رفته بودم Camden flea market خنزل پنزلی بگیرم. که یعنی تجربه لندن رو به غایت استاد کردیم.
تو راه برگشت یه زن تیره پوست با شمایل هندی نگه م داشت. زنی که مُصر بود یه حرف خردمندانه بگیره ازم. می گفت یالا به جمله بگو که پر از خرد باشه! به همین رندومی. وسط یه خیابون شلوغ و بی ربط. منم یه چیزی پرت کردم تو این مایه ها که باورت نمیشه چقدر زیبایی می تونه از هیچی بوجود بیاد. اونم لبخندی زد و قبول کرد. تهش نه دینی فروخت و نه پولی خرید. فقط بعنوان جایزه یه پر نامرئی داد دستم که آرزو کنم و فوتش کنم هوا. منم کردم. پر نامرئی سر خورد رفت بالای خشکشویی که جلوش بودیم و به نوک تابلوش گیر کرد. زن خوشحال بود از هدیه یی که بهم داده. بهش نگفتم ولی وزن پری که آرزوم توش بود سنگین تر از هوای صاف و آفتابی بالا سرمونه. هیچ جای دوری نمی تونه پرواز کنه. همین گوشه تابلوی خشکشویی قایم میشه تا کسی نفهمه چقدر سنگینه. مخصوصا تو. زن سیه چرده ی هندی خندان و خوش قلب.
💙
ReplyDelete