Wednesday, October 27, 2010


تو میگی پوچ پوچی ... و چه حسیه این پوچ پوچی
عوضش من پرم ... پر از نبودن، نرفتن ، نگفتن، نداشتن..
هرچقدر تو با صبر و آرامش و احتیاط مینویسی من حتی به مونیتورم نگاه نمیکنم وقتی اینتر میزنم.. این روزها وا دادم...
حس گس تسلیم که جفتک پرونی ها رو زیر دست قصاب ساکت میکنه ....
پذیرش محض...
و گوش دادن به آخرین لحظات ذبح....
و به خاطر سپردن قلقلک پایین رونده ی گرم خون مذبوح روی سینه ش ... قلقلکی که خنده نداره ... مثل جهان ابسترکت من و تو ..


بسه .. پرت نمیکنم ... پوچ بمون

Sunday, October 17, 2010

یک ثانیه خفه خون

از له له هار دقایق که بگذریم
طعم بوسه ی تو هرگز دیر نمی شود

من و تو کنار هم بارها
نشستیم آرام
بی آنکه از کنار بودن هم آرام گرفته باشیم


می توان خوابید زیر یک سقف و باز دلتنگ دیگری شد

هه!
آری هنوز می توان خندید!
به شره کردن ریخت خود در آینه
به لاشه ی آویزان سلام از دهان  یک مثلا  دوست
به دهن دره ی اعصاب پای یک مشت حرف مفت
به چهار رقمی نشدن حساب بانکی
می توان به زیبایی یک دروغ خندید
می توان حتی به بیهودگی خندیدن خندید
می توان خندید
می توان گندید
می توان همواره زایید و سر زا ننالید

می توان رفت و گور خود را پشت فحشی آبدار به زندگی گم کرد
می توان ماند و در حسرت رفتن دوباره پکی داغ به سیگار زد

حالا هم فرکانس من
بگذار خاطره بگویم

یک روز که احتمال آفتاب بیش از ۱۰ درصد بود
تو را تا بازداشتگاه خیابان بالا رساندم
سر راه بازگشت
بغضهایم را که تو بسیار داشتی
برداشتم و دویدم
و دویدم
آنقدر دوستشان داشتم
که محکم فشردم در مشتانم
دویدم و فشردم
به تختم که رسیدم
دیدم تمام بغضهایم را از لای انگشتهایم چکانده ام
 
...!
حالا به احترام تویی که از روی اندوه پشت پیشخوان لبخند می زنی
یک ثانیه خفه خون

Saturday, October 16, 2010

حریم شخصی

گاهی وقتها حریم شخصی یه آدم می شه قد یه تخت خواب دو نفره ...
قد لبه ی یه تخت خواب دونفره
قد منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره
قد رو به سمت مخالف خوابیدن در منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره
قد مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره
قد میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره

قد انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره

قد لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره

قد توهم لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره


قد مبارزه با توهم لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره


قد شروع نکردن مبارزه با توهم لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره


قد سوزش سر معده در تقلای شروع نکردن مبارزه با توهم لذت انکار میل شدید چرخیدن به سمت مخالف در مردی که جنین وار مچاله شده رو به سمت مخالف منتهی الیه لبه ی یه تخت خواب دو نفره


قد تکرار همه ی تکرارهای شبهای قبل
قد تکرار سردرد همه تکرارهای شبهای قبل
قد کلید، شلوار رو یواشکی پا کردن و در رو آروم بستن برای فرار از تکرار سردرد همه تکرارهای شبهای قبل

حباب


باز هم زاییدم... گیلیک..! یک بچه حباب از گوشم در اومد و یواش یواش رفت بالا تا سقف اتاق گرفتتش.. از الان تا ۵ که بشمرم ترکیده.. یک..دو..سه...چهار....

گیلیک...! یه بچه حبابم که از گوش خونه ام در اومدم و دارم می رم بالا که به ابری بچسبم... از الان تا ۵ که بشمرم ترکیدم... یک... دو ... سه ... چهار...

گیلیک...! زمین یه بچه حبابه که یادش نمی آد از گوش کی دراومده.. آخه اون موقع شیر تو شیری بوده.. واسه همینم یادش نمی آد که قراره بالا بره یا پایین.. یا اینکه باید بره به چیزی بچسبه یا نچسبه... ولی حباب حبابه دیگه... از الان تا ۵ که بشمری ترکیده... یک.. دو...سه...چهار...
 
۲۰۰۹
 
(متمم ۱۵ سال بعد)

ما چه بسا حباب هایی هستیم زاییده ی فوتهای محکم یه بچه ذوق زده تو حلقه پلاستیکی آب صابون دارش در یه حیاط پشتی خونه یی که پدر سرکار و مادر پای تلفن، درمیاییم و زیر نور آفتاب بعدازظهر تابستون، رنگین کمونهای خوشگل می سازیم و بچه رو با رقص نرممون به بالا سرگرم می کنیم. همین. و نه بیشتر از این. تصور کن چقدر ساده انگارانه تو اون مسیر چند ثانیه یی حبابهای نزدیک خودمونو دوست خطاب می کنیم و با دیدن انعکاس رنگین کمونمون تو حبابهای اطرافمون عاشقشون میشیم وشعر میگیم و فلسفه می بافیم و قبیله تشکیل میدیم و می جنگیم و صلح می کنیم و ادعای کشف حقیقت می کنیم و سر این که هدف بودنمون چیه بحث و حتی خونریزی می کنیم و آخرش....یه کم بالاتر، یه کم اونورتر، یه کم دیرتر یا زودتر از بقیه، می ترکیم. و بچه از صدای بی صدای این ترکیدن از ته دل ریسه میره.
 
میگی همین؟
آره. همین.
همین بس نیست؟