Monday, March 31, 2025

خوابهای پراکنده: فیلسوفان سر میز ناهار

به اتاقی وارد شدم که نباید می شدم. ۷ ۸ تا آدم توش بودن که ظاهرا به خودشون می‌گفتن فیلسوف. من در اشتباهی رو باز کرده بودم و با دمپایی اومده بودم وسط یه بحث سنگین فلسفی.‌ اینو از سکوت ناگهانی و سنگینی که صدای در باز کردن باعث شده بود فهمیدم. نگاههای با افاده و پرقضاوت که تو اسکل اینجا چیکار می کنی‌؟ به روی مبارک نیاوردم. رفتم نشستم سر میز. بغل دستی گفت ببینم کف دستتو. دست راستو آوردم بالا نشونش دادم. روی کف دست انگار نقشه ی جغرافیا بود. با جزیره های نمکی که هیچ موجود زنده یی رو تو خودشون تحمل نمی کردن. با ناخن سبابه روشون خراش داد. بی حس بودن. می خواست ببینه آخِ موجود زنده یی در میاد از اون جزیره ها یا نه. مث اینکه مجوز نشستن سر اون میز کویر داشتن کف دست بود. صدایی در نمیومد از جای خراش ها. امتحانو پاس کرده بودم. رو صندلی راحت تر جابجا شدم و اونام به بحثشون ادامه دادن.

موضوع بحث این بود که اگه سر این میز گرد به تعداد همه بشقاب غذا بذارن ولی به تعداد کافی قاشق چنگال نباشه چجوری همه می تونن همزمان غذا بخورن بدون اینکه کسی بیکار بمونه. مشکل اینجا بود که طرف راست همه بشقابها فقط یه چنگال بود و طرف چپ همه بشقابها فقط یه قاشق. واسه غذا خوردن به هردوش نیاز بود. اگه مثلا من قاشق چنگال و ور میداشتم نفر چپ و راستم یا قاشق کم میاوردن یا چنگال. پس باید می شستن تا من کارم تموم شه با غذا تا بتونن غذا بخورن. حالا اگه یکی تصمیم‌ می‌گرفت تا ابد کش بده غذا خوردنشو احتمال سَقَط شدن بغل دستی هاش زیاد می شد. بحث این بود که آیا میشه تو این شرایط راه حلی پیدا کرد که عدالت رعایت شه و کسی از گشنگی نمیره.

بشقابو ورداشتم و با دهن و زبون هرت کشیدم غذا رو بالا. فیلسوفا مث گاو مبهوت نگاه می‌کردن. این‌همه بی کلاسی تو اون اتاق سابقه نداشته. پاشدم دهنمو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون. حیف نون که جلوی اینا میذارن با این مغزهای بیکار و بدرد نخور. حیف نون. حیف جون. حیف‌ وقت.

1 comment:

  1. به اتاقی وارد شدی که مباید می شدی

    ReplyDelete