Thursday, August 14, 2014

هرچه کردم به راه خود کردم. طبق نسخه یی که واسه هیچکس تجویز پذیر نیس بجز این جواب شده از تموم شفاخونه ها. که اگه بود یعنی این مالیخولیای سکته های قلبی منظم و مدام یواش یواش میرفته سمت شفا. که نرفته. که نمیره. در بهترین سناریو به این تیپ آدما می شه گفت نمونه ی آزمایشی یه ایده ی ریسکی آزمایش نشده. با درصد شکست بالا. آدمی که زنده بودنش دیگه چیزی نیس جز یه اتفاق. اتفاقی خلاصه شده در نفی نبودنش. یا دقیقتر، نفی نبودن یک بود در حال حاضر نابود. یه چیزی گیر کرده تو مرز نمردن. مثل یه ویروس. نه زنده، نه مرده. واسه همچین موجودی مرگ یه آبسشنه. وقتی فکر کردن به زنده بودن و چرا زنده بودن جواب نمی ده، فکر کردن ِ به نبودنه که شاید بهت بفهمونه چرا هستی. که رصد اون خلا احتمالی ناشی از نبودنت سوراخی رو تو جهان نشونت بده که تا حالا ندیدیش. سوراخی که پر کردنش کل کاریه که بودنت قراره انجام بده. حالا هرچقدر هم به تخم کسی باشه یا نباشه که اصلا جایی زیر سنگی چیزی اصلا سوراخی بوده که تو افتخار خالی نذاشتنشو داشته باشی.

مرگ این آدم در نگاهش مقدسه. چون سرنخ همه سوالهاشه واسه بودن. و زندگی، انفعال احمقانه ییه که بی دفاع سرتا پا پر شده از تخیل عدم زندگی. کل وجودش شهوته. شهوت فاحشه وار خودفروشی. به هر چیزی که در اون حس زنده بودن القا کنه. از خوردن شکلات بگیر تا درد بریدن انگشت با کاغذ. شده یه سگ. که منتظره از صاحبش کتک بخوره که بدونه هنوز هست واسش. همیشه و به هر چی راضی و خرکیف. حتی لگد زیر شکمی که صاحب مریض و سادیستش هر از گاهی حوالش می کنه. یه سگ دراماتیک و مازوخیست که از اینکه بودنش صرفا به حساب اومده راضیه. دم نمی زنه مگه به له له خرکیفی و رضایت. نباید هم بزنه. که اون سگه. سگ اعتراض نمی کنه. سگ توجیه می کنه. که شاد باشه. حالا هرچقدر هم که نباشه.





Saturday, August 9, 2014

You run pretty fast
You don't want to be the last
I fall behind, stop, look back
You are white and I wear black.

You've found balance in life
Tell me to get a job and a wife
I strip naked of reason
Never mind the sharp knife.

You sound mannish and wise
You approve of me if I am like you
You fuck me otherwise

I take my coffee and walk away
You just don't get it do you?
Some clocks don't run clockwise.

Tuesday, August 5, 2014

تو اومدی. 
دیدم آدم تنهاس.

تو رفتی.
فهمیدم چرا آدم تنهاس.


همینطور اینجا نشستم سر کوچه منتظرت. یه درخته جلوم که نمیدونم چرا مثل تو ِ. یه سطل آشغال سیاه گردم جلوشه که شکل منه. دارم فکر می کنم این دوتا چند وقته جلوی همن. چقدر می دونن که جلوی همن. هیچکدومشون هیچوقت خواستن بهم برسن. اینی که بهم نرسیدن واسه اینه که اصولا درختا و سطلا نمی تونن بخوان به چیزی برسن یا فقط این دوتان که اینجورین. یا اینکه خودشون نخواستن. و این نخواستنشون یه جور خودفریبیه که مثلا می تونن بخوان که یه چیزو نخوان. و این نخواستن قراره جبر بی حرکتیشونو توجیه کنه. یا شایدم بالاخره در طول تاریخ یه سطل آشغالی و درختی شده که همو واقعا بخوان و نرسن بهم. یا رسیدن و هیچ شاهدی نبوده که ببینه و ثبت کنه.

ما کدومیم. فرقی هم می کنه یا نمی کنه.

حالا اینقدر که من به این دوتا فکر می کنم و می بافم اینا به من فکر می کنن. اگه می کنن چیه. برم بپرسم. اگه پرسیدم و جواب ندادن به خاطر اینه که نمیتونن جواب بدن یا نمی خوان. یا نمی خوان که بتونن. یا نمیتونن که بخوان.

بیا دیگه تا نرفتم یه شاخه از درختو بکنم بندازم تو سطل آشغال و ختم غائله. که به زورم شده بهم برسن. یا سطل آشغالو نکردم تو شاخه درخت. یا.... اااه.