Sunday, January 25, 2015

زخمهای فردا، دردهای حالا


الف)

 شبای اینجوری زیاد بوده. همشون پر زخم. همشون زخمای مارموزی که مث برش در رب کوچیکن از بیرون و عمیقن از درون. و خونشون که یک عمر طول می کشه تا ببنده و بند بیاد. اگه بیاد. وقتی هم که تازه چیزی به بیرون تراوش نکنه زیر پوست که می کنه. یه پا جراح می شه آدم. بعد این همه سال. بعد این همه دوختن و بخیه زدن. بعد گالون ها خون ساکشن کردن از شکم و سینه و سر. منی که اگه خون می دیدم فشارم می افتاد کف پام حالا می تونم فکر کنم مردی شدم واسه خودم. حالا می تونم دست بکشم رو پوستی که مث پتوی چل تیکه ی مامان بزرگ گله گله وصله پینه شده و به خودم افتخار کنم که دیگه از خون نمی ترسم.

اما این بار فرق می کنه. این بار درگیر بخیه زدن زخمایی شدم که هنوز اتفاق نیافتادن. از فرو کردن سوزن بخیه به شکافهایی لبمو مدام رو هم فشار می دم که هنوز پاره نشدن. خون دلمه بسته یی رو زیر دوش هر روز از رو پوست می شورم که هنوز بیرون نزده.
 
ملت دچار روز-مرگی می شن ما دچار زود-مرگی. یا به قول آقا پیوستیم به جرگه ی اونایی که بیست سالگی می میرن و هفتاد سالگی به خاک سپرده می شن.

 ب)

راه سکوت آواز خوندنه. راه «حرف» نزدن زیاد حرف زدن. راه پنهان کردن زخم به نمایش گذاشتن زخمایی که وجود ندارن. چون میدونی، ملت به هرحال یه چیزی می خوان. می خوان که بشینی کنارشون، سیگاری روشن کنی و یواشی لبه ی یقه ی تیشرتتو بکشی پایین و یه چیزی بهشون نشون بدی. که قانع شن تو هم خوردی. که تو هم زندگی کردی. که تو هم گه زدی و اشتباه رو اشتباه تلنبار کردی. که تو هم آسیب پذیری مث اونا. اینجوری از یه تهدید بالقوه به یه قربانی آشنای خسته تبدیل می شی و قابل اعتماد و بی خطر. نمی شه همه چی رو قایم کرد. چون آدم بی زخم رو نمی شه باور کرد. پس چاره پنهان کردن نیس. چاره نشون دادنه.  اما مگه میشه هرچیزی رو نشون داد؟ یا عمق بریدگی در رب و توضیح داد؟ باید جعل کرد همه چیزو. باید زخمی که وجود نداره رو ساخت و سرگرم کرد مخاطبو باهاش تا مبادا حواسشون پی اون جاهایی که نباید بره، بره. به اینا می گم زخمای جنده. واسه فروشن. باب میل ان. و از همه مهمتر محافظ. محافظ دردای مگو.
 
زخمهایی هست برای قورت دادن. زخمهایی هست برای خوب نشدن.

Friday, January 9, 2015

نقطه ی کور فیزیک

چهار نیروی اصلی همه چیزیه که لازمه تا دنیا حول نقطه یی که که کسی نمیدونه کجاست بچرخه. نیروی هسته ای ضعیف و قوی که اتم ها و اتمکا رو به زور تو بغل هم می چسبونه. نیروی الکترومغناطیس که صدای این اتما رو از اون سر بینهایت تا این سر برسونه در گوش هم که [پیسسس... منم اینجام.. هرگهی می خوری.. هر ور میری.. به هرکی می چسبی بغیر خودتم در نظر بگیر]. نیرویی که گاهی نور میشه می ریزه تو تاریکی یه اتاق که از تمام صفات برجسته ی یه صورت زیبا فقط یکیش، مثلا نوک تراشیده ی یه دماغ، بکشه بیرون خودشو و بقیه خودشونو تو قحطی الکترومغناطیس سیاه کنن که دیده نشن. که حواس یه حواس پرت مشنگ بالاخره به اون تیکه ی خاص جلب شه و بعد تا آخر عمرش اشعاری بگه که توش خواننده رو مجاب کنه که تمام جهان فقط برای همین نوک تراش خورده ی سر دماغ آفریده شده.

اما رازآلوده ترین نیرو جاذبه است. که ضعیف ترینه. و غیرقابل توضیح ترین. و بدیهی ترین. وقدیمی ترین. تنها نیرویی که می تونه توری عریض و طویل زمان مکان و خم کنه و خودش به تور نیفته. عین یه نهنگ گنده که هر توری رو تکه پاره می کنه و در آن واحد مث هوا ازش رد میشه. نهنگ نامریی که مث بادکنک سبک و وسیع و همه جاگیره و همه جا هست. و همزمان ریز و سنگین و پنهان و به دام نیافتادنی. حالا به من چه مربوط که جاذبه نهنگه یا گربه یا ملخ؟ وقتی که فقط قرار نباشه رو زمین سقوط کنم. وقتی که مثلا بدونم همین طور که دارم راه میرم می تونم افقی هم سقوط کنم. وقتی که جاذبه خیانت کار شه و منو عوضی تو نوک تراشیده ی یه دماغ، که چه بسا از هزاران نوک دماغ دیگه سرش گرد تر و تراشیده تر نباشه، سقوط بده. اینجاس که همه نیروهای عالمم جمع شن و شور کنن ودسیسه بچینن که به یه سمت و سوی منطقی تری هلت بدن، جهتی که همه چیز تابع عقل و قانون و معادله و حساب و کتاب و دو دوتا چارتاس، هلت نمی دن. اینجاس که دودوتای تو می شه [جوونم مامان جون .. هرچی تو بگی]. اینجاس که فکر می کنم پس هستمت می شه [من اصلا گه می خورم فکرکنم وقتی تو هستی...]. اینجاس که جاذبه می شه تلسکوپ افقی نگاه دو مردمک که تنگ شدن رو هم رو بالش که مک بزنن سکوت همو از توش. یا خمش مسیر یه جفت لب که در آخرین ثانیه سقوط رو هم، منحنی تاسف باری شه به مقصد گونه ها. اینجاس که جاذبه خیانت کار میشه و فیزیک کرسی شعر و هوک و کپلر و نیوتن شاعران بدون متافیزیکش.

بعد همین جاذبه ی سرخورده از کشیدنت به جهتی که همه ی اجزای جهان کشیده می شن سمتش جز توی احمق معلق، شاکی می شه، آستیناشو بالا میزنه و با عزمی راسخ دستمال دادش کایکوشو می بنده دور بازو که بیاد سراغت. بیاد و انتقام همه ی لنگهایی که جای زمین هوا دادی رو بگیره. میاد و رو مبل خونه ت پیدات می کنه. مبل سیاهی که مث سیاهچاله هروقت میبینه باز داری دور خودت می چرخی دهنشو باز می کنه و از ماتحت می بلعدتت. جاذبه میریزه سرت و از همه ور می کشدتت. اونم فقط از سر غریزه ی فیزیکی. بدون اینکه فکر کنه، [مگه جاذبه قراره فکر کنه؟] جوری از تمام جهات می کشدتت که خودش خودشو خنثی می کنه. و باز تو معلق تر می شی. وسط همون سیاهچاله ی چرمی. یا اصلا بدتر یکپارچه شمایل ابلهانه ی ابوالهولی می شی که خاک تمام عالم از بدو آفرینش رو سرش نشسته و مدفونش کرده. خاکی که اون چهار نیروی اصلی که هیچ خود خالق اون چهارتا هم نه توان رُفتنشو دارن و نه میلشو [چرا باید داشته باشن اصلا؟ کهکشانها و سیاراتو با تمام موجودات بسیار هوشمندترشون رو هولد بذارن که بیان یه الدنگ معلق و خاک زدایی کنن؟] و در آخرین لحظه ی قبل از پیوستنت به تاریخ، توی سنگ شده ناگهان حس گروگانی رو پیدا می کنی که سراسر بدنشو مین کار گذاشتن. جوری که کوچکترین حرکت بی حرکت ترین نقطه ی بدن آزاد می کنه ضامن یکی از صد میلیون مین مینیاتوری چسبیده بهش و در انفجار یک دومینو رکشن آنی تمامی ِ تو از تمامی ِ تعلیق ها و تعلق نداشتن ها خلاص می شه. و تمام. و باز فردا. و باز خطوط منحنی و سقوطهای افقی. و نیروهای فیزیکی هتک حرمت شده ای که حواله حالتو به زودی به ابهام کوانتومی و اصل عدم قطعیت خواهند سپرد و اونها هم خلاص.




Wednesday, December 24, 2014

سبکی غیرقابل تحمل هستی

او در همان یک روز سبک شد،
 لذت برد و سرشار شد،
 برخاست و عبور کرد و تمام شد.

Tuesday, November 11, 2014

یه مشکل کوچیک

دارم با سگام قدم می زنم تو خیابون. با ۲ تا سگ گوشتالو که از من یه سر و گردن بلندترن. می رسیم پشت ویترین یه بوتیک خاک گرفته ی پر مانکن. تو اونجایی. پشت شیشه. بغل مانکن ها وایسادی و با یه لبخند پلاستیکی چفت چشاتو سفت بستی تو یه نقطه ماورای افق پیتزا فروشی اونور خیابون. سگا رم می کنن طرفت. زورم به کشیدن قلادشون نمی رسه. از دستم در میره. جوری این دو تا کوه عضله می پرن سمتت که انگار مادرشونو بعد این همه سال دیدن. هاج و واج لب پیاده رو وایسادم و تو کف صحنه قفل شدم. طفلیا می پرن که بیان از سر و کولت برن بالا و لیست بزنن و دورت ورجه ورجه کنن که بغلشون کنی و بازی کنی باهاشون. اما نمیشه. تو بلاکی. پشت شیشه. با سر جفتی محکم می رن تو شیشه. نمی شکنه. گیج و ویج بلند می شن. دوباره خودشونو پرت می کنن روت. باز می خورن به دیواری که نمی بینن وجود داره. نمی فهمن وجود داره. خب سگا اصولا در جریان اختراعات بشری نبودن زیاد. ایده ی خاصی از شیشه ندارن. قرار هم نیست داشته باشن. کارشون چیز دیگه س. حواسشون جای دیگه س. تو این همه قرن همیشه دنبال صاحب بودن. تموم زندگیشونو گذاشتن سر تعلق داشتن و اطاعت. سر بازی کردن و بازی خوردن و سرکار رفتن. سر نوازش.

..باز می آن سمتت. این بار محکم تر. شترق. شیشه می لرزه. تو نمی لرزی. خم به ابرو هم نمی آری. یه پارچه پلاستیک رنگ پریده ای با اون لبای قرمز خونی. شترق....

کسی نیست اینا رو جمع کنه. کسی نیس به دادشون برسه. منم نمی تونم. همینجا وایسادم تا بالاخره از رو برن. خسته شن و عقب نشینی کنن. ولت کنن و جاهایشونو که درد می کنه رو بلیسن و بیان قلادشونو دو دستی مث آدم تقدیمم کنن. که یعنی بسمونه بریم. بالاخره برمی گردن طرف منی که از شیر آتشنشانی بغل دستم بی اختیارترم. من می مونم و سرخوردگی مذبوحانه ی این همه با مخ تو دیوار شیشه ای رفتن این دوتا جونور. که حالا چه جوری از دلشون در بیارم و جمعشون کنم وقتی رسیدیم خونه بماند.