روزگاری بود.. همه ی ساعتها پنج عصر بود.. یه جوونک که وقتی کاست اینو پشت کتابفروشی آقا فاضل رشتی کشف کرد نمی دونس که تا سالها قراره عقربه ساعتش گیر کنه رو پنج.. حالا که همه سیبها پنجاه بار چرخ خوردن و هنوزم رو هوان و تو دست هیچکی نیافتادن و بس که اون بالا در همون وضع لنگ درهوا موندن پلاسیدن، بعد این همه سال، باز اون جوونک سابق رسیده به این و می بینه ساعتش هنوز پنجه و خودش هنوز تو انبار پشت کتابفروشی دنبال چیزی می گرده که آنلاین و قابل اشتراک و در دسترس عموم نباشه.. زیرخاکی باشه و با ارزش باشه و مال معدودی.. بعد همین که داره تو این که چی بوده و چی شده غوطه می خوره به خودش میاد و می بینه که رو بلاگش شیرش کرده... به قول فرنگی ها.. اووووپس!
آقا فاضل رشتی مو فرفری کجایی که لذت کشف زیر خاکی غیرقابل اشتراک رو کشتن..
2015 Lorca
In hamun ketabforooshi tu seyed khandaaneh?
ReplyDeletena too pasdaran bood. sare boostan sheshom
ReplyDelete