پاره میشه و از دنیا میری. اما این بار بند آسانسور پاره شد و دختر عمه جان از اول بدنیا اومد. سهم من ولی از پاره شدن بند ناف فقط سقوط بود.

پانوشت ۲:
یه پایان آلترناتیو واسه این داستان: بند نافی درست میشه کم کم که اون بچه رو به سقف آسانسور وصل می کنه. وقتی آسانسور میرسه طبقه هم کف و درش باز میشه بچه از شکم سقف آویزونه و کسایی که سرشونو میارن تو از کف باز ته اتاقک منو می بینن که دارم به قعر سیاهی پر ستاره اون پایین سقوط می کنم و ناپدید میشم. ناف بچه رو می چینن و میارنش پایین. 





3 comments:

  1. shakhsan hozooretoon elam kardam ke kolan man ehteraam e khaasi bara e subconscious e shoma ghaaelam enghadr ke khafan hastand

    ReplyDelete
  2. E aksam ezafe kardi

    ReplyDelete