Thursday, July 28, 2011

چهل و شش - و ۲


من انتخاب می کنم که زندگی کنم و
رشد. بگیرم و بدهم و کنم
حرکت. بیاموزم و عاشقی کنم و
گریه. بمیرانم و بمیرم و 
باشم پارانوید و بگم
دروغ. متنفر باشم و بترسم و
دست زنم به هرآنچه بخواهد یکی گذشتن


 من انتخاب می کنم که زندگی کنم و بگم
 دروغ. بمیرانم و بدهم و
بمیرم. بیاموزم و عاشقی کنم و
دست زنم به هرآنچه لازم بدارد یکی گام برداشتن

برداشتهایی آزاد از افکار یه آدم از هفت دولت آزاد

 1-"برنامه ات چیه؟"

برداشت: نخودی هستم پی خوابهای سیاه فرستاده شده
یا نود دقیقه ای در انتظار وقت تلف شده.

2-"ناهار بزنیم؟"

برداشت: چه چیز را نادیده می انگاریم؟
گرسنگی من و مخاطب
یا اشتراک ما دردیوار بینمان؟

3-"این شارژر منو ندیدی؟"
 
برداشت: مفقودالاثری که خود نمی داند فاقد چه اثراتی است
از دست خود محفوظ نیست.

4-"کیه؟"
 
برداشت: پیداست لبخند ِ در هیچ طوری به کلید ما کنایه نمی زند.

5-"برنامه کوبا ریختم بنز"

برداشت: حالا جایی را می خواهم که بتوان آسوده تر دراز شد
جایی که کسی جار آسودگی ام را نزند.

6-"هیچ جوره پا نداد مادر..."

برداشت: درخت تا ترانه هایش را نتکاند میزبان پرنده های شاعر نخواهد شد
این را خود من هم می دانم.

7-"خفه"

برداشت: شاید خطای من خواباندن کلماتی است که خود ساکتند.

Thursday, July 21, 2011

"گریز"



در گرگ و میش آفتاب
می کند کش و قوس دیوار
می خزد از لای پنجره بیرون
خیال پسرک و دود سیگار
جایی که نمی داند کسی
بز کوهی زنده است هنوز
در عمق لجن زار اتاق خواب


رویاهای پاره تکه
بی صدا می پلکند پشت پلک بیدار
وسوسه رفتن سوزنده در تنش
پوسیدن. ماسیدن. گندیدن. کال مردنش.
آماده ساک
آماده کمربند و پیراهن و شلوار
برپاست آشوب رفتن
هم پای تسلیم
هم قد تصور
همراه کندن
همیشه ی هرطرف که کشاند
 هرچه باداباد!

می زند از در بیرون : همممممممم!....طعم نعنای اکسیژن صبح!

بز کوهی می خندد و می دود تا سر کوچه
به خیابان اصلی می کند زمزمه:
-"پروانه ی مسین آینه وار نشسته بود بر پهنه ی لجن
و هر دو روی آن خط بود
خطی به سوی پوچ
خطی به مرز هیچ" ...
اینها درست!
اما اینبار
هرچه باداباد!


رادیوی وراج سر میز صبحانه
چروک دست مادر
دل ساده ی لرزش
چای داغ
پنیر.سنگک. سماور
روزنامه می داند که جمع نیست خاطر پدر:
-صدیق؟ از این پسره خبری نشد؟
-...نه! می خواین بفرسم روزبه رو عقبش؟
- بفرس!

بزرگراه مدرس
می دوند پی هم پاهای لاغرش 
دیوانه واردر امتداد آسفالت
کرده گم
کرده گم
شده گم نیز خود او که نمی دانست چه را می خواست بجوید
می دوند پی هم پاهای جانور درمانده
که جراتش در کتابخانه ی اتاقش جا مانده

خسته چه زود
نیمه شب چه زود
هیچ جا هنوز
هیچ معجزه ی موعودی هنوز
باران: بی حال
سیگار: آخر
جیب: خیس و سرد

باد می آید
کوچه از سر تنگ تا بن بست ته
لمیده بر خانه هایش آسوده
لرزانک سایه یی می گذرد مصیبت وار
با تنی آوار
دستی به خواباندن بغض بر سینه
دستی به نشکستن زانو بر دیوار
همه اندیشه او
آویزی است که بیاویزد رنجور تنش را

جاروی رفتگری آن سوتر
می زند در گوش خاک:
- هرچه با باد
همان به که رود برباد!


Tuesday, July 19, 2011

من تو را سرتاسر نبودم

سکوت
آن چیزی است که تا بر سر دیگران فریادش نکنی
شنیده نمیشود.


حالا گریبان کدام شاعر را بگیریم که سخن نگفتن بداند
بماند.