Thursday, April 23, 2015

سوره ی جا افتاده - گرگهای صدا خفه کن دار

سلب مسئولیت (disclaimer) : این پست صرفا جهت تخلیه ی عمومی چاه الهامات نوشته شده. قصد و یا غرضی در هرگونه ارتباط با مخاطب در آن غایب است. لطفا زور نفرمایید.



فریاد زدن امری است انجام دادنی و نه فهمیدنی. و از این رو فهمش پر است از کج فهمی و نافهمی و نفهمی. اگر که نوشته شود یا کشیده شود یا که خوانده شود. من واقعا آن هر آنچه که باید  را درنیافتم. و من نمی باید آن را که انجام دادنی است و نه دریافتنی به اصرار بفهمم.

این که بدانید زوزه ی گرگ چگونه ممکن است صدا کند نه به گرگ کمکی می کند و نه به شما. اما بدانید که چگونه زوزه کشیدن تفاوت دارد زمان فریاد زدن خوشحال و یا فریاد زدن غم انگیز. هنگامی که فریاد زدن جفت گیری است و یا فریاد زدن ادعای قلمرو. هنگامی که یک فریاد زدن "هی، به من نگاه کن" است و یا فریاد زدن "مرا به تنهایی خودم ترک کن".

و بخش فهمیدن فریاد گرگ٬ خاصه اگر بی صدا باشد٬ تنها منفذ تازه یی را به سوراخهای این دیوار سوراخ سوراخ باز می کند، دیواری که پناهی است در برابر تمام رویاهای اغواگر و عشوه گر، که چون باز شد قابل بازگشت نیست. چونان در دژی که ‍‍‍پی توهم صدایی که نیست باز می شود و تاریکِ آن سو برای نگهبان تا پیش از این بی خیالش می شود منبع همه ی الهامات خوفناک شبهای باقیمانده ی زندگی مشترک او و در. اما ذهن نا امن شده ی نگهبان در را هم ناامن می کند. و دژ را. همیشه می شود و همیشه می ماند و هرگز نمی رود این فهم صداهایی که شنیده نمی شوند. مثل دیوانه یی که علاوه بر خُلیت خویش چیزخورش هم کرده باشند، نگهبانِ به اجبار به عقدِ در درآمده پارانویدی می شود که همواره چیزهایی که نیست را می شنود. و آنقدر اصرار به فهمشان می کند تا عقل او به زوال و حتی گا برود. و در هم با او. و دژ هم با این دو. و همانا این لطمه یی جبران ناپذیر است. و همانا گاهی خداوند به طریقی جبران ناپذیر می گذارد. اگر بنا باشد که بگذارد. باشد که نگذارد. آمین.

Tuesday, April 21, 2015

Thursday, April 9, 2015

آدم دنباله دار

چقدر کلمه ی دقیق که حرف توش کامل بشینه و لب پَر نشه کمه. لعنت به این کلمات بنجل و نتراشیده و نخراشیده و قناس که حتی بینشون یه کلمه نیس که به درد توصیف این همه کمبود کلمه بخوره.

ولش کن حالا. جهنم که کوتاهه شعاع دایره لغات. خواستم بگم همه چی یادمه. اون شبی که تو ارتفاع پنجره ی خونه ی اشباح دو تا سر بودیم به موازات غرق تو آسمونی که افقش عینهو اره مویی که نصفه بریده بودتمون از تن. دو تا بادکنک پر از هلیوم خیال و سکوت. دو تا سر سبک سر که رفته بودن بالا و  با دو نخ- دود سیگار نخشون وصل شده بود لای انگشتای خودشون که زمین و گم نکنن. بعد یکی از اون سرا صبرش سر رفت و کج شد رو اون یکی. و اینجا بود که اون یکی فهمید موازات هم ته داره. و ته همه ی خطوط موازی تاریخ - کسی چه می دونه - شاید همیشه دو تا بادکنکِ به هم چسبیده باشه تو خلوت ترین و امن ترین و پنهانی ترین پنجره ی یه شهر خط خطی و شلوغ با میلیون ها خطوط موازی به هم نرس.  

آدم خودش گم میشه. اما اون چیزی که باعث گم شدنش می شه رو گم نمی کنه. نمی تونه که بکنه. مث قوطی خالی هایی که می کشن به نخ و گره می زنن پشت سپر ماشین عروس همیشه هستن اینا. دمتن. دنبالتن. دنبالت میان. هر چقدم که گاز بدی و دور بری. صداشون از پشت سر میاد که بدونی تک تک این قوطیا رو زندگی کردی. که هرچی بیشتر زندگی کنی طول این نخ و تعداد اینا و سر و صداشونم بیشتر می شه. که یادت بندازن چی بودی و کی هستی و چه کردی. 

آدم خودش گم میشه. اما اگه بخوادم دنباله شو نمی تونه گم کنه.

Monday, March 23, 2015

خوابهای پراکنده (1)


 پایین راه پله های خونه ی دوبلکسمون (خونه یی که هرگز نداشتیم) خانواده ی پر جمعیتی هستیم (خانواده یی که هرگز نداشتم) نشستیم تنگ هم به تماشای یه آینه. انگار که تلویزیونه. نشستیم خودمون رو که انگار یه مشت روبات باتری تموم کرده ایم همین طور بر و بر با لبخندی بر لب نیگا می کنیم. انگار سالهاس همین جا میخمون کردن به صندلی. انگار منتظریم یکی بیاد و مارو بزنه به برق دوباره. یکی میاد. یه زن لاغر که مث فالگیراس. کولی طوری. ما اونو می شناسیم. ما اونو عمه صدا می کنیم. میاد و پشت به ما رو به آینه وایمیسه. ظاهرا این یه جور تشریفاته که هر چند سال یه بار برامون به جا می آره. تو آینه همه رو نیگا می کنه. دختر 10 12 ساله یی هست تو خانوادمون که از همه شادتر و محکم تر لبخند داره. توآینه رو صندلی خالی کنار دخترک دختر همسن و سالی هست که بیرون آینه نیس. عمه پیشگو اونو با دست نشون میده. که نوبت مرگشه. کسی حرفی نمی زنه. اون دختر یه جای دیگه این دنیا میمیره. کسی لبخندشو پاک نمی کنه. فقط صدای یکی دو نفر که آب دهنشونو به زور می دن پایین. سکوت داره خفم می کنه. عمه با دامن دراز مندرسش پشت سرشو جارو می کنه و لخ لخ کنان می ره بیرون. آیینه همچنان مث یه مبصر ما رو می پاد. ای کاش یکی تخم می کرد و صندلیشو ول می داد توش.